<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آینه</title>
<link>https://mohajer59.blogfa.com</link>
<description>روزمره های من!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Aug 2023 06:28:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>نوشتن و تمرکز</title>
<link>https://mohajer59.blogfa.com/post/56</link>
<description>دارم سعی می کنم متمرکزتر زندگی کنم. صبحها که میرسم اداره اول نیم ساعت میرم پیاده روی بعد با دولینگو چند دقیقه زبان (فرانسه، روسی، ترکی استانبولی و انگلیسی) میخونم. بعد چند صفحه کتاب از لیست کتابهایی که باید امسال بخونم رو امتخاب میکنم و میخونم و بعد میرم سر کارم و کمی کار میکنم و قراردادها رو میخونم و بعد هم ظهر موقع ناهار یه فیلم از لیست فیلمهایی که میخوام ببینم رو موقع ناهار خوردن تماشا میکنم. این نظم باعث شده احساس خیلی بهتری داشته باشم و احساس رضایت</description>
<pubDate>Sun, 20 Aug 2023 06:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohajer59</dc:creator>
<guid>mohajer59.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>خواب خاله- پست 55</title>
<link>https://mohajer59.blogfa.com/post/55</link>
<description>دیشب خواب خاله رو دیدم. وقتی از خواب پریدم ساعت 4:10 بود. اذون ساعت 3:50 بود. به نظرم خواب درستی بود یعنی شیطانی و چرت و پرت نبود. نیکی و نیکزاد نصفه شب اومده بودن تو تخت ما. خوابم دوباره تو خونه ای که همیشه تو اینجور خوابهام هست اتفاق افتاد. معمولا یه خونه بزرگ روی یه تپه س که یه شباهتهایی به خونه باغ داره. ولی این خونه گاهی اوقات میبینم که خیلی بی در و پیکره و من همش نگران بودم کسی بیاد تو. یه عالمه پنجره های بزرگ داشت که همه باز بودن.</description>
<pubDate>Mon, 14 Aug 2023 04:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohajer59</dc:creator>
<guid>mohajer59.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>ابدیت</title>
<link>https://mohajer59.blogfa.com/post/54</link>
<description>چند روز پیش پسرعمه ام رو به خاک سپردیم. کسی که افتخار همه فامیل بود. با کلی سختی و بدبختی نیکزاد رو که مریض هم بود گذاشتم پیش مادرشوهرم و خودم با نیکی رفتم ختم. مسجد کجاست؟ اون سر تهران. رفت و برگشتم سه ساعت و نیم طول کشید و خوابیدن بچه ها تو ماشین و سختی بالا بردنشون و خوابوندن مجددشون. با خودم میگم من چیکار کردم که ارزش داشته باشه کسی بیاد ختمم؟ حالا سر خاک پیشکش. بگذریم که خیلی ها اصلا عارشون میاد برن سر خاک کسی و به محض اینکه طرف رو خاک میکنن میرن</description>
<pubDate>Mon, 15 May 2023 05:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohajer59</dc:creator>
<guid>mohajer59.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>بعد دو سال...</title>
<link>https://mohajer59.blogfa.com/post/53</link>
<description>خب بعد از تقريبا دو سال دوباره فرصت پيدا كردم كه اينجا بنويسم. خيلي وقته ننوشتم و نوشتن يادم رفته. نيكزاد الان دو سال و سه ماهشه و تازگي زبون باز كرده. كلمات رو خيلي بامزه ادا ميكنه و ما كلي كيف ميكنيم. تا 23 ماهگيش خونه موندم. يه سال مرخصي بدون حقوق گرفتم و از 20 ماهگيش هم گذاشتمش مهدي كه نيكي هم ميره. چهل رو باهاش رفتم و اونجا نشستم تا عادت كرد. بعدا ولي ديگه راحت ميرفت تو. به هواي بازي كردن با ماشينهاي اونجا و با پشتگرمي آجي.</description>
<pubDate>Tue, 18 Apr 2023 12:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohajer59</dc:creator>
<guid>mohajer59.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>زایمان</title>
<link>https://mohajer59.blogfa.com/post/52</link>
<description>خب خب خب من نمردم و زنده از این عمل بیرون اومدم هرچند دیگه کاملا آماده بودم ولی چیزهای دیگه ای پیش اومد. ماه آخر خیلی خیلی کند میگذشت. من هنوز تصمیم نگرفته بودم که پیش کدوم دکتر زایمان کنم. سه تا گزینه داشتم. دکتر سودابه متین، دکتر سهیلا عارفی و دکتر سکینه موید محسنی. تو اوج پیک سوم کرونا بود و من مجبور بودم هر کدوم رو حداقل یک یا دوبار برم تا بتونم تصمیم بگیرم. دکتر متین که به خاظر بیمارستان آرمان که خیلی بیمارستان کوچیک و جمع و جوری بود و یه بار به خاطر</description>
<pubDate>Thu, 22 Apr 2021 05:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohajer59</dc:creator>
<guid>mohajer59.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>هفته 33</title>
<link>https://mohajer59.blogfa.com/post/51</link>
<description>خب وارد 33 هفته شدم. عجب سال عجیبی بود هم برای دنیا هم برای من. هنوز هم باورم نمیشه که حامله هستم. اینکه قراره یه نی نی کوچولوی دیگه وارد خونه ما بشه هم هیجان انگیزه هم رعب آور. خیلی نگران نیکی و نحوه مواجهه اش با این نی نی جدید هستم. نی نی ای که حالا کمکم داره میره که نیکزاد صدا بشه. هرچند من هنوز معتقدم نیکدل اسم قشنگ تری بود ولی نیکزاد رو باباش اوکی کرد و منم مخالفتی ندارم. خاله اکرم 28 آبان بعد از دو سه ماه بیماری خیلی سخت و رنج و عذاب فراوان فوت کرد و</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2020 07:02:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohajer59</dc:creator>
<guid>mohajer59.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>سونوگرافی آنومالی</title>
<link>https://mohajer59.blogfa.com/post/50</link>
<description>شکر خدا سونوگرافی آنومالی رو هم انجام دادم. پیش خانم دکتر نوشین محمدی که تو همون کلینیک مام انجام داد و بسیار عالی و دقیق بود. با اینکه آخرین نفر بودم و خیلی خسته بود ولی دقیق و باحوصله انجام داد. خیلی صبورانه و با مهربانی جوابمو میداد و اجازه داد از تمام مراحل فیلم بگیرم. تک تک انگشتاشو ستون فقرات و دست و پا و کبد و کلیه و قلب و مغز رو دقیق چک کرد. البته چند روز قبل دکتر حسام دانش آموز هم کامل قلب رو چک کرده بود با اینکه هنوز 18 هفته نشده بودم و 17 هفته و</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2020 06:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohajer59</dc:creator>
<guid>mohajer59.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>13 هفتگی</title>
<link>https://mohajer59.blogfa.com/post/49</link>
<description>خب خدا رو شکر غربالگری مرحله اول رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و خوشبختانه همه چیز خوب بود. دکتر سونوگرافی دکتر نوشین محمدی بود. دکتر خوب و خوش اخلاقی بود. اجازه داد از تمام مراحل فیلم بگیرم. در مورد جنسیت گفت از روی فرم لگن میگم که احتمال 60 درصد پسره ولی قطعی نیست. با اینکه پ هاش ادرارم بالای 5 بود و ادرار قلیایی رو به صورت غیرعلمی میگن دختر. ضربان هم 170 بود که باز من فکر میکردم ضربان بالای 140 دختره ولی گفت نه ربطی نداره.</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2020 09:05:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohajer59</dc:creator>
<guid>mohajer59.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>هدیه خدا</title>
<link>https://mohajer59.blogfa.com/post/48</link>
<description>سه شنبه 27 خرداد 99 مامان تازه کروناش خوب شده. دقیقا 13 خرداد در حالی که تا روز قبلش خونه ما بود و داشت نیکی رو نگه میداشت علایم شدید پیدا کرد و فرداش تو بیمارستان مسیح معلوم شد کرونا داره. کلی استرس کشیدیم یکی دو روز که تبش خیلی بالا رفت و قرار بود ببریمش بیمارستان و بابا هم یه کم بدحال شده بود کلی نگرانش شدیم. من پریودم عقب افتاده بود ولی اینقدر فکرم درگیر مامان بود که توجه نکردم. اصلا نمی دونستم چقدر عقب افتاده.</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2020 08:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohajer59</dc:creator>
<guid>mohajer59.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>ما چگونه مامان شدیم!</title>
<link>https://mohajer59.blogfa.com/post/47</link>
<description>قرار بود گل دختر ما صبر کنه و 4 بهمن دو روز بعد تولد مامانش به دنیا بیاد اما ... هفته آخری که سر کار رفتم کلی کار داشتم که انجام بدم روز پنج شنبه واقعا خسته شده بودم و وقتی رسیدم خونه احساس کمر درد بدی داشتم جوری که دو روز از خونه بیرون نرفتم. جمعه شب دیگه واقعا کلافه شده بودم. علی گفت بیا بریم هفت حوض یه دوری بزنیم. رفتیم و کمی راه رفتیم و حتی یه کفش هم برای علی خریدیم و بستنی هم خوردیم. شب طبق معمول هر شب چند بار از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی.</description>
<pubDate>Wed, 14 Feb 2018 17:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohajer59</dc:creator>
<guid>mohajer59.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
</channel>
</rss>
