نوشتن و تمرکز

دارم سعی می کنم متمرکزتر زندگی کنم. صبحها که میرسم اداره اول نیم ساعت میرم پیاده روی بعد با دولینگو چند دقیقه زبان (فرانسه، روسی، ترکی استانبولی و انگلیسی) میخونم. بعد چند صفحه کتاب از لیست کتابهایی که باید امسال بخونم رو امتخاب میکنم و میخونم و بعد میرم سر کارم و کمی کار میکنم و قراردادها رو میخونم و بعد هم ظهر موقع ناهار یه فیلم از لیست فیلمهایی که میخوام ببینم رو موقع ناهار خوردن تماشا میکنم. این نظم باعث شده احساس خیلی بهتری داشته باشم و احساس رضایت کنم. هرچند هنوز باید روی تمرکز داشتنم بیشتر کار کنم. علت عدم تمرکزم خوندن زیاد متنها پراکنده تو اینستاگرامه بنابراین دارم تلاش میکنم این مقدار چرخ زنی تو اینستا رو کم کنم. نوشتن باعث تمرکز بیشترم میشه و باید سعی کنم بیشتر بنویسم.

دوست دارم در مورد نیکی و نیکزاد بنویسم ولی مثنوی هفتاد من میشه. نیکی خیلی لجبازی میکنه و کلمات بد استفاده می کنه. دیروز متوجه شدم که باید بیشتر برای حرف زدن محترمانه باهاش و گوش دادن به صحبتهاش با تمرکز زیاد درحالی که بهش نگاه می کنم و نوازشش میکنم وقت بذارم. انگار این بچه به دیده شدن خیلییی نیاز داره و ما ازش دریغ میکنیم چون همش در حال دعوا کردنش هستیم و اونم مجبوره از هر راهی برای جلب توجه استفاده کنه.

خواب خاله- پست 55

دیشب خواب خاله رو دیدم. وقتی از خواب پریدم ساعت 4:10 بود. اذون ساعت 3:50 بود. به نظرم خواب درستی بود یعنی شیطانی و چرت و پرت نبود. نیکی و نیکزاد نصفه شب اومده بودن تو تخت ما. خوابم دوباره تو خونه ای که همیشه تو اینجور خوابهام هست اتفاق افتاد. معمولا یه خونه بزرگ روی یه تپه س که یه شباهتهایی به خونه باغ داره. ولی این خونه گاهی اوقات میبینم که خیلی بی در و پیکره و من همش نگران بودم کسی بیاد تو. یه عالمه پنجره های بزرگ داشت که همه باز بودن.

توی خونه مامان و علی و خاله مرضیه و خاله اکرم بودن. یعنی اینها رو دیدم. یه سری کارگر هم داشتن انگار اونجا کار میکردن. من خاله رو بارها بغل کردم و بوسیدم. حتی یادمه پشت گردنشو بوسیدم مثل وقتی گردن نیکزادو میبوسم و انگار ازش خواستم برام دعا کنه. خاله رفت وضو گرفت و با چادر نماز رفت تو اتاق و وقتی درو میبست با خنده گفت میرم برای پنج شنبه آماده شم. یه همچین چیزی... دقیق یادم نیست انگار یه مهمونی بود پنج شنبه.

نکته خواب این بود که خونه برزخیم که همیشه تو خواب میبینمش یکم اوضاعش بهتر بود و کارگرها هم داشتن توش کار میکردن یعنی کارهایی که دارم میکنم فایده داره. فقط این ترس و عدم امنیتی که اونجا حس می کنم نمیدونم چیه. چرا همش میترسم دزد بیاد اونجا؟ چرا امنیت نداره؟ یعنی باید چیکار کنم؟

چند وقت پیش افسانه خوای دیده بود من لباس سیندرلایی پوشیدم و میخواستم پرو کنم. میگفت این خواب گلوگاهه. هوشمندی و سخنوری شیوا. رشد و موفقیت در دست احداث. خودم فکر می کنم دارم تو مسیر درستی پیش میرم ولی سرعتم کمه و به اندازه کافی تلاش نمیکنم.

ابدیت

چند روز پیش پسرعمه ام رو به خاک سپردیم. کسی که افتخار همه فامیل بود. با کلی سختی و بدبختی نیکزاد رو که مریض هم بود گذاشتم پیش مادرشوهرم و خودم با نیکی رفتم ختم. مسجد کجاست؟ اون سر تهران. رفت و برگشتم سه ساعت و نیم طول کشید و خوابیدن بچه ها تو ماشین و سختی بالا بردنشون و خوابوندن مجددشون. با خودم میگم من چیکار کردم که ارزش داشته باشه کسی بیاد ختمم؟ حالا سر خاک پیشکش. بگذریم که خیلی ها اصلا عارشون میاد برن سر خاک کسی و به محض اینکه طرف رو خاک میکنن میرن دنبال زندگیشون و هرگز یادشون نمیاد که همچین آدمی هم تو دنیا زندگی میکرده.

من چیکار باید بکنم که ارزش داشته باشه و از من به یادگار بمونه تو این دنیا. آیا اصلا مهمه که چیزی تو این دنیا یادگاری بذاریم؟ ما که قراره برای همیشه بریم. الان من میدونم که پدر پدربزرگم کی بوده؟ تنها چیزی که ازش میدونم اسمشه که روی فامیلیمون مونده. دیگه چی میدونم ازش؟ محل تولدش. دیگه؟ هیچی. مطلقا هیچی. اصلا آیا اهمیتی داره؟ چون ما قراره بریم به ابدیت آیا اونجا اینکه تو جهان فانی اسمی ازمون باشه اهمیتی برامون داره؟

بعد دو سال...

خب بعد از تقريبا دو سال دوباره فرصت پيدا كردم كه اينجا بنويسم. خيلي وقته ننوشتم و نوشتن يادم رفته.

نيكزاد الان دو سال و سه ماهشه و تازگي زبون باز كرده. كلمات رو خيلي بامزه ادا ميكنه و ما كلي كيف ميكنيم. تا 23 ماهگيش خونه موندم. يه سال مرخصي بدون حقوق گرفتم و از 20 ماهگيش هم گذاشتمش مهدي كه نيكي هم ميره. چهل رو باهاش رفتم و اونجا نشستم تا عادت كرد. بعدا ولي ديگه راحت ميرفت تو. به هواي بازي كردن با ماشينهاي اونجا و با پشتگرمي آجي.

از 19 ماهگيش شروع كردم و شير رو مرحله به مرحله گرفتم ازش. اول ميان وعده صبح. بعد ميان وعده عصر. بعد هم شير صبح گرفتم ولي شير شب موند تا عيد و همش استرس داشتم كه چطور ميتونه دل بكنه. يه بار همون اوايل گرفتم ازش و اول قبول كرد ولي بعدش شب تو خواب يه الم شنگه اي به راه انداخت كه بيا و ببين. منم دوباره كوتاه اومدم و بهش دادم تا عيد. روز سوم عيد ديگه شبش كلي تلخي و ... از قبل آماده كرده بودم و زدم به ممه و بعد با استرس وقتي كه بعدشامش طبق معمول هميشه اومد سراغم و گفت ممه گفتم ببين مامان تو ديگه بزرگ شدي آقا شدي پسر بزرگي شدي ممه مال ني نيهاس. گفت منم ني ني ام. گفتم نه تو آقايي. شما ديگه بزرگ شدي ببين نيكي ديگه ممه نميخوره. علي نميخوره سلنا نميخوره دايار نميخوره شما هم ديگه بزرگ شدي. باورم نميشد با همين استدلال چنان قانع شد كه رفت و ديگه سراغشم نگرفت. فقط يكي دو شب تو خواب گريه مي كرد كه بيدارش ميكردم و بهش آب ميدادم و پشتش رو ماساژ ميدادم و اونم دوباره ميخوابيد. عامل مهم ديگه كه كمكم كرد اين بود كه تختش رو برديم تو اتاق خودشون و با نيكي گذاشتيم روبروي هم. هي بهش ميگفتم تو ديگه بزرگ شدي بايد تو اتاق خودت بخوابي و همين تغيير باعث شد كه انگار اون مسير عصبي مربوط به ممه خوردن انگار يادش بره. ديگه خيلي پاپيچم نشد و حتي گاهي كه يه دفعه دستش ميخورد به ممه ميخنديد و ذوق ميكرد و ميگفت اين چيه؟! ممه س؟ طفلكي بچم تو همه موارد خيلي آسونتر و نجيبتر از نيكي بود. نيكي سر از شير گرفتن پدر منو درآورد و تو همون مرحله موند و هميشه چشمش دنبال ممه بود. حتي هنوز هم ميگه بده من بخورم!

نيكزاد الان بيشتر فكر و ذكرش ماشينه. عاشق ماشينه. يه قسمتهايي از حرفهاش رو ميخوره و با اِ و اَ بيان ميكنه. مثلا ميگه اين منه؟ (اين مال منه) يا منمه؟ (مال منه) اِ بيبه (اين ماشينه) نيكي خيلي قشنگ حرفهاشو ميفهمه و بيان ميكنه. رابطشون با هم خيلي خوبه. گاهي دعوا هم ميكنن ولي در كل خوبن با هم. نيكزاد يه جورايي دمب شيطانه. نيكي پيشتازه و اون دنبالش ميره. با هم سر خوردن خوراكي و ميوه دعوا ميكنن. نيكي خيلي كند غذا و ميوه ميخوره و نيكزاد تند تند. نيكزاد ميوه ها رو چند تا چند تا قاپ ميزنه و تو لپ و دستش قايم ميكنه. من از ديدن اين صحنه از خنده روده بر ميشم. نيكزاد خيلي پي پي ميكنه گاه تا روزي سه چار بار. نيكي برعكس يبسه. نيكزاد پي پي ميكنه و مياد ميگه مامان پي پي اَم!

هردوشون عاشق گربه و سگ و جك و جونورن. گربه ها از دست اينا درميرن. نيكزاد اول گربه ها رو ناز ميكنه بعد ميفته روشون يا از بيخ خرشون ميگيره. نيكي كه دمشون رو ميگيره. من موندم اينا به كي رفتن. من و علي كه از حيوونها فراري ايم.

الان هم كه دنبال مدرسه براي نيكي هستيم. هفت هشت تا مدرسه رو ديدم و نهايتا قرار شد مدرسه اي كه نزديك خونمونه و تازه تاسيس شده اسمشو بنويسيم. خدا رو شكر خودشم برديم ديد و پسنديد. اميدوارم جاي خوبي براش باشه ادب و تربيت و انسانيت ازشون ياد بگيره.

فعلا بزرگترين معضل اين روزهامون صبح بيدار كردن و لباس پوشوندن و آماده شدن و بردنشون به مهد و عصر برگردوندنشونه. نيكي شبا با زور ميخوابه و صبا با زور پا ميشه. و سر حاضر شدنش كلي حرص ميده. وقتي ميذارمشون مهد و سوار ماشين ميشم و راه ميفتم ديگه يه نفس راحت ميكشمو يه اپيزود از پادكست مورد علاقمو پلي مي كنم. هر روز دير ميرسم ولي به لطف شناور كردن ساعتها فرصت جبرانش رو دارم براي عصر. فعلا تو كارم خيلي درگير نشدم و قراره جابجا بشم ولي اوضاع فعلا آروم هست خدا رو شكر.

نگران شيرينم كه يه بار آنژيو كرده و هنوز قلب درد داره و بايد يه بار ديگه هم آنژيو كنه. محمد امسال كنكور داره و خيلي اذيتشون ميكنه. خدا بهشون رحم كنه.

علي تازه يه ترفيع گرفته و منتظريم بره پستش رو هفته ديگه تحويل بگيره. اميدوارم بتونه از پسش بربياد و بهش فشار نياد.

امسال شب قدر 23 ام خوابم برد و نتونستم كاري بكنم. كلا يادم رفته بود كه شب قدره و بيهوش شدم تا خود صبح. تنها كاري كه كردم يه تنور نون خريدم كه صلواتي بده به مردم. تنور قبليش هم صلواتي بود. مامان بابا شبش خونه ما بودن.

اميدوارم امسال سالي باشه كه مردم ايران روي آرامش و رنگ اميد رو ببينن و اميد و روشني به مملكتمون برگرده.

زایمان

خب خب خب من نمردم و زنده از این عمل بیرون اومدم هرچند دیگه کاملا آماده بودم ولی چیزهای دیگه ای پیش اومد.

ماه آخر خیلی خیلی کند میگذشت. من هنوز تصمیم نگرفته بودم که پیش کدوم دکتر زایمان کنم. سه تا گزینه داشتم. دکتر سودابه متین، دکتر سهیلا عارفی و دکتر سکینه موید محسنی. تو اوج پیک سوم کرونا بود و من مجبور بودم هر کدوم رو حداقل یک یا دوبار برم تا بتونم تصمیم بگیرم. دکتر متین که به خاظر بیمارستان آرمان که خیلی بیمارستان کوچیک و جمع و جوری بود و یه بار به خاطر بالا رفتن فشارم اونجا رفتم و دیدم رد شد. خود دکتر هم خیلی خیلی جوون بود و من نگران بودم تجربه کافی نداشته باشه. دلم میخواست خود دکتر نصر عملم میکرد که اون هم اصلا عمل نداشت. پس پیش دکتر عارفی رفتم که طی تحقیقات اینترنتیم ازش خوشم اومده بود. اونم فقط از هفته 30 به بعد قبول میکرد که منم رفتم پیشش. مطبش شلوغ بود ولی برای خانمهای حامله همه چیز خیلی سریع پیش میرفت پس ازین جهت اوکی بود. خودش هم دکتر بسیار دقیقی بود. بیمارستان هم اوکی بود که بهمن و عرفان بود. تنها مشکل این بود که خیلی وسواس داشت. من کلا دو سه بار بیشتر پیشش نرفتم ولی هربار یه کار جدید برام جور میکرد هرچند بعدا فهمیدم که شاید بد نبوده این کارش. دفعه اول به واکسن کزاز گیر داد که رفتم زدم چیزی که هیچ دکتری تا اون موقع اصلا نگفته بود. بعدا فهمیدم یه بار برای عقد تو سال 88 زدم و هر ده سال باید تمدید بشه که حالا وقتش رسیده بود. دفعه بعد تو 33 هفته گفت که باید آمپول بتامتازون بزنم که ریه بچه تشکیل شه. منم چون یکم مشکل فشار داشتم و از بابت دیابت هنوز نگران بودم خیلی دودل بودم که بزنم یا نه که اون دو تا دکتر دیگه گفتن لازم نیست چون سابقه سقط نداشتم و اینکار یه مداخله اضافه بود. منم از خدا خواسته نزدم. هرچند بعدا چند بار پشیمون شدم که چرا نزدم ولی دکترهای دیگه گفتن ربطی نداشته. یه سونو اضافه دیگه هم برام نوشت که من انجام ندادم چون تا اون موقع خیلی سونو انجام داده بودم و تو اوضاع کرونا دیگه صلاح ندونستم. کلا خیلی دکتر وسواسی و محکم کاری بود و ازین جهت یه مقدار استرس اضافه ایجاد میکرد که برای حاملگیهای معمولی زیاد جالب نبود ولی به نظرم برای حاملگیهای خاص دکتر خوبی میتونست باشه.

نهایتا دکتر موید محسنی رو انتخاب کردم هم به خاطر عمل کردن تو بیمارستان خاتم و هم اینکه دکتر راحتگیر و با تجربه ای بود.

هفته آخر خیلی خیلی کند گذشت. شاید اندازه یه ماه طول کشید. اصلا امید نداشتم تا آخر هفته 38 دووم بیارم چون بچه خیلی فعال بود و لگدپرانی میکرد و من هر لحظه انتظار داشتم کیسه آبم مثل دفعه پیش پاره بشه. البته این احساس رو از هفته 33 به بعد مدام داشتم هرلحظه منتظر بودم و چون توی سونوها مدام میدیدم که یه هفته جلوتر از سن خودشه خیالم راحت بود که هروقت بیاد رسیده س. حتی به دکتر محسنی اصرار کردم که زودتر به دنیا بیاردش چون دیگه واقعا سنگین شده بودم و فشار زیادی روی بخیه های قبلی و مثانه م بود. واقعا انگار داشتم میترکیدم خیلی سخت بود. تنها حسنش این بود که تو دوران کرونا تونستم موافقت مدیر رو برای دورکاری بگیرم و از اول آبان فقط هفته ای دو روز رفتم سر کار دو ماه بعد رو هم فقط هفته ای یه روز رفتم و این خیلی برای خودم و نیکی عالی بود. ماههای اول رو هم باز به خاطر کرونا تونستم ماشین ببرم و این هم خیلی کمکم کرد و خوب بود برام. اینم از محاسن این سال کرونایی سخت بود که با همه سختیهاش آسونیهایی هم داشت.

خلاصه اینکه تاریخ زایمانم مشخص شد. دکتر عارفی برام 99/11/11 وقت گذاشته بود که شنبه بود اما من که همش دنبال این بودم که زودتر زایمان کنم و همش فکر میکردم زودتر از این تاریخ ها من کیسه آبم مثل سری پیش پاره میشه خیلی امید نداشتم سر تاریخ اتفاق بیفته. دکتر موید برام 99/11/09 وقت گذاشته بود که پنج شنبه بود. 28 ژانویه 2021. خیلی اصرار کردم که چند روز زودتر بندازه عمل رو که خوشبختانه قبول نکرد. 38 هفته و 4 روزم بود و من مطمئن بودم که جنین یه هفته مسنتره بنابراین خیالم راحت بود. کلا از اول خیالم خیلی راحت بود همش فکر میکردم هیچ مشکلی براش بوجود نمیاد از بس جنین فعال و پرکاری بود. پر از انگیزه و شور زندگی بود مطمئن بودم همونطور که خودش اومده تو دلم خودش هم سال و سرحال میاد بیرون. خلاصه روز موعود فرا رسید.

مامان صبح زود اومد که پیش نیکی بمونه. من و علی رفتیم سر کوچه که ماشین منو سوار شیم که روشن نشد! با ماشین علی رفتیم. قرار بود که شیرین هم صبح بیاد که ما فکر کردیم خودش میاد بعد متوجه شدیم با امیر درست هماهنگ نکرده و ما باید بریم دنبالش. برای همین یکم دیرمون شد. 7 و ربع رسیدیم بیمارستان علی رفت پارک کنه و من و شیرین رفتیم بالا. بعد هم من تنهایی رفتم تو تریاژ. خیلی شلوغ پلوغ بود. من که به خاطر کرونا مدتها از خونه بیرون نیومده بودم خیلی ترسیدم. راستش کلی هم پشیمون شدم که چرا بیمارستان بهمن نرفتم. اتاق تریاژ یه اتاق کوچیک بود که یه ماما اونجا همه زنهای باردار رو که برای زایمان اومده بودن رو پذیرش میکرد. شانس آوردم 11 ام رو انتخاب نکردم. تعداد زنها خیلی زیاد بود. حتی اونهایی که برای زایمان طبیعی اومده بودن. دکتر من 3-4 تا باردار داشت که من نفر سوم شدم. بعد از کلی انتظار منو بردن تو یه اتاق دیگه و سوند بهم وصل کردن. خیلی حس ناخوشایندی داره این سوند. همش احساس میکردم میخوام ادرار کنم و اینکه سوند داره میاد بیرون. قبلا سر زایمان قبلی برای سوند خیلی اذیت شده بودم و به دکتر گفته بودم که سوند منو تا روز بعد برندارن. خلاصه منو با تخت بردن بیرون. شیرین و علی تو سالن بودن. گوشی و وسایلم رو بهشون دادم و خداحافظی کردم. یه نکته بامزه تو این بیمارستان حساسیت زیادشون روی روسری بیمار بود. تا روسری برام نیاوردن منو نبردن بیرون. خلاصه رفتیم تو یه قسمت که منتظر شیم اتاق عمل خالی شه. ساعت حدود 10 بود. من دو تا ماسک روی هم زده بودم و خیلی میترسیدم چون خیلی شلوغ بود. پشت در اتاق عمل هم منتظر شدیم و 50 نفر اومدن و رفتن. دکتر اومد با من حال احوال کرد. دکتر بسیار مهربون و افتاده ایه این دکتر موید محسنی. بهش در مورد نگرانیم در مورد سوند و نوع بخیه گفتم که خیالم رو راحت کرد. گفتم بخیه جذبی برام نزنن که گفت کلا نمیزنیم. خلاصه رفتیم تو اتاق عمل.

دکتر بیهوشی اومد و باهام خوش و بش کرد. اسمش یادم نیست درست ولی دکتر شوخطبع و بامزه ای بود. در مورد عمل قبلیم پرسید و گفت ایندفعه یه کاری میکنم که اصلا نفهمی. آمپول کمر رو بالاتر از دفعه پیش زد. دکتر موید هنوز داشت حرف میزد با دستیارش که بیهوشی آمپول رو زده بود درصورتی که سری پیش این کار رو خیلی سریع انجام دادن و من کامل بیحس نبودم و خیلی درد کشیدم ولی شاید برای نوزاد بهتر بود. خلاصه اینکه کامل از کمر بیحس بودم و دکتر اومد و شروع کرد. توی تمام مراحل یه بیحسی خیلی خوبی داشتم و اصلا درد رو حس نمیکردم. سعی میکردم ببینم چیکار دارن میکنن. وقتی بچه رو بیرون آوردن دکتر زد زیر خنده که جیش کرد! گفت چه آماده بود! پاشید تو عینکم! خلاصه از خنده غش کرده بودن همه. بچه م با تمام وجود گریه میکرد و بردنش کنار تا تمیزش کنن. به دکتر گفتم دکتر بند ناف دور گردنش نبود؟ دکتر گفت نه. دکتر شروع کرد به دوخت و دوز و جالب اینکه همه کار رو خودش انجام داد. تمام لایه ها رو با حوصله و تمیز دوخت. بعدا از بخیه ش فقط دو تا نخ بیرون بود که خیلی برام جالب بود.

تکنسین گفت میخوای ببینیش من که تو تمام دوره بارداری حس عجیبی داشتم و خیلی دلم میخواست بچه رو ببینم گفتم آره. آوردش جلو و دیدم که یه پسر سبزه تپلی خدا بهم داده. یه دماغ سربالای کوفته ای هم داشت. هرچی به خطوط چهره ش دقت کردم نفهمیدم شبیه کیه. هرچند اون موقع داشت گریه میکرد و زیاد معلوم نبود قیافش. باهاش حرف که میزدم آروم میشد. گفتم تو بودی که اون تو لگد میزدی؟ یه جور سوزناکی گریه میکرد. خلاصه بردنش برای کارهای اولیه و منو هم بردن تو ریکاوری. لرز کرده بودم و دندونام بهم میخورد. پرستار بهم میگفت این مال بیهوشیه باید نفسهای عمیق بکشی. بردنم بیرون شیرین و علی پشت در بودن و منو دیدن. علی کلی دوندگی کرده بود که بتونه اتاق تکی بگیره برام که نتونسته بود البته برادرش زنگ زده بود و هماهنگ کرده بود ولی گفتن فعلا نداریم باید بری تو یه اتاق دو نفره تا خالی بشه اتاقها. بردنم تو یه اتاق رو به پارک و خیلی دلباز. یه خانم دیگه اونجا بود که کنسر داشت بنده خدا. البته زیاد نموند و رفت برای عمل.

بچه رو آوردن. همونطور که گفتم شکل هیچ کس نبود. همش نگران بودم که عوض شده باشه تو شلوغی اون روز. چون هرچی بهش نگاه میکردم نمیتونستم تو خطوط چهره ش یه آشنایی ببینم. شاید یکم شبیه بابام بود. چشمهای ریز بادومی و پف کرده داشت. گذاشتنش زیر سینه م. خیلی پرقدرت و باانرژی شروع کرد به مکیدن. اصلا همه چیز در این بچه از روز اول پرقدرت و باانرژی بود. انگار اومده بود که زندگی کنه و بجنگه. شور زندگی. پرستار اومد که برام سرم بزنه تا بچه رو دید گفت این چرا سیانوزه؟ گفتم این از اول که به دنیا اومد همین رنگی بود. به شیرین گفت این رو سریع ببرین دکتر ببینه. شیرین اومد با آرامش بچه رو بذاره تو کری کات و روشو بکشه که گفت سریع تر ببرینش. خلاصه علی و شیرین بچه رو بردن. من موندم تنها. نمیدونم چرا آرامش عجیبی داشتم و اصلا نگران نشدم. مطمئن بودم مشکلی براش پیش نمیاد اون اومده بود که با تمام وجود زندگی کنه. یه کم بعد شیرین و علی اومدن. درحالی که سعی می کردن خودشون رو بیتفاوت و خوشحال نشون بدن. گفتم چی شد گفت دکتر گفته یکم آب تو ریه شه باید یه چند ساعت تو دستگاه بمونه. شیرین بهم آب کمپوت و قهوه دم کرده که دکتر گفته بود برای از بین بردن اثر بیهوشی خوبه داد. یکم بعد به علی گفتم بره از بچه خبر بگیره چون میدونستم الان بچه م گشنه س و داره دنبال من میگرده. علی رفت پایین و کمی بعد برگشت و گفت دکتر پایین دکتر نیکیه. دکتر قاضی. گفت منو شناخت و کلی هم تحویل گرفت و گفت نگران نباشید معمولا چند ساعته اوکی میشه و اینکه فعلا اجازه نمیدن بهش شیر بدی چون آب تو ریه ش بوده و خودشون بهش سرم میزنن. خلاصه یکم استراحت کردم و بیرون رو نگاه کردم. اصلا خوابم نمیومد با اینکه میدونستم به نفعمه الان بخوابم. یه اتاق تکی خالی شد که رفتیم اونجا هرچند کاملا پشیمون شدیم چون اونجا پنجره به بیرون نداشت. چند ساعت بعد شروع کردم به راه رفتن و شام رو هم آوردن که تا آخرش خوردم و باز هم تا صبح کلی نون و کمپوت و چیزهای دیگه خوردم زایمان خیلی گرسنه م کرده بود! و کلی هم پر حرف و بیخواب شده بودم بطوریکه تا ساعت دو و سه بیدار بودم و با شیرین حرف میزدیم.

آخر شب کی دو بار رفتم دیدن نیکزاد. بهم اجازه دادن با اینکه سوند داشتم برم تو nicu. حیوونی بچه م با چند تا سرم و سوزن و ... تو دستگاه بود. طفلک من خوبه که من ندیدم که اینها رو بهت وصل کردن و چقدر زجرت دادن وگرنه مثل سر نیکی پدرم درمیومد. طفلکی تو دستگاه خوابیده بود و چشماش بسته بود. دکتر قاضی اونشب شیفت بود گفت متاسفانه مشکل برطرف نشده تو چند ساعت و باید فعلا بمونه. گفت صبح دکتر ترکمن میاد و اونه که باید تصمیم بگیره. خلاصه که شب سختی برای هردومون بود. دلم برای درآغوش گرفتنش پر میزد ولی اجازه نداشتم بهش شیر بدم. فردا صبح زود صبحونه خورده و نخورده رفتم پایین بست نشستم. دکتر ترکمن اومد. یه دکتر متکبر و مغرور بود. بهم اجازه نداد که بهش شیر بدم فعلا و گفت باید فعلا بمونه چون تو ریه ش خون بوده. بهش آنتی بیوتیک دادن و سرم و ساکشن و ... طفلک بچه بیچاره من. سر نیکی برای اینکه آنتی بیوتیک نخوره کلی سختی کشیدیم حالا این کوچولوی بیچاره از روز اول با آنتی بیوتیک شروع کرده. شب از همه اتاقها صدای بچه میومد و من کاملا احساس مادرهایی که بچه شون رو از دست میدن درک میکردم. سعی کردیم یکم شیر بدوشیم که موفق نشدیم. یکی دو قطره بیشتر نبود و به شیشه نمیرسید که ببرم پایین.

علی صبح حدود 8 اومد که شیرین بره دانشگاه. دکتر هم سر ساعت 9 اومد و گفت میتونی امروز مرخص بشی. من که شب قبل خواسته بودم سوند رو بکشن چون تونستم ادرار کنم حالم خوب بود و مریضی بچه بهم انرژی و توان زیادی داده بود طوری که تو راهرو میدویدم میرفتم پایین و میومدم بالا. مادرهای دیگه که یکی زیر بغلشون رو گرفته بود میگفتن تو چطور اینقدر زود راه افتادی گفتم چون مجبورم بچه م تو nicu ه. گفتن با اینکه مرخص شدی تا کارهاتو انجام بدی میتونی تا عصری بمونی بیمارستان. خلاصه مام کلی معطل کردیم که شاید تا عصری بچه رو هم بدن ببریم که ندادن. خلاصه با قلبی پر از غم دست خالی رفتیم خونه. نیکی منتظر من و داداش کوچولوش بود.

فردا صبح زود دوباره رفتیم بیمارستان. دکتر اومد بازم اجازه نداد بهش شیر بدم. گفت یکم خون تو ریه ش بوده. ویتامین کا تحویز کرد و گفت باید بمونه. دوباره تو اتاق شیردهی سعی کردم شیر بدوشم. خبری نبود از شیر. جز یکی دو قطره آغوز که مطمئن بودم بهش نمیدن چون خیلی کمه. هرچند میگفتن با آب قاطی میکنیم میدیم. دیگه بهم اجازه ندادن برم تو nicu چون یه بچه دیگه اونجا بود که متاسفانه اون روز اونجا بود و مشکل قلبی داشت و نهایتا فوت کرد. اون روز هم به سختی و بدبختی گذشت. امیدوار بودم فردا صبح مرخص شیم.

روز بعد هم دکتر اومد و علی هم اومد که باهاش حرف بزنه و اینقدر بی ادب بود که چند بار علی رو به خاطر اینکه سوالش رو جواب داده بود دعوا کرده بود و گفته بود من از پرستار پرسیدم. بازم ترخیصمون نکرد. من دیگه وا رفته بودم همش امیدوار بودم ترخیص بشیم و بریم خونه و راحت بشیم ازین بیمارستان ولی بازم مرخص نکرد. دلمو گذاشتم پیش دل مادر اون نوزادی که هفت ماهه اومده بود و باید چند ماه اینجا میموند. اشک تو چشمم اومد ولی گفتم علی ما اینهمه ماه رو تحمل کردیم این چند روز رو هم صبر میکنیم با اینکه خیلی خیلی سخته. درد زیادی داشتم. ولی چاره ای نبود. دکتر بالاخره اجازه داد که بهش شیر بدم خستگی و بخیه ها و عمل کاملا از پا انداخته بودم ولی مجبور بودم اونجا بمونم و روی صندلی بشینم. با اینحال از خوشحالی اینکه میتونم بغلش کنم و بهش شیر بدم داشتم بال درمیاوردم. چیه این هورمونها. واقعا آدمو عاشق و واله میکنه. با عشقی وصف نشدنی پسرم رو در آغوش گرفتم. بالاخره بهم رسیدیم بعد نه ماه که آرزوی دیدن روی ماهشو داشتم. چهره ش درهم و عصبانی بود چشمهاش پف کرده بود و یه حالت چه غلطی کردیم دنیا اومدیم بود. وقتی گریه میکرد پرستاره میگفت یه جوری سوزناک گریه می کنه انگار بهش ظلم کردن. واقعا هم پدرشو درآورده بودن. ساکشن و آنژیوکت و سیمهایی که بهش وصل بود کلافه ش کرده بود. طفلکی پسر قوی و سرزنده من. دکتر قلب هم اومده بود و اکو کرده بود خوشبختانه مشکلی نداشت. نمیدونم این دکتر ترکمن زیادی وسواس داشت یا چی همه رو میخواست نگه داره ولی یکی دونفر با رضایت شخصی رفتن چون هزینه هاش واقعا کمرشکن بود بدون بیمه. زردیش شروع شده بود که براش فوتو گذاشتن.

روز چهارم یکشنبه بود که دیگه از nicu اومده بودیم تو prenicu و دیگه سرمش هم تموم شده بود. هنوز شیر زیادی نداشتم که بدوشم. یه پرستاری اونجا بود به نام خانم نیکفرجام که خیلی مهربون بود و کمک کرد. بهش سرم قندی میداد و خوابش میکرد و سه ساعت میخوابید که منم تو اتاق مادرها بتونم بخوابم که شیرم بیاد.

روز پنجم دیگه مطمئن بودم که تموم شده و میریم خونه. اما زردی بچه لب مرز بود و باید میموند. هرچند میشد بریم خونه و دستگاه اجاره کنیم ولی دیدیم اونجا بهتر بهش میرسن و ممکنه دستگاهها بهتر باشه و اینکه هرجا بریم برای آزمایش باید اینور اونور میرفتیم تو کرونا پس با هم مشورت کردیم و دیدیم با اینکه برای هر دومون خصوصا من خیلی سخت بود ترجیح دادیم همونجا بمونیم.

روز ششم هم دوباره آزمایش دادیم. 10.8 بود و دکتر زیر 10 ترخیص میکرد و بچه هم از نظر ظاهری هنوز خیلی زرد بود. بازم موندیم. علی ظهر میومد دنبالم با نیکی میرفتیم خونه شب دوباره منو میاوردن بیمارستان. نیکی با یه حالت سوزناکی با من خداحافظی میکرد. میگفت مامان خیلی دوست دارم. یه دفعه گفت من شبها گریه میکنم. علی خیلی با نیکی میساخت و کاملا با هم کنار اومده بودن. چون مامان هم از شب اول که خونه ما اومد دچار سرگیجه شدید شد و من ترسیدم کرونا گرفته باشه و اینکه نیکی خیلی اذیتش میکرد خلاصه شبونه فرستادمش خونه شون و کل اون هفته علی تنهایی همه کارها رو میکرد و بچه رو نگه میداشت و غذا میپخت و برای من سوپ ماهیچه و آب انار میگرفت. حتی برای شناسنامه گرفتن نیکی رو همراهش برد. من شبها تو بیمارستان میموندم که خیلی سخت بود و واقعا له میشدم. واقعا به دکتر التماس میکردم که مرخصمون کنه چون شیر نداشتم اصلا در اثر استرس و خستگی. نهایتا با خانم آقایی سرپرستار فهمیده و مهربون اونجا صحبت کردم که با دکتر صحبت کنه به بچه شیرخشک بدن یکی دوبار که زردیش زودتر بیاد پایین چون واقعا هنوز خیلی زرد بود و من نگران شده بودم دیگه. اونم با یه دکتر دیگه که میدونست موافقت میکنه صحبت کرد و مجوز شیرخشک گرفت. روز هفتم صبح من رفتم آزمایشگاه سینه مو سونو کنم برای کیست سینه م که درد میکرد. تو همون فاصله از بچه هم آزمایش گرفته بودن. بهتر که من نبودم ببینم بچه م چقدر زجر میکشه. تا ساعت 9-10 جواب آزمایش میومد و دکتر هم گفته بود میاد تا اون موقع چون ماشینش خراب شده بود روز قبل و تو خیابون مونده بود. خلاصه مام موندیم تا دکتر بیاد تایید کنه که نشون به اون نشون تا یک ظهر نیومد. خلاصه روز هفتم که روز مادر هم بود بالاخره حدود ساعت 3 بود که خسته و داغون و له و گشنه مرخص شدیم. من که حالا حسابی قدر در آغوش گرفتن پسرمو میدونستم سوار ماشین شدم. نیکی خونه حاج خانوم بود و مام رفتیم اونجا دیدنش و نیکی رو هم آوردیم. اولین برخوردش خیلی خوب بود. ولی اینکه هی دیگران بهش میگفتن یواش! نکن! مواظب باش شروع یه ماراتنی بود که هنوز هم ادامه داره و مارو حسابی درگیر خودش کرده.

اون شب مامان و بابا اومدن خونه ما که بچه رو ببینن و نیکی که یه هفته مادر نداشت و برادرش رو تو آغوش مادرش میدید و چند تا تشویق کننده هم دیده بود بلایی سر ما آورد که من و علی حسابی مستاصل شده بودیم. حتی یه گاز از پای بچه گرفت که من که تازه از بیمارستان مرخص شده بودم و هورمونهام حسابی به هم ریخته بود و به کوچکترین صدای گریه بچه حساس بودم اشکم درومد و جگرم خون شد.

خلاصه اینکه الان که سه ماهه ازون تاریخ گذشته و ما مشکلات ختنه و یه واکسن رو پشت سر گذاشتیم اما هنوز با نیکی کمی تا اندکی درگیریم. نیکی با اینکه خیلی بهتر از روز اول شده اما هنوز وقتی لجش میگیره یه حالی به داداش کوچولوش میده. با اینحال خیلی داداش کوچولوش رو دوست داره و هر روز صبح که بیدار میشه از من به خاطر اینکه زحمت کشیدم و براش داداش کوچولو آوردم تشکر میکنه و حتی گاهی هم میگه شما که اینهمه زحمت کشیدین برام یه داداش کوچولو آوردین یکم دیگه هم زحمت بکشین یه خواهر کوچولو هم بیارین! یکی از حرفهای بامزه دیگه ش اینه که میگه ببین با چشمهای دخترونه داره منو نگاه میکنه!

امشب شب 21 ماه رمضونه و من مثل سالهای دیگه بیدار موندم ولی به جای دعا خوندن دارم سعی میکنم تو گذشته م کنکاش کنم. پارسال دقیقا همچین شبی بود که نطفه نیکزاد بسته شد و امسال تو تختخوابش خوابیده. خدایا ازین که منو لایق مادری دونستی ازت سپاسگزارم. سال عجیبی بود. پر از مرگهای زودرس و عجیب و برای ما عجیب تر. خدایا سال آینده رو هم برای ما آسون و پر از عافیت و سلامتی کن. خدایا از ما امتحانهای سخت نگیر. خدایا شر این بیماری عجیب رو از سر مردم دنیا کم کن. خدایا کمکمون کن مسیر درست رو پیدا کنیم.

خدایا کمک کن بچه هامون رو درست تربیت کنیم. خدایا قلبشون رو به هم مهربون کن. بهشون عمر طولانی و پربرکت همراه سلامتی بده. به ما هم عمر طولانی و با عزت و مفید بده.

خدایا هرکس که بچه دار نمیشه و لایق پدری و مادریه بهش بچه های لایق و سالم بده.

خدایا ازت ممنونم.

هفته 33

خب وارد 33 هفته شدم. عجب سال عجیبی بود هم برای دنیا هم برای من. هنوز هم باورم نمیشه که حامله هستم. اینکه قراره یه نی نی کوچولوی دیگه وارد خونه ما بشه هم هیجان انگیزه هم رعب آور. خیلی نگران نیکی و نحوه مواجهه اش با این نی نی جدید هستم. نی نی ای که حالا کمکم داره میره که نیکزاد صدا بشه. هرچند من هنوز معتقدم نیکدل اسم قشنگ تری بود ولی نیکزاد رو باباش اوکی کرد و منم مخالفتی ندارم.

خاله اکرم 28 آبان بعد از دو سه ماه بیماری خیلی سخت و رنج و عذاب فراوان فوت کرد و مامان من که خیلی به خواهرش وابسته بود رو داغدار کرد. طفلکی زهرا اول دست تنها خیلی زحمت کشید حتی کارشو ول کرد. بعد از مدتی تو ماه آخر برادرهاش از خارج اومدن و کمکش کردن ولی خاله بیچاره من که یه عمر سختی و محنت کشیده بود دیگه طاقت نیاورد و روحش برای همیشه ازین همه سختی و درد و عذاب کند و رفت. امیدوارم که تو دنیای دیگه راحت راحت باشه و دیگه درد و رنجی نداشته باشه.

دایی علی هم 13 آذر بعد از تحمل سه سال زمینگیری و بیماری سخت درگذشت. روحش شاد اونم آدم بسیار خوبی بود.

دیدن مرگ و میر آدمها و خصوصا مریضهای کرونایی که انقدر سریع میمیرن که هیچ کس باورش نمیشه توی این سال 2020 نحس همه ما رو افسرده کرده. این روزها بخصوص که تاریخ زایمان نزدیک و نزدیکتر میشه بیشتر به مرگ فکر میکنم. اینکه من چیکار کردم توی این دنیا. چه اثری باقی گذاشتم و چی تو دستم دارم که با خودم ببرم.

خیلی ناامید و خسته ام. انگار اون جوری که فکر میکردم نشد. مدتهاست که بخصوص بعد از بچه دار شدنم هیچ هدف و دستاورد خاصی ندارم و فقط روز به روز رو میگذرونم. امسال که بدترین سال هم بود. حتی همون کارهای معمولی که باعث انرژی و شادابیم میشد رو هم نتونستم انجام بدم.

به علی که نگاه میکنم بهش غبطه میخورم. مدام در حال انجام دادن پروژه هاییه که برای خودش تعریف کرده. اما من نه. خیلی تو عافیت طلبی خودم غرق شدم. نمیدونم شاید بعد از زایمان دچار افسردگی شدم و هنوز اثرات اونه که ادامه داره ولی کلا از زندگی و ادامه اون هیچ هدف خاصی رو دنبال نمی کنم. فقط بچه داری و کار و کارخونه. اونم نه در حدی که راضیم کنه. توی همونها هم لنگ میزنم.

اما این نی نی کوچولوی پرانرژی و خوشحال که توی دلم وول وول میزنه باعث میشه که فکر کنم دنیا هنوز جای خوبیه و ارزش موندن و جنگیدن داره.

اول میخواستم اینجا وصیت کنم. فکر کردم من چی دارم. یه مقدار مال و اموال که قاعدتا بعد من به بچه هام میرسه و بچه هام. به علی گفتم که بعد من بچه ها رو بده به مامانم اینا که اونا بزرگشون کنن ولی میدونم که این کارو نمیکنه. پس سعی می کنم به این فکر کنم که خدایی که من و اونها رو آفریده اگه مادر رو ازشون بگیره حتما یه برنامه خاص و ویژه ای براشون داره که شاید الان فکر کردن بهش برام دردناک باشه ولی وقتی روحم به روح کائنات وصل شه حتما حکمت این کار رو درک میکنم.

از همه سختتر برای علی خواهد بود با اینکه میگن مَرده و میره پی کار خودش ولی میدونم که خیلی احساساتیه و اذیت میشه. ضمن اینکه خیلی مسوولیت پذیره و مسوولیت دو تا بچه رو تنهایی به عهده گرفتن خیلی خیلی سخته.

و بعد هم مامانم. مامان زحمت کش و فعالم. که الهی سالهای سال همینطور پرانرژی و سالم و سلامت بمونه. که دستهاش رو باید طلا گرفت انقدر زحمت کش و مفیده. الهی مامان صد سال همینطور رو پا و سالم و دلخوش بمونی.

نمیدونم چی بنویسم برای دخترم نیکی. عشق مامان. دوست دارم که در کنارش باشم و دوران نوجوانی و جوانیش رو ببینم. مطمئنم که دختر پرتلاش و موفقی میشه. با اون همه استعدادی که تو شعر و زبان و ادبیات داره. اگه انرژی خودش و هدفمندی باباش رو هم به ارث ببره حتما موفقتر از من خواهد بود.

برای پسرم نیکزاد که از الان معلومه خیلی پرانرژی تر و با انگیزه تر از منه. خیلی دوستش دارم و دوست دارم بزرگ شدنش رو ببینم ولی اگه کنارش نبودم امیدوارم آدم موفق و تاثیرگذار و مهربون و نیکدلی از کار دربیاد.

بچه های من اگه میخواید از سرنوشت من درس بگیرید بدونید که هرچی تو زندگی برنامه ریزی کنید و هرچی بیشتر تلاش کنید از خودتون و زندگیتون راضی تر خواهید بود. عافیت طلب نباشید. برید تو دل سختی ها. هرچی سختتر بهتر. هرچی تونستید تجربه های جدید بدست بیارید. هرچی بیشتر بهتر. پول میاد و میره. دنبال یادگرفتن بیشتر و استفاده کردن بیشتر از آموخته هاتون باشید.

من به عنوان مادر شما. تو شرایط دهه 60 و جنگ و خانواده کارمند متوسط بزرگ شدم و دختر فوق العاده قدردان و ملاحظه کاری بودم. ولی هدف گذاریم تا دانشگاه رفتن و ازدواج کردن و بچه دار شدن بود برای همین بعد از رسیدن به اونها و حتی رسیدن به رویاهای بزرگم مثل دیدن دنیا که به لطف پدرتون بهش رسیدم دیگه کم کم دچار رخوت و سستی و عافیت طلبی شدم برای همین الان خیلی از خودم ناراضیم. انگار دچار یه بی برنامگی و بیهودگی شدم. نمیدونم هدف بعدیم باید چی باشه. یا چی باشه که براش انرژی و انگیزه داشته باشم.

اگه انشالله زنده باشم حداقل دو سال اول رو که فقط میتونم بچه داری کنم. ولی امیدوارم بتونم یکم با انرژی تر و باانگیزه تر باشم تا حداقل به بچه هام لطمه نزنم.

امیدوارم بتونم سریع وزن کم کنم تا سبکتر و با انرژی تر بشم.

امیدوارم کرونا تموم شه تا بتونم بچه هام رو پارک و مهد و کلاس ورزش ببرم.

امیدوارم دیگه هیچ عزیز دیگه ای رو اونم با این همه درد و رنج از دست ندیم.

امیدوارم دنیا رو به سوی بهبودی و آرامش بره.

امیدوارم همه چی بهتر بشه.

کاش خدا بهمون نشون بده که راه درست چیه.

 

سونوگرافی آنومالی

شکر خدا سونوگرافی آنومالی رو هم انجام دادم. پیش خانم دکتر نوشین محمدی که تو همون کلینیک مام انجام داد و بسیار عالی و دقیق بود. با اینکه آخرین نفر بودم و خیلی خسته بود ولی دقیق و باحوصله انجام داد. خیلی صبورانه و با مهربانی جوابمو میداد و اجازه داد از تمام مراحل فیلم بگیرم. تک تک انگشتاشو ستون فقرات و دست و پا و کبد و کلیه و قلب و مغز رو دقیق چک کرد. البته چند روز قبل دکتر حسام دانش آموز هم کامل قلب رو چک کرده بود با اینکه هنوز 18 هفته نشده بودم و 17 هفته و 5 روز بودم. برای آنومالی دقیقا 18 هفته بودم و خدا رو هزاران بار سپاس همه چی خوب بود. پسر بودن جنین رو هم تایید کرد چیزی که قبلا تو سل فری معلوم شده بود. هرچند خودش هم گفته بود احتمال 60 درصد پسره. خلاصه اینکه گل پسر من در راهه. خدا حافظ و نگهدارش باشه.

مامان میگه نگو گل پسر بین بچه ها فرق نذار!

با اینکه 18 هفته شدم و قاعدتا باید روح وارد جنین شده باشه ولی هنوز چیزی احساس نکردم و تو خواب هم کسی رو ندیدم هرچند خوابهای چرت و پرت ومتنوع زیاد میبینم. چند شب پیش خواب دیدم با نیکی تو یه دریای بسیار آروم ایستادیم.

نیکی چند روز پیش دچار احتباس ادراری شده بود و حدود 18 ساعت ادرار نکرد. هرکاریش کردم باهاش صحبت کردم شیرین باهاش صحبت کرد رفتیم حمومو جیش نکرد که نکرد تا صبح روز بعد. داشتم دق می کردم که خدا رو شکر تو خواب صبح که علی بردش دستشویی جیششو کرد. ادرارش کدر شده و یه روز سوزش ادرار داشت. یکم هم تب داشت درحد نیم درجه. فرداش نرفتم سر کار و پیشش موندم و مایعات و پونه بهش دادم. بهتر شد. امروز موفق شدیم نمونه ادرار ازش بگیریم و ببریمش آزمایشگاه.

انگار استرس هم داشت. آخه اینروزها استرس و ناراحتی زیاد داشتیم. خاله مریضه و بیمارستانه و دکتر اول براش تشخیص متاستاز کبد و سرطان رحم رو داده بود و خلاصه خیلی ناراحت و کلافه بودیم. مخصوصا مامانم که حسابی کلافه بود. زهرای بیچاره همش بیمارستان و دکتر بود. امیدوارم تو این وضعیت کرونا خدا بهش رحم کنه.

13 هفتگی

خب خدا رو شکر غربالگری مرحله اول رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و خوشبختانه همه چیز خوب بود. دکتر سونوگرافی دکتر نوشین محمدی بود. دکتر خوب و خوش اخلاقی بود. اجازه داد از تمام مراحل فیلم بگیرم. در مورد جنسیت گفت از روی فرم لگن میگم که احتمال 60 درصد پسره ولی قطعی نیست. با اینکه پ هاش ادرارم بالای 5 بود و ادرار قلیایی رو به صورت غیرعلمی میگن دختر. ضربان هم 170 بود که باز من فکر میکردم ضربان بالای 140 دختره ولی گفت نه ربطی نداره. حالا بازم معلوم نیست. هرچی خدا بخواد. و اینکه مهم فقط سلامتیشه. من قبلا پسر دوست داشتم ولی الان بیشتر از سختی تربیتش میترسم. و اینکه میترسم شیطون باشه. هرچند نیکی روی هرچی پسره رو سفید کرده!

در مورد اسم هنوز هیچ ایده ای ندارم. علی میگه که تو از کوپنت استفاده کردی و حالا نوبت منه! سر نیکی اون کوتاه اومد. ولی اصلا هم حاضر نیست از الان بشینه فکر کنه. میگه ماه آخر! منکه طاقت ندارم. من به محض اینکه جنسیت قطعی شه حتما شروع میکنم به دنبال اسم گشتن و خرید کردن براش چون سر نیکی دیدم که از ماه 6 به بعد اصلا نای تکون خوردن نداشتم.

این روزها نیکی که که هنوز دقیق نمیدونه چه خبره ولی چون براش از نینی کوچولو و خواهر برادر دار شدن دوستاش صحبت کردیم خیلی رو مود نینی دار شدنه و همش میگه چرا خدا به ما زودتر نینی کوچولو نمیده من دلم میخواد یه نینی کوچولو داشته باشم که بوسش کنم نازش کنم بغلش کنم. امیدوارم این حرفاش در واقعیت هم به عمل تبدیل شه و بعدا چشم نینی کوچولو رو درنیاره!

حال عمومیم خوبی. بعضی وقتا ضعف و یکم تهوع دارم. سمت شب که میره از گوشت و غذاهای ترکیبی بدم میاد. بیشتر غذاهای ساده و حاضری دوست دارم. مثل کشک بادمجون و آش.

خیلی جالبه الهام هم بارداره و 20 هفته س. پسر. هرچند بچه نازی متاسفانه تو 6 هفته افتاد. انگار این کرونا به همه یه فراق بال برای بچه دار شدن داده. اینم یکی از حسناش.

تو اداره زیاد حسم خوب نیست. همه کسایی که یه زمانی اسمشون دوست بود از دور و برم پراکنده شدن. افسانه که رفت یه جای دیگه. فاطمه دوست 13 سالم که یه روز وسط مریضی مامانم زنگ زد و هرچی از دهنش درومد بهم گفت و دوستیشو بهم زد. چرا چون با زنداداشش در موردش صحبت کرده بودم و حرفاشو در مورد اینکه نباید خانواده و مادرشو به خاطر شوهرش کنار میذاشته تایید کردم. دوست دیگم که انگار تحت تاثیر حرفهای فاطمه قرار گرفته و رابطه شو با من کم کرده. در حالی که من تمام اطلاعاتم رو در مورد مشکلاتی که برای بچه دار شدن داشت دراختیارش گذاشته بودم. خیلی احساس تنهایی می کنم. همینجوریش هم همه از هم فاصله گرفته بودن که کرونا اومد و تشدیدش کرد. احساس میکنم دارم آماده میشم که وارد یک دهه دیگه از زندگیم بشم. خیلی دلم گرفته نیاز دارم که یه حرکتی بکنم و برم از اینجا.

با اینهمه تو زندگی شخصی خدا رو شکر خوبم. علی خیلی کمکم میکنه و هوامو داره خدا رو شکر. از وقتی داره برای یه هدفی تلاش می کنه افسردگیش بهتر شده. با من و نیکی هم بهتره. امیدوارم نتیجه تلاشهاشو ببینه.

دلم میخواد زودتر روی ماه پسر یا دخترمو ببینم با اینکه میدونم این روزها بهترین روزهای قبل از اومدن نوزاده ولی مشتاق دیدنش هستم. امیدوارم این چند ماه هم به خوبی و خوشی سپری بشه. واکسن کرونا زودتر بیاد و ما رو از این نگرانی دربیاره.

هدیه خدا

سه شنبه 27 خرداد 99

مامان تازه کروناش خوب شده. دقیقا 13 خرداد در حالی که تا روز قبلش خونه ما بود و داشت نیکی رو نگه میداشت علایم شدید پیدا کرد و فرداش تو بیمارستان مسیح معلوم شد کرونا داره. کلی استرس کشیدیم یکی دو روز که تبش خیلی بالا رفت و قرار بود ببریمش بیمارستان و بابا هم یه کم بدحال شده بود کلی نگرانش شدیم. من پریودم عقب افتاده بود ولی اینقدر فکرم درگیر مامان بود که توجه نکردم. اصلا نمی دونستم چقدر عقب افتاده. بعد دو هفته از آخرین تماسمون رفتم تست آنتی بادی دادم آخه تنگی نفس و حالت تهوع داشتم. صبحا که پا میشدم سینه هام سفت و دردناک میشد. نگران کیست سینه م بودم و دکتر جراح بیمارستان هم وقت نمیداد. وقتی تست آنتی بادیم منفی شد حالت تهوع صبحگاهی که تاحالا فکر می کردم از کروناس مشکوکم کرد. تو اپ مخصوص نگاه کردم دیدم دو هفته از موعدم گذشته. عصرا که با ماشین برمیگشتم و هوا گرم بود و من گشنه بودم چون میرفتم تو خونه ساعت 3-4 ناهار می خوردم حالت تهوع می گرفتم. یه روز سر راه یه بیبی چک گرفتم و رفتم خونه. عصری با علی و بچه رفتیم هفت حوض. تو راه در مورد آزمایش کرونام و سایر احتمالات حرف زدیم. من و علی تقریبا مدتی بود به این نتیجه رسیده بودیم که توان نگهداری از بچه دیگه ای رو نداریم. کششش رو نداریم. گفتم اگه همچین چیزی بود و تو بگی من نمیخوام من اوکیم که بندازمش. چون خودمم اصلا توانش رو ندارم. احساس می کنم کشش ندارم دیگه. علی گفت نه اگه چیزی خودبخود شده باشه من موافق اینکار نیستم. من با اینکه بریم کلی درمان و تلاش کنیم برای یه بچه دیگه مخالفم ولی با اینکه یکی خودش اومده باشه بندازیمش مخالفم.

فردا صبحش چک کردم. 27 خرداد بود. از تاریخ انقضای تست یه ماه گذشته بود میخواستم ببرم پسش بدم که دیگه بیخیال شدم و تست رو انجام دادم. همین طور تو خواب و بیداری بودم که دیدم خط اول و بعد از اون خط دوم ظاهر شدن!!! چشمام چارتا شد! چی؟ به همین کشکی ای؟ ما سه سال سابیده شدیم تا بچه دار بشیم نمیشدیم بعد تو این هیر و ویری. بدون تعداد زیاد رابطه این از کجا پیداش شد؟!

با همه اینا دیدن خط دوم خیلی خیلی خوشحالم کرد. من سالها منتظر دیدن این خط بودم و هیچ وقت موفق نشده بودم یه جورایی برام عقده شده بود. اول از همه خدا رو شکر کردم. همه اینا نشون میداد که این بچه رو خدا به ما داده پس اول الحمدالله گفتم حالا میفهمم وقتی میگن خدا به ما بچه داد یعنی چی. ما ده ساله ازدواج کردیم و دفعه اول با هزار ترفند و طب سنتی و لاپاروسکوپی و آی وی اف و میکرو با هزار تا آمپول و دارو حامله شدم ولی اینبار! حساب کتاب کردم دیدم تاریخ کانسیو دقیقا شب قدر سوم بوده که میشد یه ماه پیش 27 اردیبهشت. خیلی جالبه که تاریخ انتقال جنین اولم 24 اردیبهشت بود. انگار بدنم عادت کرده به این تاریخ! حالا امسال اولین سالی بود که من شب قدر دعای خاصی نکردم و فقط یه کم بیدار نشستم و بعد خوابیدم در حالی که هر سال کلی برای خدا تعیین تکلیف میکردم. مامانم می گفت من دعا کردم که خدا همینطور نفهمین بهتون بده!

اومدم یه عکس از اون دو خط رویایی گرفتم و علی رو بیدار کردم و بهش نشون دادم. بغلم کرد و گفت مبارکه! گفتم با وجود همه حرفهایی که دیشب زدم ولی ازین قضیه خیلی خوشحالم. انگار خدا بهم یه جون دوباره داده. خلاصه رفتم اداره و رفتم پیش مامای اداره. برام آزمایش نوشت و گفت که سریع انجام بدم. رفتم بیمارستان آبان. تست رو دادم و گفت تا ظهر معلوم میشه. اومدم اداره و زنگ زدم به مطب نصر. یه وقت برای همون روز گرفتم ساعت 1.5 وقت داد خوشبختانه! ساعت 12 رفتم بیرون ماشین رو برداشتم رفتم آزمایشگاه جوابم رو گرفتم! مثبت بود!!! رفتم سمت مطب جدید نصر. وااوو چه کلینیک مجهزی! همه چی داشت کلی باکلاس و مجهز. همه خانمها برای آی وی اف و انتقال و ... اومده بودن اونجا. همه چی مرتب و منظم بود. همه ماسک زده بودن. رفتم یه جا دور از جمعیت نشستم. تقریبا یه ساعت بعد نوبتم شد. دکتر رو اصلا ندیدم. یه مامای خوش اخلاق و یه خانوم دکتر خوش اخلاق به اسم دکتر لاهوتی بودن. جریان رو گفتم گفت حالا میخوایدش یا نه گفتم آره! گفت چه جالب unplaned wanted! سریع سونو کرد برام. گفت به به چه ساک حاملگی قشنگ و واضحی. قلبش هم میزنه. اینم رینگه الماسه. این پایشه اینم الماسشه. خیلی قشنگ و دقیق برام توضیح داد با حوصله بودن. گفت دو هفته دیگه بیا که دقیقتر بهت بگم زمانها رو چون الان خیلی کوچیکه. 5 هفته و 6 روز گفت هست. برام آزمایشها و داروها رو نوشتن. یودوفولیک بود و ویتامین د 1000.

تو راه برگشت آلبالو خریدم چون تهوع رو کم میکنه. و واقعا هم تاثیر داشت. علی انبه و موز هم برام خریده بود و بعدا انجیر و به هم گرفتم. خلاصه خودمو بستم به میوه و ویتامینهای مفید. علی صبحش داشته به نیکی میگفته که دعا کن از خدا بخواه که مامان برات یه خواهر یا برادر بیاره. زنگ زدیم که به مامان و بابام خبر بدیم. داشتیم هنوز حال احوال میکردیم که نیکی گفت بابام گفته دعا کن خدا بهت یه خواهر یا برادر بده! من و علی از خنده پوکیده بودیم! بابام گفت آره به به و اینا که ما گفتیم و مامان و بابام واقعا خوشحال شدن مامانم سجده شکر می کرد و بابام اشک تو چشمش جمع شده بود. شیرین هم هنوز اونجا بود و تازه قرار بود برگرده خونش. به حاج خانوم که گفتیم اولش باورش نمیشد بعد فکر کرد ما شوخی می کنیم گفت اگه باشه که من به مامانت جایزه میدم! خلاصه که ماجرایی بود.

به زهرا و امیر هم گفتیم و اونام خیلی ذوق کردن. فرداش به خانوم دکتر اینا هم گفتیم و اونا هم خیلی ذوق کردن. خلاصه یه چند روزی ذوق کردیم!

بعدش نگرانی ها شروع شد. کرونا. نرخ ارز. مهاجرت. آینده و ... یعنی چی میشه؟‌ خدا میدونه!

ما چگونه مامان شدیم!

قرار بود گل دختر ما صبر کنه و 4 بهمن دو روز بعد تولد مامانش به دنیا بیاد اما ...

 

هفته آخری که سر کار رفتم کلی کار داشتم که انجام بدم روز پنج شنبه واقعا خسته شده بودم و وقتی رسیدم خونه احساس کمر درد بدی داشتم جوری که دو روز از خونه بیرون نرفتم. جمعه شب دیگه واقعا کلافه شده بودم. علی گفت بیا بریم هفت حوض یه دوری بزنیم. رفتیم و کمی راه رفتیم و حتی یه کفش هم برای علی خریدیم و بستنی هم خوردیم.  شب طبق معمول هر شب چند بار از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی. دفعه آخر یه ربع به چهار بود. تو تاریکی فکر کردم وقت نمازه و وضو گرفتم وقتی ساعتو دیدم رفتم خوابیدم اما همون خوابیده نمازمو خوندم. ساعت چهار و ربع بود که یه دفعه احساس کردم یه آب گرمی ازم دفع شد. همون موقع فهمیدم و آه از نهادم درومد چون خیلی ازین حادثه میترسیدم. علی از صدای من بیدار شد بهش گفتم احتمال داره که کیسه آب باشه گفت نه حتما اشتباه می کنی. رفتم دستشویی و دیدم که بعله آب گرم و کمی خون داره میاد. صداش کردم و گفتم که باید بریم بیمارستان. قرار بود فردا صبحش برم حموم دوش بگیرم و لباسهامو بشورم که هیچ کدوم رو حاضر نکرده بودم البته ساکم حاضر بود. رفتم یه دوش سریع گرفتم و علی به مامان اینا زنگ زد و به مامانش. چند دقیقه بعد شیرین زنگ زد که اونم امیر خبر کرده بود خلاصه تا ما رسیدیم بیمارستان اونا همه جلو در بیمارستان حاضر بودن. به دکتر هم تلگرام زده بودم.

رفتم تو اتاق زایمان. یه دختر دیگه هم اونجا بود که عمل داشت. 40 هفته بود. کارهای اونو تند تند انجام دادن و من فقط دراز کشیده بودم. صدای قلب نینی رو یه بار گوش دادن و فشارمو گرفتن و با دستگاه از نینی نوار گرفتن. گفت انقباضاتت شروع شده. به دکتر زنگ زدن ساعت 9 قرار شد بیاد بیمارستان. من در این فاصله یکم خوابیدم و کمی هم قرآن خوندم. سوره مریم. قرار بود تو این هفته 9 بار بخونمش که تا اون موقع فقط 3 بار خونده بودم. بهم آنژیو کت وصل کردن. ساعت یه ربع به نه اومدن دنبالم که بریم اتاق عمل. دم در بابا و امیر و علی و شیرین و حاج خانوم و مامان منتظرم بودن. باهاشون خداحافظی کردم و با پرستار رفتیم تو آسانسور که بریم اتاق عمل. دم در اتاق عمل یه دستیار بیهوشی اومد و یه سری سوال ازم پرسید و سر به سرم گذاشت. دکتر بیهوشی دکتر ساریخانی بود. دکتر نصر اومد پیشم و باهام صحبت کرد قبلا بهم گفته بود که تو اتاق عمل بش یادآوری کنم که به نخ بخیه جذبی حساسیت دارم. اونم به دستیاراش گفت که بخیه کشیدنی برام بزنن چون پوستم کلوئید میسازه. تو اتاق عمل خیلی شلوغ پلوغ بود. ده نفر یا بیشتر اونجا بودن و همه هم با هم شوخی میکردن. دکتر یه آهنگ از تو گوشیش انتخاب کرد و پلی کرد آهنگ از ویگن بود ولی من نشنیده بودم. با دکتر بیهوشی در مورد آهنگ و برند گوشیش شوخی می کردن. دکتر در مورد بچش و اینکه میخواستن با بی آرتی برن جایی و شلوغ بوده صحبت می کرد. دکتر بیهوشی به من گفت که تا جایی که می تونم خم بشم و کمرم و بدم بیرون. سعی کرد جایی که باید تزریق کنه رو با ناخنش علامت بزنه. هیچ تصوری از میزان دردش نداشتم. وقتی میخواست سوزن رو فرو کنه خیلی کمرمو سفت گرفته بودم و نمی تونستن تزریق کنن که دستیار بیهوشی بهم گفت شونه هامو ول کنم. میتونم بگم تزریقش خیلی دردناک بود ولی خب زیاد طول نکشید. گفت که به پشت دراز بکشم. با سوزن قسمتهای مختلف رو تست می کرد  ازم می پرسید که دردش چطوریه تا ببینه بیحس شده یا نه. بعد گفت که داروی خواب آور تو سرمم می زنه که زیاد دردو حس نکنم. همچنان همه چیزو حس می کردم ولی اصلا نفهمیدم که کی بچه رو درآوردن. فقط می فهمیدم که درد زیادی دارم. وقتی دخترم رو آوردن و لپشو به لپم چسبوندن داشت گریه می کرد وقتی باهاش حرف زدم آروم شد. همینطور باهاش حرف می زدم تا آروم بمونه هرچند خودم درد خیلی زیادی داشتم. انگار درد یه پریود خیلی سخت باشه. دستیار بیهوشی یه پسر جوون تازه استخدام بود که خیلی مهربون بود. می گفت نینی خیلی شبیه منه. بچه رو که بردن کم کم دردم غیرقابل تحمل شد. لرز هم کرده بودم. روم چند تا پارچه انداخت. احساس می کردم که عمل خیلی طولانی شده و تموم نمیشه. دکتر اومد و گفت که عمل خیلی خوب بوده و کار تموم شده و رفت و دوختن لایه آخر رو دو تا دکتر دیگه انجام میدادن. خیلی طولش دادن. وقتی کارشون تموم شد منو بردن ریکاوری. یه دستگاه بود که حرارت ایجاد میکرد که گرمم کنه ولی من خیلی لرز و درد داشتم.

وقتی بردنم بخش دیگه نمیدونم ساعت چند بود و کی باهام بود. کم کم شیرین و مامانم رو تشخیص دادم. دردم خیلی زیاد بود از پرستارا خواستم که برام داروی ضددرد بزنن. تو این فاصله پرستار سه چهار بار اومد و شکمم رو فشار داد. درمورد این فشار دادن و دردش خیلی شنیده بودم و بعضی دفعاتش واقعا دردناک بود هرچند به قول پرستاره همکاری من خیلی خوب بود.

دخترم رو توی کری کات آوردن پیشمون. یه پرستار اومد که کمک کنه بهش شیر بدم. سومین درد شدید رو اونجا حس کردم. پرستار سین مو حسابی چلوند تا شیر توش به جریان در بیاد. خیلی نگران بودم که چون سزارین میشم شیر نداشته باشم ولی خوشبختانه یکی دو قطره اومد. دخترم اومد و مثل یه گنجیشک گرسنه حمله کرد! گرفتن نوک سی نه مکافاتی بود چون نوک نداشت و خودم هم نمی تونستم بشینم و خوابیده بودم برای همین شیر خوردنش مکافاتی بود. خواهرم بچه رو نگه داشته بود رو هوا که بتونه شیر بخوره.

یکی دو ساعت بعد اومدن تا سوند رو بکشن و گفتن که باید مایعات زیاد بخورم تا حس دستشویی رفتن پیدا کنم. مامانم برام آبنبات قیچی آورده بود که واقعا در دفع نفخ مربوط به عمل خیلی موثر بود. اما هرچی مایعات خوردم فایده نداشت. یکی دو ساعت بعد یه بهیار اومد و گفت باید بلند شی. گفتم هنوز پاهام حس نداره گفت نه باید تلاش کنی. خلاصه بلند شدن همان و افتادن در بغل بهیار همان. بیچاره کمرش شکست. گفت نه هنوز نمیتونی! خلاصه تا عصری صبر کردیم و پاهامو ماساژ دادن تا تونستم بلند شم. رفتم دستشویی ولی نتونستم دستشویی کنم و درد مثانه م هم مدام شدیدتر میشد. خلاصه متوجه شدم که همون مشکلی که همیشه تو عملهام دارم دوباره سراغم اومده و باید سوند بذارم. نهایتا ساعت 8 شب از دکتر اجازه گرفتن و برام سوند گذاشتن که چون بی حس نبودم دیگه و پرستار هم ناوارد بود یه بار هم اونجا حسابی درد کشیدم ولی با وصل کردن سوند یه دفعه کل دو لیتر پر شد و منم راحت شدم! از صبح هرچی مایعات خورده بودم و سرم زده بودم بهم فشار میاوردن! نشون به اون نشون که دو بار کیسه رو خالی کردن! خلاصه اون شب خواهرم پیشم موند و تا صبح هر دو ساعت یه بار به نینی شیر دادم. هرچند دم صبح هر دومون بیهوش شدیم و نینی بیچاره برای چند ساعتی بدون شیر موند که بعدا پرستار اومد گفت شما فکر می کنین نینی آرومه خوابیده در حالی که نینی بیچاره قندش افتاده بیهوش شده. خلاصه سریع بردن قندشو اندازه گرفتن و آوردنش. ولی در کل نینی ها تو بیمارستان خیلی آرومن حالا شاید به خاطر تاثیر داروی بیهوشی باشه.

روز بعد سوند رو تا ظهر باز کردن و سعی کردم خودم دفع ادرار داشته باشم که کمی سخت بود ولی برای مرخص شدنم لازم بود. برای مدفوع بهم یه شربت دادن که خیلی خوب بود و باعث شد همون شب دو بار دفع داشته باشم که در کاهش دردم خیلی موثر بود.

دکتر حدود ظهر اومد و باهاش در مورد مشکلی که پیش اومده بود صحبت کردم و گفت که حتما در موارد عملهای جراحی دیگه باید این مورد رو گوشزد کنم و قرار شد چهارشنبه برم برای کشیدن بخیه هام. گفت که رفتی خونه دوش بگیر و پانسمان رو بکن و بعد از حموم روشو با سشوار خشک کن و هر روز این کارو انجام بده. جالبه که بقیه دکترها پانسمان ضدآب تجویز می‌کردن. با این کارها روز چهارشنبه بخیه رو کشیدم و راحت شدم. دکتر گفت می تونم مرخص بشم ولی ممکنه تا یکی دو روز همین مشکل دفع ادرار رو داشته باشم.

ترخیصم تا عصری طول کشید. مامان اومد و بچه رو که نهایتا نتونستیم تو کریر جاش بدیمو حسابی پتو پیچ کرد و رفتیم خونه.

شب اول با نینی واقعا سخت بود. تقریبا تا صبح هر سه بیدار بودیم. دکتر گفته بود هر دو ساعت و نیم باید بیدارش کنیم و شیرش بدیم. حالا مشکل این بود که هر کاری می‌کردیم نینی بیدار نمیشد! انگار مست خواب بود. پرستار گفته بود کف پاشو فشار بدین که رفلکسش باعث میشه بیدار شه ولی هرکاری میکردیم بلند نمیشد خلاصه تا خود صبح برنامه‌ای داشتیم. علی که تا صبح به نینی نگاه می‌کرد و مواظب بود خفه نشه. دو سه شب اول واقعا سخت بود. درد بخیه‌هام. درد شکم. درد نوک میمیها که زخم شده بود و هر بار نینی حداقل یک ساعت بهشون میک میزد. بیخوابی. کمر درد به خاطر نشستن زیاد. خلاصه حسابی داغون شده بودیم. هیچ کس بهمون نگفته بود بچه داری اینقدر سخته. اصلا توقع اینهمه فشار و سختی رو نداشتیم. هرچند به خاطر سلامتی و زیبایی نینیمون خیلی سپاسگذار و خوشحال بودیم. مدام به صورت و دهان کوچولوشو قیافه بانمکش خیره می شدیم و باورمون نمی‌شد که این دختر ناز مال ما باشه.

اینم داستان زایمان من که الان بعد پنج ماه تونستم کاملش کنم! حالا ادامه ماجرا رو بعدا مینویسم. 

گل دختر ما امروز پنج ماهه شد و امشب که شب بیست و سوم ماه رمضانه از خدا میخوام لذت پدر و مادر شدن رو به هرکسی که آرزوشو داره بچشونه و به دختر عزیز و دردونه ما هم طول عمر و عاقبت بخیری عطا کنه. آمین

 

37 هفته

این روزهای آخر که خونه هستم خیلی کند میگذرن. تازه می بینم که کارمندی یه حسنهایی هم داره! آدم حسابی سرش گرم میشه. احساس مفید بودن می کنه و با دوستا و همکارهاش مراوده و معاشرت می کنه که همین کلی تو روحیه آدم تاثیر میذاره. توی خونه هرچقدر هم کار داشته باشی و فعال باشی چون کارهات دیده نمیشه و جایی حساب نمیاد و مهمتر از اون چون هیچ ددلاینی نداره اون حس مفید بودن و کار انجام دادن رو نداری. الان دیگه مطمئنم که کار بیرون برای زن لازمه. البته هنوز نی نی نیومده. ممکنه بعد از اومدن نی نی نظرم عوض بشه ولی الان که می بینم من برای خونه داری ساخته نشدم. اگرم قرار باشه آدم خونه دار باشه باید حتما برای خودش برنامه ریزی داشته باشه و یه هدفهای کوتاه مدتی برای خودش درنظر بگیره. بیکاری و بی هدفی آدم رو به مرز افسردگی میبره. همونطور که من تو خیلی از دوستای خونه دارم دیدم.

روزهای آخر خیلی کند میگذرن. شبها خوابیدن برام سخته چون رفلاکس معده و گرفتگی بینی اکثرا اذیتم می کنه. دستشویی رفتن هم هست که حداقل شبی دو سه بار باید بیدار شم. اما با همه اینها بازهم به اون سختی که انتظار داشتم نبود. شکمم اونقدر که شکم خواهرم بزرگ شده بود نشده و خیلی گنده نشدم. البته وزنم زیاد شده و آخرین بار که کشیدم حدود 83.5 بودم ولی خوب قابل تحمله! گاهی احساس می کنم شکمم خیلی داره کش میاد و این وقتیه که مدت زیادی به سمت چپ خوابیدم. سمت راست شکمم به خاطر همین نحو خوابیدن ها بیشتر ترک خورده. اما بیشتر ترکها زیر شکمم هست. مشکل دیگم ورم پاهام هست که وقتی زیاد وایستم بیشتر هم میشه. اما می دونم که همه اینها میگذره و تموم میشه و فقط خاطرش می مونه.

اما این روزها واقعا بهم کمک کرده که خیلی از آدمها رو بهتر درک کنم. مثلا پیرزنها رو! الان وقتی می خوام از روی زمین بلند شم باید مثل یه پیرزن دستهامو بذارم رو زمین و به سختی خودمو بلند کنم! یا روزهایی که خونه تنهام و نمی تونم بیرون برم یاد کسایی میفتم که تو خونه هاشون تنهان و روزهاشون به سختی میگذره. خلاصه اینکه تمام این روزها و لحظه ها برام یه درسه.

این روزها یه مقدار بنایی و لوله کشی هم داشتیم و دوباره همه چیز به هم ریخت. ولی با کمک مامان و بابام و علی خیلی زود همه جا رو میز کردیم.

شبها خوابهای چرت و پلا زیاد می بینم. و تو اکثر خوابها نی نی پسره! نمی دونم چرا! الان بیشترین نگرانیم در مورد شقاق سینه س که همه در موردش نوشتن و نالیدن. و نگران زودتر اومدن نینی. گهگهاه روی نوک میمی ها روغن زیتون یا روغنهای دیگه میزنم ولی روی یکیشون از همین الان یه دونه زده که نگرانم بعدا زخم بشه.

نمی دونم برم خونه مامانم یا نه. بیشتر دوست دارم خونه خودمون بمونم ولی مشکل غذا پختن و اینکه مامان اینا اینجا راحت نیستن هم هست. خونه اونها هم مشکل دستشویی برای شستن بچه و حموم بردنش وجود داره.

از 30 دی یه ده روز استعلاجی گرفتم که خیلی کمک کرد که تو محل کار از کارم منفک بشم. حالا هفته ای دو روز می رم که استعلاجیم رو دکتر اداره بتونه تایید منه. این هفته که دو روز به خاطر آلودگی هوا نرفتم و فردا هم به خاطر مراسم آقای هاشمی تعطیل هست. هفته دیگه هم دو روز برم بعد اگه ان شاالله قرار باشه دوشنبه دو هفته دیگه برم بیمارستان یکشنبه ش باید برم یه کارت بزنم بیام تا به مرخصیم نچسبه. یه صحبتهایی در مورد اینکه استعلاجیها رو از مرخصی زایمان کم می کنن هم هست که برای همین مجبورم اینطوری برم. البته زیاد ناراضی نیستم چون همین که می رم و میام برام خوبه و روحیم عوض میشه.

امیدوارم این روزها به آرومی بگذرن و روز موعود برسه و من دخترم رو سالم سالم در آغوش بگیرم و تمام این ترسهام آب بشن و از بین برن.

خدای بزرگ و مهربون ازت خواهش می کنم قسمت همه اونهایی که آرزوی رسیدن به این روزها رو دارن بکنی و انتظارشون رو به آخر برسونی.

آمین

32 هفته

روزها تند و تند پشت سر هم میگذرن و من امروز 32 هفته رو تموم کردم. یعنی دقیقا 8 ماه! باور کردنش خیلی سخته! انتظار دوران سختتری رو داشتم ولی خدا رو هزاران مرتبه شکر انگار خدا دیگه نخواست حالا که برای بارداری اینقدر سختی کشیدم بیشتر امتحانم کنه.

شروع ماه هشت البته با یکسری تغییرات و مشکلات و سختیها همراه بود. فشارم مقداری بالا رفت که بیشتر به خاطر تغییراتم تو محیط کار و تنشهایی که ایجاد شده بود شروع شد. دکتر نصر که تو همه موارد کول و آسونگیر بود خیلی جدی بهم تاکید کرد که باید این قضیه رو خیلی جدی بگیرم. حتی همون روز که فشارم 13.5 بود منو فرستاد آزمایش خون و ادرار بدم و گفت فردا با جواب آزمایشا برم پیشش. گفت تو خونه هم روزی چند بار فشارمو بگیرم و اگه حتی یکبار 14/9 بود سریع برم بیمارستان. تو این مدت یکی دو بار سر کار سرپرستم که یه سری مشکلات حاد تو زندگیش پیش اومده بود قاطی کرد و سرم داد و بیداد کرد که باعث شد حالم خیلی بد بشه. مشکل این بود که چون خیلی عصبانی بود نمی تونستم برم پیشش و باهاش حرف بزنم چون می ترسیدم فشارم بره بالا در نتیجه اون فکر می کرد دارم بهش کم محلی می کنم و بیشتر جوش آورده بود خلاصه دو هفته ای خیلی اذیتم کرد و اعصابمو خیلی بهم ریخت. نی نی هم خیلی ناآروم شده بود. خلاصه اینکه یکی دوبار به خاطر همین مساله علی نذاشت برم سر کار ولی این باعث شد قضیه پیچیده تر بشه که نهایتا یه روز علی خودش زنگ زد و کلی با سرپرستم که دوست صمیمیمم هست صحبت کرد تا اونو شیرفهم کرد که با یه زن حامله نباید داد و بیداد کنه!

با همه این احوال یه بار بدون هیچ دلیلی شب که خوابیدم دیدم نینی حرکات عجیب و سریعی انجام میده و تا صبح نذاشت بخوابم. تکرر ادرار هم داشتم و هر یکی دو ساعت می رفتم دستشویی تا اینکه ساعت یه ربع به 4 بود که پاشدم فشارمو گرفتم. 13.9 بود. ترسیدم هیچ وقت اینقدر بالا نرفته بود. هر یه ربع فشارمو گرفتم که دیدم دیاستولش هم داره میرسه به 9. خلاصه تا 5.5 فشارم رسیده بود به 14.5 که دیگه رفتم و علی رو بیدار کردم. اونم یکم دلداریم داد که چیزی نیست حتما چون صبحه فشارت بالاتره. ولی نهایتا چون می ترسیدم که دیر بشه لباس پوشیدم و رفتیم بیمارستان. دکتر نصر تو بیمارستان گاندیه. در نتیجه سریع رفتیم اونجا. به دکتر هم تلگرام زدم و پرسیدم که چیکار کنم؟ چون همونروز وقت دکتر داشتم. تو بیمارستان خانوم دوستی که مامای مطبه اومد و خیلی با مهربونی باهام برخورد کرد. فشارمو گرفتن چند بار ولی فشارم خوب بود. آزمایش خون و ادرار هم ازم گرفتن و فرستادن که اورژانسی جوابش بیاد و یه چیزی روی شکمم بست که ضربان قلب نی نی رو ثبت  میکرد. یه دکمه هم بهم دادن که هروقت نینی تکمون خورد فشار بدم. نینی که از دیشب کلی حرکات ژانگولر انجام داده بود حالا خسته شده بود و انگار خوابیده بود و زیاد تکون نمی خورد. سه چهار تا حرکت داشت ولی مطمئن نبودم که نینیه یا حرکات روده برای همین خانوم دوستی گفت بازم صبر می کنیم انگار داره بیدار میشه و اینبار واقعا نینی بیدار شد و چند تا حرکت حسابی نشون داد و دل مامانشو شاد کرد! البته قبلش کلی قربون صدقش رفتم که یه حرکتی چیزی بکنه و منو از نگرونی درییاره. خدا رو شکر تو جواب آزمایشا دفع پروتئین وجود نداشت و همین باعث شد نگرانی که از امکان وقوع مسمومیت حاملگی داشتیم رفع بشه اما برای اطمینان دوباره عصر پیش دکتر رفتیم و همه چی رو باهاش چک کردیم. اونم گفت تا شنبه (اونروز سه شنبه بود 9/9/95) صبر می کنیم و خودتون فشار رو چک کنید تا بالا نباشه و دوباره با یه آزمایش کشت ادرار بیاید. چون یه مقدار تکرر ادرار داشتم.

خلاصه دفعه بعد که رفتم تو آزمایشم کمی عفونت ادراری داشتم که بهم سفالکسین داد و کمی دفع گلوکز که گفت زیاد مهم نیست و تو خانومای باردار طبیعیه. و خیالم تا حد زیادی راحت شد.

تو این مدت چند بار استعلاجی گرفتم که خیلی کمکم کرد که کارهامو سرو سامون بدم. خونه که به خاطر اومدن یه کابینت ساز بدقول حسابی به هم ریخته بود مرتب شد. فرشها رو دادم شستن و یه نفر اومد دیوارا رو شست که برای عید دیگه خونه تکونی نداشته باشم. تخت و کمد نینی رو خریدم و کم کم تقریبا همه وسایلش رو آماده کردم. فقط مونده چند تا خورده ریز که ان شالله اونها رو هم به زودی میگیرم.

در مورد سیسمونی من سعی کردم همه هزینه ها رو خودم بدم. اصلا دلم نمی خواست که مامان و بابامو تو زحمت و سختی بندازم. اونم مامان و بابای من که همیشه از جونشون برام مایه گذاشتن. به نظرم این رسم سیمونی دادن مال قدیم ندیماس که دخترا زود شوهر می کردن و دختر پسر تو اول زندگیشون که هنوز تثبیت نشده بودن بچه دار می شدن اونوقت پدر مادرا دست بچه ها رو می گرفتن و کمکشون می کردن تا بتونن از پس هزینه ها بربیان نه ما که تو این سن و سال تازه بچه دار شدیم و چند برابر پدر مادرامون درآمد داریم. مامانم خیلی گفت که بذارم یه مقداری از هزینه ها رو بده ولی من قبول نکردم. مامان من به خاطر اینکه منو مهدکودک نذاره کار معلمیشو کنار گذاشت و ما رو بزرگ کرد. من همیشه دلم می خواست می تونستم این کارشو جبران کنم و یه چیزی مثل حقوق بازنشستگی بهش بدم که هیچ وقت امکانش پیش نیومد. اینقدر درگیر زندگی شدم که نشد ولی حالا این حداقل کاریه که از دستم بر میاد.

در مورد خریدهای سیسمونی. من سعی کردم اسراف نکنم. زیاد لباس نخریدم. تخت و کمد دو درب و یه دراور چهار کشویی گرفتم که رنگشون سفید هست. ویترین نگرفتم هم به خاطر خطرناک بودن شیشه هاش هم به خاطر اینکه وقتی نینی یه اسباب بازی یا عروسکو زیاد ببینه براش عادی می شه و دیگه جذابیتی براش نداره هم اینکه حس شلوغی به اتاق میده. اینها رو جنس خوب برداشتم چون تختش نوزاد نوجوانه. تشک هم جنس خوب خریدم چون باید حداقل 10 سال یا بیشتر استفاده بشه. لوازم خورده ریز رو از یه انبار سیسمونی به نام انبار آیسان خریدم که قیمتاشون خیلی مناسب بود. چند تیکه لباس قبلا از دوبی آورده بودم که مال مادرکر بود. لحافو و روتختی 8 تیکه شو یه مارک به نام ستیمو بود که ظاهرا ترکه. قیمت اصلیش 450 بود که من از یه مغازه خیلی شانسی 290 گیر آوردم! یه تخت پارک ایرانی گرفتم که گهواره هم هست. اونم خیلی ارزون 270 خریدم. چند تا تیکه جنس هم علی از بانه آورد که واقعا قیمتاشون نصف تهران بود. مثلا آویز تخت که همه جا 80-90 بود و اونجا گرفتم 50 و صندلی غذا گراکو که اینجا 350 بود 250 گرفتیم. برای کالسکه خیلی تحقیق کردیم و خیلی برام مهم بود چون می خواستم نینی از اول تو کریر و توی کالسکه بشینه و عادت کنه برای همین مارک خوبی گرفتم که یه مقدار برام گرون درومد. 2150 که البته همه جا 2360 میدادن. خلاصه اینکه خرید کردن برای نینی خیلی لذت بخشه ان شالله خدا نصیب همه کسایی که منتظرن بکنه. آدم گاهی حساب کار از دستش در میره. من فکر می کنم ما بیشتر برای دل خودمون داریم خرید می کنیم وگرنه نینی چیزی از این خریدا سر درنمیاره و براش فرقی نمی کنه تو تخت پارک ایرانی بخوابه یا خارجی! این ماییم که از خرید این چیزای ناز و خوشگل لذت می بریم پس منتی سر نینی های بیچاره نذاریم!

راستی نینی ما هم حالا دیگه برای خودش اسم داره. نیکی!!! بالاخره باباش رضایت داد که اسمشو انتخاب کنه. بین نیکی و شهرزاد مونده بودیم. باباش شهرزاد دوست داشت من نیکی. آخرش من کوتاه اومدم چون دیدم طفلی باباش خیلی دلش میخواد اسم دخترش شهرزاد باشه. اما به محض اینکه من کوتاه اومدم اونم کوتاه اومد و گفت باشه اسمی که تو میخوای باشه! منم گفتم نه اگه خیلی دوست داری عیب نداره شهرزادم قشنگه ولی گفت نه همون نیکی! حالا هر روز میاد میگه نیکی چطوره! من دوست داشتم معنی اسم مشخص باشه. اسم قابل تحقیر کردن نباشه و به فاملیش هم بیاد که این اسم هر سه تاشو داشت. شهرزاد رو هم دوست داشتم فقط مشکلش این بود که این سه نکته رو نداشت. یعنی معنای خاصی نداشت. امکان استفاده به صورت شرزاد رو داشت و زیاد با فامیلیش هماهنگ نبود اینه که نیکی رو ترجیح می دادم. البته هردومون اسمهای ستاره، سارا، پریسا رو هم دوست داشتیم. من اسمهای یاسمین و نیکدل رو هم خیلی دوست داشتم و علی آناهیتا رو هم دوست داشت که هیچ کدوم نهایی نشدن. اسم نیکدل تو سایت ثبت احوال نبود که من ثبتش کردم هم برای پسر هم دختر. دوست داشتم نیکدل می ذاشتیم و نیکی صداش می کردیم که علی قبول نکرد. بابا اینا هم وقتی شنیدن گفتن یاد روشندل میفتیم! خلاصه هیشکی روی خوش نشون نداد وگرنه به نظرم خیلی اسم خاص و جذابی میشد!

خلاصه اینکه الان کمتر از 50 رو به پایان مونده و روزها عین برق و باد میگذرن و من هنوز آمادگی مادر شدن رو ندارم! باید کار خیلی سختی باشه. کلی سی دی و کتاب هست که باید ببینم و بخونم که فکر نکنم برسم. نگرانم که نینی زودتر از اینکه کامل بشه بیاد. دوست دارم تو بهمن که تایم نهاییش هست (38 هفته و 6 روز) به دنیا بیاد ولی تجربه نشون داده که نینی ها همیشه یکی دو هفته زودتر میان پس باید تو دی منتظرش باشیم!

خدایا همینکه این روزها رو دیدم نشون میده که تو توجه خاص بهم داشتی پس لطفا اون توجه خاصت رو شامل حال نینی ما هم بکن و نینی ما رو سالم و سلامت و در امنیت کامل قرار بده. آمین

خدایا انتظار همه مامانای منتظر رو به پایان ببر و دامنشون رو سبز کن.

آمین

هفته 26

خدا رو هزاران بار شکر شش ماهگی رو پشت سر گذاشتم. الان تو هفته 26 هستم. سه ماه دیگه پیش رو دارم که خدا کنه اونا هم راحت بگذره. تو نمایشگاه مادر و کودک با پژوهشگاه رویان صحبت کردیم و آدرس و مشخصاتمو گرفتن که بهم زنگ بزنن. یه روز یه خانومه زنگ زد و بهم گفت که از پژوهشگاه هست و بهم گفت یه برنامه ورزشی رایگان دارن و از من خواست برای بهتر شدن خون بند ناف و زیاد نشدن وزنم در ماههای آخر اونها رو انجام بدم. یه کانال بهم معرفی کرد و گفت که هر روز باید 15 دقیقه پیاده روی کنم و که 5 دقیقه آروم 5 دقیقه تند و 5 دقیقه آروم هست. نرمشها رو هم یا حین پیاده روی یا جداگانه انجام بدم. و اینکه باید در پایان 5 دقیقه تند ضربانمو اندازه بگیرم و سعی کنم ضربان رو به 140 ضربه برسونم. منم که حرف گوش کن چند روزی این کارو انجام دادم. روز جمعه بعد از چند روز تعطیلات تاسوعا عاشورا رفتیم دلاوران برای دیدن تخت و کمد. یکی دو ساعتی چرخ زدیم و من دیگه خسته شدم. زیر دلم درد گرفت. عصری هم که پیاده روی کردم بیشتر شد. مشکل این بود که برای اینکه تو اون مدت کوتاه ضربانت بالا بره باید خیلی تند بری و این تند راه رفتن با توجه به وزن بالای شکم روی عضلات کف لگن فشار زیادی وارد می کنه. خلاصه یکی دو روزی یه درد مداوم مثل درد پریود البته نه خیلی زیاد داشتم که حسابی نگرانم کرد و باعث شد برنامه ورزشیم رو کامل تعطیل کنم. هر جوری حساب می کنم با عقل جور در نمیاد که بخوام این فشار زیاد رو تحمل کنم. اون خانوما هم که ظاهرا دانشجوی دکترای طب ورزشی هستند هی پیگیر بودن که ادامه بده ولی بعد از مشورت با دکتر اداره و اینکه به قول اون این بچه ای که با این همه مشکلات بوجود اومده گلدن بیبی هست و نباید کارهای متفرقه انجام بدی عطای کار تحقیقی رو به لقاش بخشیدم. من خودم قبلش هر روز سعی می کردم پیاده روی داشته باشم ولی اصلا به خودم فشار نمیاوردم و با حداقل سرعت می رفتم. حالا به خاطر این مساله پیاده رویم هم تعطیل شد. امروز احساس می کنم بعد یه هفته بهترم. دو روز پیش که پیش دکتر اداره رفتم صدای قلب نی نی رو گوش داد و گفت خوبه منظمه ولی برام آزمایش ادرار نوشت گفت شاید عفونت داشته باشی. جوابش اول آبان میاد.

الان تنها مشکلم سوزش سرمعده و گهگاه تکرر ادرار و خواب رفتن پا در شبه. مشکل خاص دیگه ای ندارم. خدا رو شکر شبها خوب می خوابم و غیر از یکی دوباری که برای دستشویی بیدار میشم بقیه رو می خوابم.

برای تزریق آمپول آنفلوآنزا خیلی تردید داشتم چون می گفتن تو بعضی تحقیقات گفته شده باعث دیابت نوع یک در کودک میشه ولی دکتر نصر تاکید کرد که حتما بزنم چون وزیر بهداشت هم ابلاغیه داده بود و اینکه گفتن این نوع آنفلوآنزا باعث مرگ مادر میشه. خلاصه رفتیم و زدیم! خانومه گفت ممکنه سرما بخوری که هنوز نخوردم ولی جاش قرمز شده بود و درد می کرد. دیگه بقیه چیزها رو سپردیم به خدا و منتظریم تا روز موعود.

نی نی حالش خوبه و متوجه شدم که اخلاقش مثل خودم آرومه خدا رو شکر. زیاد اهل جست و خیز نیست ولی یه چند روزی که علی شیرینی یزدی آورده بود و من خیلی دوست داشتم و تند تند لوزهای بادوم و باقلوا رو می خوردم حرکات نی نی خیلی زیاد می شد! امیر می گفت اگه شیرینی و شکلات زیاد بخوری بچه چشمش ضعیف میشه و لجباز میشه. واقعا هم وقتی شیرینی زیاد می خوردم نی نی عین فرفره تو دلم می چرخید!

گاهی اوقات نمی دونم چه تغییری تو پوزیشنش اتفاق میفته که انگار قلبش میاد نزدیک قلبم یا دکتر گفت بند نافه، که انگار تو دلم پروانه ها پر پر می زنن یا انگار هول شدم یا اضطراب دارم. خیلی جالبه! خدا قسمت همه منتظرا بکنه.

ولی یه توصیه به همه مامانا دارم. قدر این دوران رو خیلی بدونین. عین برق و باد میگذره. و سپاسگذار هر لحظش باشید. میلیونها نفر آرزوی هر لحظشو دارن. من متوجه شدم که هرچی بیشتر پذیرای نی نی و این دوران باشین هرچی بیشتر قدردان این لحظات باشی دوران زیباتر و راحتتری رو سپری می کنی. من دیدم که کسایی که بارداری ناخواسته یا همراه با ناشکری داشتن چقدر سختی کشیدن و چه ویارهای بدی داشتن انگار که بدنشون نی نی رو پس میزنه.

راستی نرمشهایی که برای این دوران توصیه شده رو یا از تو کتابهای مخصوصش یا کلاسهای بارداری یاد بگیرید و انجام بدین خیلی کمک میکنه و کمردردتون رو تسکین میده و خستگی رو در میکنه.

گاهی اوقات انگار نی نی روی مثانم بپر بپر می کنه چون یه دفعه با یه فشار احساس ادرار داشتن بهم دست میده خیلی خنده داره!Image result

بالاخره حرکات نی نی رو حس کردم!

بالاخره تکونهای نی نی رو حس کردم! باید زودتر متوجه می شدم ولی نمی دونستم حرکات نی نی این شکلیه. یه شب دوباره از هانس کیک گرفتم و رفتیم خونه مامان و گفتم خواهرم اینا هم اومدن. این بار کیک میوه ای گرفتم که اونم خوشمزه بود. با خواهر و برادرم نشسته بودیم و داشتیم کانالهای لباس نی نی رو نگاه می کردیم که یهو انگار تو دلم انقلاب شد! یه حس خیلی عجیبی بود. انگار یه چیزی تو دل آدم پر پر بزنه یا دل آدم هری بریزه یا... نمی دونم چجوری توصیفش کنم. فقط آدم یه دفعه شوکه میشه. دفعات بعدی یه حالتی بود انگار یه چیزی روی تن آدم بخزه یا یه حباب بترکه. حسش با اون حسی که حرکات روده ایجاد می کنن کاملا فرق داره و باید دقت کنین. فکر کنم عید قربان بود و من تازه 20 هفته شده بودم. الان 22 هفته هستم و تو این هفته این حرکات رو واضحتر حس می کنم.

هفته پیش با دوستم جایی کار داشتیم و منم پا به پای اون تند تند راه رفتم. چون واقعا خیلی احساس سبک بالی می کردم و اصلا فکر نمی کردم حاملم. همین باعث شد تا دو سه روز زیر دلم درد داشته باشم. خواهرم خیلی دعوام کرد و گفت اصلا نباید تند راه برم چون باعث می شه بند ناف بپیچه دور گردن بچه. خلاصه تا چند روزی نگران بودم و دلم درد می کرد. گاهی هم وقتی زیاد به سمت چپ می خوابیدم سمت چپ شکمم می سوخت نمی دونم دلیلش چی بود ولی باعث شد کمی نگرانم کنه.

امروز کلاس آمادگی بارداری دارم. تو بیمارستان آبان برگزار می شه و رایگان هست. معلم خانوم خسروانی هست. تعدادمون کمه و اکثر اوقات کلاس برای من خصوصی هست! ولی مطالبی که گفته میشه خیلی مفیده و اینکه به محل کارم نزدیکه کمک می کنه که بتونم به کلاسها برسم. آخر کلاس حرکات نرمشی داریم که اونم خیلی مفیده. چند بار کمک کرد که کمر درد صبحگاهیم کامل برطرف بشه.

http://static.ninisite.com/ContentEngine/Image/News/2016/5/63752_635978895688596382_l.jpg

هفته 20

باور کردنش خیلی سخته که الان 5 ماهه هستم! خدایا شکرت که این روزها رو هم دیدم. اون روز با علی رفته بودیم خیابون بهار که کالسکه ها رو ببینیم. یادم افتاد که قبلا تو این خیابون جرات نداشتم به وسایل بچه گونه و سیسمونی ها نگاه کنم. انگار برای من ممنوع بودن. حالا خدایا هزار بار شکرت. می تونم تو سرازیری خیابون قل قل بخورم و سیسمونی انتخاب کنم. خدایا قسمت همه دخترایی که آرزو دارن این روزو ببینن بکن.

هفته پیش سه شنبه 19 هفته و 1 روزم بود که رفتیم سونو آنومالی. مثانه باید پر باشه. اما 5 بار رفتم تو تا دکتر تونست تمام قسمتها رو بررسی کنه. از ساعت یه ربع به 4 تا 7.5 شب اونجا بودیم. بالاخره دکتر پیری رضایت داد که جنسیت رو به ما بگه. نی نی مون دختره!!! دختر آرومیم هست! چون 5 بار طول کشید تا از خواب بیدار شه و برگرده تا دکتر بتونه رگهای قلبشو بررسی کنه. دکتر پیری هم که ماشالله آخر حوصله و احترام هست. اول می گفت شکمتو سفت کردی من دستم درد گرفت. میگم چیکار کنم که شل بشه نفس بکشم. میگه نه سفت نکن. میگم خب چیکار کنم من که الان کاری نکردم. اصلا به آدم توضیح نمیده. می گفت آهان الان شل شد. میگم خب من کاری نکردم که! علی میگه چرا باهاش بحث می کنی. سر چرخیدن بچه هم همینطور. میگم میخواین به پهلو بخوابم که بچه بچرخه؟ میگه باشه من اینجا بیکارم میشینم تا تو اینجا یه ساعت به پهلو بخوابی! اصلا این سونوگرافیستا اعصاب ندارن! تازه این خوبشونه! اون الماسیان که از اول با آدم دعوا میکرد!

خلاصه اینقدر سقلمه به شکمم زدم اینقدر چیز شیرین خوردم و اینقدر راه رفتم تا بالاخره در آخرین بار بچه چرخید و دکتر تونست رگ قلبشو بررسی کنه. سر قلب پدر مارو درآورد. یهو اینجوری کرد: قلبش............. خوبه. تو این فاصله ............... من و علی دق کردیم. بعد گفت فقط رگ قلبش ...................... نمی تونم ببینم برین بیرون دوباره بیاین. ااااااهههههههههه سکته کردیم که دکتر! بعدا تو بار پنجم گفت خوبه رگ قلبشم خوبه.

تنها چیزی که الان باعث نگرانیم میشه اینه که تکونهای بچه رو حس نمی کنم. اونم من که از همون ماههای اول تکونهاشو حس می کردم. از وقتی ماما بهم گفت اونها تکون بچه نیست منم انگار حسمو از دست دادم. اینکه تو 4 ساعت هم بچه هیچ حرکتی از خودش نشون نمی داد نگرانم کرده. هرچند یکی از دوستام میگه بچه اونم همینطور بوده و بعد از تولدش هم خیلی آروم بوده و همش خواب بوده. خدا کنه دلیل تکون نخوردن دختر منم همین آروم بودنش باشه و مشکلی وجود نداشته باشه. خدایا خودت بهم اونو هدیه دادی خودت هم نگهدارش باش.

از 4 ماه و 10 روز که 17 هفته و 3 روز می شد مدام منتظر تکونهای نینی که نشون از حلول روح داره رو داشتم. تاریخش دقیقا میفتاد یه پنج شنبه جمعه که ما باغ بودیم. از فرداش همش منتظر بودم. شبش همش یه حضوری رو پشت سرم حس می کردم که باعث شد چند بار بترسم و برگردم پشت سرم رو نگاه کنم. دیشب هم میدیدم که یه دختری که انگار خودم بودم بالا سرم وایساده بود و هی بهم فوت میکرد انگار می دونست من گرممه و عرق کردم. می خواست بیدارم کنه. البته اصلا ترسناک نبود چون قشنگ می دونستم که اون دخترمه و میخواد منو بیدار کنه که برم نماز بخونم یا برم دستشویی. خلاصه اینکه الان ما دو روحیم در یک بدن و این خیلی حالت مقدسی برام داره. سعی می کنم گاهی باهاش حرف بزنم و بهش بگم که چه شرایطی داریم و چیکار می خوایم بکنیم و کجا بریم و اینکه اون در آینده باید تو چه زمینه هایی به ما کمک بکنه.

خدایا نی نی نازمونو به تو میسپریم خودت نگهدارش باش.

فردای سونو یه کیک صورتی به هانس سفارش دادم و گفتم روش بنویسه "دختره!" شب رفتیم خونه حاج خانوم. همه گفتن که خب رفتین سونو؟ چی شد؟ گفتیم باشه بعد شام میگیم! گفتن اههههه چقدر شماها ننرید. خلاصه بعد شام گفتن بگین گفتیم باید کیک بیاریم. خلاصه چایی و کیک و ... اومد و دخترعموهای نینی شورع کردن به شلوغکاری و فیلم گرفتن که من در کیکو برداشتم و همه از خوشحالی جیغ زدن و دست و هوراااا... دخترعموها که خیلی خوشحال شدن بقیه هم همینطور آخه همشون دختری بودن! خلاصه تا نیم ساعت داشتن با کیک در حالتهای مختلف عکس می گرفتن!

بالش بارداری بخریم یا نه؟

همون هفته های اول حدود 6-7 بود که شبها خیلی از خواب می پریدم. یه حس ناامنی داشتم انگار. یهو می پریدم. می ترسیدم انگار روی شکم فشار بیاد. بالش رو از یکی از سایتها سفارش دادم حدود 70 تومن بود. مارک دی روحه که ایرانیه. باید بگم یکی از بهترین خریدهایی بود که تا حالا داشتم و از اون به بعد شبها خیلی آروم و با خیال راحت می خوابم. دیگه ترس از این ندارم که به شکل نادرستی بخوابم. یا علی بهم ضربه بزنه. چون کاملا بدن رو در طول خواب حمایت می کنه. موقع خواب تمام سنگینیمو روش میندازم بغلش می کنم و راحت می خوابم.

Image result

قبل از خریدش شبها کمرم درد می گرفت و احساس خستگی می کردم ولی یه حالتی داره که کمرت رو بهش تکیه می دی و در طول شب کاملا خستگیت در میره.

Image result for ‫بالش بارداری دی روحه‬‎

البته من از بالشش برای زیر سر استفاده نمی کنم چون خودم بالش طبی دارم و با اون راحتترم.

بعد از زایمان هم هم برای شیردهی و هم برای حفاظ دور بچه استفاده میشه.

Image result

کلا اینکه اگه هزینش براتون زیاد نیست بخرید و ازش لذت ببرید. من که خیلی از خریدش راضیم.

هفته 18

خب من امروز هفته 18 رو تموم کردم. تو هفته 16 دماوند رفته بودیم و برای اینکه کمی بیشتر اونجا بمونیم شب شنبه هم موندیم. جمعه صبح ساعت 3.5 صبح وقت آبیاری بود. علی از ساعت 3 بیدار شده بود. منم هر نیم ساعت بلند می شدم که ببینم آب اومده تو باغ یا نه. بالاخره ساعت 4.5 آب به باغ رسید. ساعت 5.5-6 اونجا رو ترک کردیم و به طرف تهران اومدیم. فردا شبش علی سرمای سختی خورد. احتمالا به خاطر خستگی و بی خوابی بدنش ضعیف شده بود. اون شب علی رفت و تو پذیرایی خوابید. بدن درد و سردرد داشت. فرداش سر کار نرفت عصر وقتی از سر کار برگشتم دیدم حسابی از پا افتاده. گفت زنگ بزن مامان بابات بیان تو رو ببرن. میگیری از من. من گه حسابی خسته بودم گفتم نه من می خوام بخوابم. کمی خوابیدم و وقتی بیدار شدم خودش زنگ زد مامان اینا اومدن و منو بردن.

چند روز خونه مامان اینا بودم ولی روز چهارشنبه بالاخره منم مریض شدم. سینوزیتم عود کرد. گلو درد و نیم درجه تب. خلاصه پنج شنبه رو خونه موندم و نرفتم سر کار. جمعش هم شیفت داشتم که دوستم جای من رفت. شنبش هم برنامه تمیز کردن خونه رو داشتم که کنسل کردم و خونه خوابیدم. اما بدون داروهای همیشگیم و پونه و عناب محبوبم به این راحتی خوب نشدم. آخرش رفتم دکتر و بهم آموکسی سیلین داد چون چرک ریخته بود تو دندونم و دندون درد هم گرفته بودم. کمی عفونت هم پیدا کرده بودم که با شیاف دالاسین شکر خدا رفع شد.

تازه رسیدم به دوران طلایی بارداری و اگه سرما نمی خوردم کلی حال می کردم. چون تهوعم خوب شده و فقط گاهی شبها احساس پری و ترش کردن معده رو دارم که زیاد آزار دهنده نیست. تا الان که 4.5 ماهمه حدود 4 کیلو اضافه کردم که نمی دونم زیاده یا نه فقط می دونم که باید مواظب باشم چون تو ماههای آخر خیلی وزن میگیرم. قند قبل صبحانم خوبه بین 83-86 بوده و قند دو ساعت بعدم بین 93-125 که باید مواظبش باشم.

دیگه الان همه فهمیدن که باردارم هرچند تو ظاهرم هنوز خیلی مشهود نیست چون شکمم جلو نیومده و بیشتر تو پهلوهام هست. همه خیلی هوامو دارنو و بهم محبت دارن. همه طوری با محبت بهم نگاه می کنن که انگار خود نینی رو دیدن. بعضیا میگن خیلی چهرت نورانی شده. الان که دیگه 4 ماهو 10 روز رو تموم کردم حتما روح نی نی هم وارد بدنم شده و انگار این نی نیه که منو نورانی کرده. هرچند من هنوز هیچ حسی از حضور نی نی ندارم. قبلا انگار بیشتر حسش می کردم هرچند که بهم گفتن اون حرکات حرکات نی نی نبوده و حرکات روده ها یا تغییرات رحم بوده. الان گاهی اوقات یادم میره که حاملم و برا خودم هی این ور اون ور میدوم. تو کتابا نوشته که از این هفته باید حرکات نی نی رو حس کنیم ولی من که هنوز چیزی حس نکردم. میگن باید باهاش حرف بزنی ولی من نمی دونم چی بهش بگم و چطوری باهاش حرف بزنم. گاهی همون حرکتهای نامحسوس و تیر کشیدنها رو حس می کنم ولی هنوز حضور نی نی رو درک نکردم. علی هم همینطوره انگار هنوز باورش نشده همچین اتفاقی تو زندگی ما افتاده. در مورد اسم هرچی پاپیچش میشم هیچ جواب واضح و روشنی نمیده. همه چی موکول شده به 16 شهریور که سونو آنومالی دارم. دکتر غربالگری دوم رو برام ننوشته ظاهراً تو رنجی بودم که غربالگری دوم رو نیاز نداشتم.

خدا رو صد هزار بار شکر می کنم و هر بار که به شکمم دست می کشم الحمدلله میگم. همه اینها به خاطر لطف و رحمت خداست. حالا نفس کدوم صاحب نفسی گرفته و ما شامل این لطف و مرحمت شدیم نمی دونم ولی هرچی هست می دونم که لطف و رحمت تمام و کامل هست. خدایا ازت ممنونم و ازت می خوام تمام دخترهای دم بخت واحدمون هم ازدواجهای خوب و موفقی داشته باشن و اونهایی هم که مشکل تو زندگیشون هست مشکلاتشون رفع بشه و زندگیشون شیرین بشه. خدایا هرکی واقعا بچه میخواد بهش یه بچه خوب و سالم بده. خدایا به خاطر این رحمی که به ما کردی و ما رو شایسته دونستی ازت خیلی خیلی سپاسگذارم. خدایا نی نیمونو به خودت سپردم همونطور که بهمون دادی همونطور هم خودت نگهدارش باش. بهش سلامتی و طول عمر و عاقبت بخیری بده. خدابا اونو از بندگان صالح خودت قرار بده. آمین.

اینم نی نی در هفته 18

 Image result

هفته 14

بالاخره 1395/05/05 رسید و من با جواب سونو ان تی و آزمایش غربالگریم رفتم پیش دکتر. هم از نصر هم از دکتر اقصی تو یه روز وقت گرفتم. جالب اینکه اکثر مریضها همین کارو کرده بودن! جواب سونو ان تیم خدا رو شکر خوب بود.

برای سونو چند روز پیشش رفتم پیش خانم دکتر پیری. بهتر از الماسیان بود ولی خیلی خوش اخلاق هم نبود. موقع سونو مدام برق دستگاهش قطع میشد و اعصابش بهم ریخته بود. خیلی روی سونو دقت کرد و من کمی نگران شده بودم که مشکلی هست آیا تا اینکه ازش پرسیدم اندازه مایع پشت گردن خوبه وقتی گفت آره خیالم راحت شد. نکته مهم دیگه انگار دیده شدن تیغه بینی بود که من نمی دونستم و انگار نمی تونست ببینه در صورتی که من از همون اول تا دستگاه و روشن کرد و داشت چیزهای دیگه رو بررسی می کرد بینی رو دیدم و خندم گرفته بود چون خیلی شبیه بینی علی بود!

یکی دو نفر تو مطب بودن که نمی دونم چه مشکلی وجود داشت که هی چیزهای شیرین می خوردن ولی هنوز چیزهایی که میخواستن دیده نمیشد. از منشی پرسیده بودم مثانه پر باشه یا خالی که گفت معمولی ولی یه خانومه کنار دستگاه آب سردکن نشسته بود و هی آب می خورد می گفت من از ساعت 11 اینجام آخر هم تا ساعت 5 کارش درست شد و رفت. خلاصه منم چند تا لیوان آب خوردم و رفتم تو ولی دکتر گفت باید نگاه کنم تا ببینم کافیه یا نه. بعدم دیگه ایراد نگرفت.

اندازه ستون فقرات جنین 5.8 میل بود. (CRL) اندازه طول سرویکس 33 میل و سن جنین 12 هفته و 2 روز. از همونجا هم رفتم آزمایشگاه دنا و آزمایش خون دادم. فقط سنمو دکتر پیری اشتباه نوشته بود 36 در صورتی که من 35 هستم و اونها هم از روی همون سنو زیاد نوشته بودن. شانس آوردم مشکلی وجود نداشت وگرنه همین باعث دردسر میشد.

اول رفتم پیش دکتر اقصی. البته همون دکتر اسماعیلی بود. مدارک رو نگاه کرد و گفت همه چی خوبه. ریسکت زیر نرماله و فقط چون جفت پایینه کار سنگین و نزدیکی نباید داشته باشی. تمام قرصها و شیافها رو قطع کرد و فقط پرگناکیر و آ اس آ و دسه رو باقی گذاشت.

وقتی رفتم پیش دکتر نصر. اونم همین قرصها رو قطع کرد و گفت از هفته 20 باید خوردن آهن رو شروع کنم. و هفته 18 تا 19 برای غربالگری دوم برم. در مورد پایین بودن جفت گفت که چون روش میکرو بوده طبیعیه که جفت کمی پایین باشه و خودبخود میاد بالا و جای نگرانی نیست. حتی در مورد مسافرت و دست اندازهای جاده که نگران بودم گفت مشکلی نیست و حتی می تونی بری اسب سواری!

بعد ازش پرسیدم بین دو تا سونو من همش نگران سلامتی بچه هستم چیکار کنم که مطمئن شم. گفت برو روی تخت بخواب و برام سونو کرد و بچه و چشمهاشو و دهنو و دست و پا و شکم و ... رو بهمون نشون داد. حتی گفت اگه بخوام شرط ببندم 70 به 30 میگم دختره! خلاصه اینکه خیالمون رو راحت کرد و حتی برای این سونو پول هم نگرفت. کلی هم با آرامش سوالهامونو پرسیدیم و خیالمون راحت شد. خدا عمرش بده. حالا دیگه باید منتظر هفته 19 باشیم و سونو دوم. خدا رو شکر فعلا همه چی آرومه. تنها مشکلم کمی احساس پریه معدس که ظاهرا طبیعیه. گهگاه یه دردهای گذرا هم دارم که دکتر گفت طبیعیه و مال کشیده شدن عضلات رحمه.

خلاصه اینکه اینم نی نی ما در 14 هفتگی که الان باشه. الان اندازه یه لیمو شیرینه:

 

http://www.koodakomadar.com/ShowImage.ashx?id=42_9

 

 

هفته دوازدهم

امروز دقیقا سه ماهم تموم میشه! هورا! دیگه کم کم همه دارن متوجه میشن. شیکمم کمی برآمده شده. تا حالا جاری کوچیکه که نمی دونست و شایا فهمیدن! شایا می خواست منو بکشه. سه شنبه 9 تیر رفتیم پیش اقصی برای سونو و چک کردن مجدد. ظاهراً دیگه خود اقصی رو نخواهیم دید چون منو فرستاد پیش دکتر اسماعیلی. یه دکتر خیلی جوون و بی تجربس. اصلا اطلاعات عمومی نداره و هرچی ازش می پرسیم با یه لبخند تمسخر پاسخ میده. من نمی دونم دکتر اینو از کجا آورده. بهم گفت باید پروژسترونتو دو برابر کنی. من گفتم من آمپول رو تبدیل کردم به شیاف چون دیگه دردش غیرقابل تحمل شده بود. گفت عیب نداره اما بیشترش کن. گفتم آمپول 50 بود شیاف 400 زیاد نمیشه؟ گفت نه لازم داری ممکنه باعث سقط بشه. نمی دونم چی تو پرونده دیده بود که اینو گفت در صورتی که من غیر از اون روز 11 ام بعد انتقال که خونریزی داشتم دیگه مشکل دیگه ای خدا رو شکر نداشتم. هیچ توضیح دیگه ای هم نداد. منم یه روز استفاده کردم دیدم صبح که استفاده می کنم میرم سر کار کلش میاد بیرون و بعد مقداری تحقیق و تفحص دیگه استفاده نکردم. چون دیدم تو خارج هم دوزش 100 و 200 حالا این دکتر قشنگ رو چه حسابی برای من که سابقه سقط نداشتم همچین دوز بالایی تجویز کرد نفهمیدم. منم همون دوز 400 رو ادامه دادم. البته از دکتر نصر تلگرامی پرسیدم زیادش ضرر نداره گفت نه. ولی به نظرم هرمون اونم تو این دوز بالا اونم وقتی لزومی نداره حتما می تونه تاثیر داشته باشه ممکنه هنوز از نظر علمی ثابت نشده باشه ولی حتما بی تاثیر نیست. برام آسپیرین 80 هم تجویز کرد که از هفته 11 شروع کردم.

خلاصه اول رفتم برای سونو. گفت 10 هفته و یه روزه. ضربان قلبش هم 179 بود. خدااا! تو اینترنت نوشتن ضربان بالای 140 دختره ولی دکتر سونوگرافی گفت اینا چرت و پرته.

علی که همش میگه من مطمئنم صد در صد پسره. علی عاشق دختره برای همین از حالا خودشو این طوری راضی کرده. من اما بین دختر و پسر مرددم. یه جورایی فکر می کنم شاید پسر برای من بهتر باشه بچه های تو بیشتر خوابامم پسرن اما برای خاطر علی و برای خاطر رنگ صورتی و تمام چیزهای خوشگل دنیا دلم دختر هم می خواد! هرچند مهم تر از همه اینا سالم بودن بچه و آروم و متین بودنشه وگرنه اینقدر دختر لوس و ننر تو فامیل داریم که دیگه آدم حالش از هرچی دختره بهم بخوره!

خدایا خواهش می کنم به هر کی که عاشق بچس و دلش بچه می خواد یه بچه سالم و صالح بده.

قراره چهارشنبه برم برای سونو غربالگری. همون روز آزمایش هم باید بدم. مطب اقصی بهم گفت برو آزمایشگاه سعید و سونو الماسیان ولی من می خوام طبق نظر دکتر نصر عمل کنم و برم سونو دکتر پیری و آزمایشگاه دنا یا همون نیلوفر سابق. پیش الماسیان یه بار رفتم. ضمن اینکه دکتر نیست یه کم دیوانه هم هست. عصبیه. ترجیح میدم برم پیش یه دکتر درست حسابی. دعا کنین همه چی خوب باشه. خیلی نگران کنندس. همه چی چهارشنبه معلوم میشه.

هنوز دکتری که می خوام پیشش زایمان کنم رو انتخاب نکردم. دکتر نصر تو بیمارستان گاندی عمل می کنه. علی میگه هم اونجا خیلی گرونه هم دکتر نصر خیلی تازه کاره برو پیش یکی که صدهزار بار تا حالا سزارین کرده باشه. منم هنوز دکتر دلخواه و مورد اعتمادمو پیدا نکردم نمی دونم پیش کی برم.

راستی نی نی ما الان اندازه یه لیمو ترشه. قربونش برم داره تو شیکم مامانش شنا می کنه! گاهی شنا کردنشو حس می کنم!

http://niniasal.com/wp-content/uploads/2015/04/fetal-development-week-12.jpg

هفته هفتم

خدای خوب من شکرت!

من الان تو هفته هفتم هستم! هنوز باورش برام مشکله. چون من 6 ساله ازدواج کردم و تا حالا باردار نشدم. انگار برام یه غیرممکن شده بود. روز 18 خرداد سه شنبه رفتم پیش دکتر نصر. گفت می تونم سونو کنم ولی ممکنه قلب هنوز تشکیل نشده باشه. علی گفت اگه بازم سونو کنیم ضرری برای بچه نداره؟ دکتر گفت نه. علی هم گفت پس بهتره سونو کنیم که خیالمون راحت شه.

وقتی دکتر یه نقطه ریز که چشمک میزد و نشونمون داد و گفت که اینم قلبشه که تشکیل شده رو آسمونا سیر می کردم. یعنی ممکنه! خدای من شکرت.

دکتر بهمون تبریک گفت و مام کلی ازش تشکر کردیم. شش هفته و یک روز.

دکتر گفت می تونی آمپولتو قطع کنی و از شیاف استفاده کنی. هنوز دو دلم که این کارو بکنم یا نه. دکتر اقصی برای 9 تیر بهم وقت داده. اگه بخوام صبر کنم تا اون موقع دیگه خیلی سخت میشه. همین الانم باسنم خیلی دردناکه. یک ماه روزی یه آمپول عضلانی. اونم روغنی. خوشبختانه علی آمپول زدنو بلده و خوب هم میزنه وگرنه که خیلی سخت میشد.

دوشنبه پیش دکتر غددم بودم. دکتر صمدانی. هرچند آزمایشام خوب بودن ولی یه روز درمیون قرص تیروییدمو کرد هر روز و جمعه استراحت. قندم 94 بود که به بهم گفت با توجه به دیابت پدرت باید خیلی مراقب باشی. چیزهای شیرین نخور و قندتو اندازه بگیر. قرص ویتامین دسه رو هم گفت یه روز درمیون بخورم.

فعلا سعی می کنم مواظب خودم و گیلاسم باشم. آخه نی نی ما الان قد یه گیلاسه یا شایدم آلبالو. فکر کن یه گیلاس قلب داشته باشه! خدایا چقدر به ما لطف داشتی. ما هرگز نمی تونیم قدردان این نعمتهای تو باشیم.

بعدزظهرها کمی احساس بد نسبت به غذاها دارم که سعی می کنم با خوردن میوه های موردعلاقم رفعش کنم. ترکیب آلبالو و گیلاس ضدتهوعه.

بیشترین چیزی که سعی می کنم بخورم میوه س. الان فصل گیلاس و توت فرنگی و ... است. انبه هم تازه اومده که خیلی در این دوران خوردنش توصیه میشه.

امیدوارم همه کسایی که منتظرن که این حس قشنگو داشته باشن به زودی اونو تجربه کنن.

هفته هفتم بارداری ، هفته هفتم بارداری ، سقط جنین

من الان مادر هستم؟؟!!!

سلام دوستان!

ببخشید که دیر دارم می نویسم. تا اونجا گفتم از بیمارستان اومدم خونه. دو سه روز بعد رو کمی استراحت کردم. البته نه مطلق. برای غذا و دستشویی بلند شدم و حتی راه می رفتم. صبحانه کره و مربای به می خوردم و برای غذا بیشتر گوشت گوسفند و کته خوردم. در کنارش روغن زیتون و زیتون هم بود. شام رو بیشتر سوپ خوردم. کمپوت گلابی هم گرفته بودم که به هضم کمک می کنه. گلابی تازه هنوز نیومده بود. با این تدابیر اصلا یبوست نگرفتم. سعی کردم زیاد غذا نخورم. مقدار کم از هر چیزی که فکر می کردم برام خوبه.

من نشاسته نخوردم. به جای اون بِه خوردم. بِه رو چهارقاچ کردم و تخم هاشو درآوردم و خیس کردم تا ابدار شه. بعد روزی یه دونه شو آب گرفتم و خوردم. گاهی با سیب هم مخلوط می کردم که مزش بهتر شه. به بهترین میوه برای تقویت رحمه. منتها اگه خودشو بخورید یبوست می گیرید برای همین به توصیه استاد برادرم که استاد طب قدیمه این طوری خوردمش.

تخم مرغ و مرغ هم اصلا نخوردم. سفیده تخم مرغ برای جنین خیلی بده. برعکس اون چیزی که الان مرسومه و برای سفت شدن بچه سفیده تخم مرغ می خورن. سفیده تخم مرغ روی کدینگ ژنتیک بچه اثر میذاره و بچه خصوصیات مرغ رو پیدا می کنه برای همینه که الان اکثر بچه ها ناآرومن.

روز چهارم که دوشنبه بود دیگه سعی کردم کاملا زندگی عادی داشته باشم. شبش با علی رفتم پیاده روی. از میدون خودمون دو سه تا میدون رو به سمت بالا رفتیم. البته همه جا نشستیم و استراحت کردم. اما همون شب وقتی برگشتم کمی لک دیدم که صبح روز بعد ادامه داشت بنابراین زنگ زدم بیمارستان. خانومه گفت ما که گفتیم خودتونو خسته نکنین. گفتم آخه گفتین زندگی عادی! کلگزانو قطع کن و پروژسترونو دو تا کن تا وقتی که خونریزیت قطع شه و بعد دوباره برگرد به دستور قبلیت. خوشبختانه فقط در حد لکه بینی موند و زود قطع شد ولی برای اطمینان روز پنجم و ششم رو هم استراحت کردم و نرفتم سر کار.

هفته بعد شنبه و یکشنبه سر کار بودم. شنبه صبح با سرویس رفتم. سرویسمون یه مینی بوس قدیمیه و خیلی لق و لوقه. تا اونجا مردم و زنده شدم. یعنی کنده شد؟ نمیدونم. عصری با دخترخالم برگشتم.

دوشنبه صبح زود از خواب پریدم. 4.5 صبح بود. رفتم دستشویی. یه دفعه تو حالت خواب و بیدار دیدم هفت هشت تا تیکه خون قرمز رنگ اومد و رفت. خیس عرق شدم. یعنی چی شد؟ تموم شد؟ روز قبل آبگوشت داشتیم و زیاد اومد و شب هم خوردیم. برای همین تا صبح نفخ داشتم. آبگوشت یکی از غذاهای ممنوعه که متاسفانه من خورده بودم.

اومدم بیرون. علی داشت آماده می شد که برای دو روز بره ماموریت. وقتی بهش گفتم سعی کرد دلداریم بده. که شاید چیزی نباشه ما باید برای هر چیزی آماده باشیم. ولی خیلی ناراحت شد و از این که نمی تونست پیشم بمونه وجدانش ناراحت بود.

رفتم روی تخت دراز کشیدم. سعی کردم خوشبین باشم. علی اومد پیشم و بازم باهام صحبت کرد ولی مجبور بود زودتر بره.

تا ساعت 6.5 صبر کردم و دعا خوندم. بعد به خواهرم اسمس زدم. اونم که خواب و بیدار بود چند دقیقه بعد بهم زنگ زد. گفت اصلا تکون نخورم و تاقباز بخوابم و شیاف پروژسترون بذارم. اسمس زدم به برادرم که داروسازی می خونه و اونم سریع برام شیاف رو آورد در ضمن از استادش هم پرسیده بود و برام بارهنگ آورد. با دستور یه قاشق مرباخوری ریگشور شده با یه قاشق مرباخوری شکر در یه فنجون آب بعد از صبحانه و شام تا یک هفته.

شیاف رو رکتال استفاده کردم چون در حالت خونریزی از جلو جذب نمیشه و خوابیدم. به اداره زنگ زدم و گفتم که تا آخر هفته نمیام.

تو اینترنت خوندم که خونریزی ممکنه علامت این باشه که یکی از جنین ها دفع شده. سعی کردم به این فکر کنم که یکی دیگه سالمه و همونجا سر جاش مونده.

خواهرم گفت نمیشه تنها بمونی باید یکی بیاد کارهاتو بکنه بنابراین به مامانم گفت. ولی اینقدر بد گفته بود که اونا زهره ترک شده بودن.

خلاصه مامان و بابا و بچه خواهرم که پیش اونا بود اومدن پیشم. مامانم گفت نگران نباش چیزی نیست خیلیا اینطوری هستن و طبیعیه. به بیمارستان زنگ زدم. گفت تا سه روز آمپولتو سه تا کن و کلگزان رو هم قطع کن. تا عصری استراحت کردم و عصری رفتم آزمایشگاه. دکتر برام روز 16 ام آزمایش نوشته بود ولی من روز 11ام رفتم تست دادم. جواب آزمایش با ناباوری کامل من 218 بود! یعنی مثبت!!!!

هنوز تو شوک بودم. یعنی چی؟ پس اون خونریزی چی بوده؟ نمی تونستم باور کنم. گفتم شاید در حال افتادن باشه بنابراین روز بعد هم رفتم آزمایش دادم. بازم در کمال ناباوری 335 بود!!! یعنی روند پیش رونده داشت! خدای من! من برای اولین بار در زندگیم باردار شده بودم!!!

روز بعد که چهارشنبه بود رفتم پیش دکتر. دکتر بهم تبریک گفت و گفت چرا خوشحال نیستی؟ گفتم یعنی همه چی تمومه؟ گفت نتیجه مثبته. خلاصه اینکه کلگزانو فعلا برام قطع کرد. ویتامین دسه رو گفت هر روز بخورم که من نخورده بودم. پرگناکیر رو گفت فعلا لازم نیست بیشتر ممکنه باعث تهوع بشه. اسید فولیک 5 جزو واجباته. تا تشکیل قلب بچه اصلا نزدیکی نداشته باشین حتی تحریک شدن هم می تونه خطرناک باشه. استرادیول روزی 4 تا. گفت تو سونو نتیجه نهایی معلوم میشه. خانوم توسلی که دید هنوز استرس دارم گفت می خوای سونو کنی خیالت راحت شه. گفتم آره. منو فرستاد تو سونو. دکتر سونو عوض شده یه دختر جوون بود. برام همه چیزو بررسی کرد. گفت دیواره رحمت ضخیم شده که نشون میده بارداری. یه نقطه کوچیک هم دید که یه میل بود که گفت احتمال داره ساک حاملگی باشه ولی خیلی کوچیکه و تازه تشکیل شده احتمالا همین امروز. خلاصه تا حدی خیالم راحت شد ولی اینقدر این پروسه طولانی و پراسترس بود که نتونستم یهو خوشحال شم و باور کنم.

روز بعد به مادرشوهرم که با مامانم و دوستاش رفته بودن مشهد خبر دادم. اینقدر خوشحال شد که گریه می کرد. اون یکی از کسایی بود که شبانه روز برام دعا میکرد. تو همون هفته دو نفر دیگه از دوستام هم جداگانه مشهد رفته بودن و برام دعا کرده بودن.

هفته بعد سر کار رفتم. روز 19 ام یه بتا دیگه دادم. نتیجه 5133 بود!

صبحها با ماشین و بعدازظهرها با سرویس میومدم. روز آخر سرویسمون خالی بود و اینقدر تو دست انداز و چاله چوله افتاد که دلم درد گرفته بود. اینقدر شوک شده بودم که نتونستم پیاده شم و دربست بگیرم. ولی حس خیلی بدی داشتم. واقعا نمی دونم اونجا اتفاقی افتاد یا نه؟ بعدش خونریزی نداشتم ولی یه احساس سوزش و یه حس بد داشتم. شایدم بیشترش استرس بود. تعطیلات آخر هفته رو بیشتر استراحت کردم. امروز روز 22امه. هنوز نمی دونم الان مادر هستم یا نه. روز سه شنبه می خوام برم پیش دکتر نصر. شاید برام سونو هم بکنه. تا اون موقع باید قلب هم تشکیل شده باشه. شایدم نه. نمی دونم توکل به خدا. برام دعا کنین.

در هر صورت از روزی که وارد این ماجرا شدیم هر روز نگرانی و استرس با ما بوده. همش نگرانیم انگار دوران آرامش و بیخیالی تموم شده و ما وارد یه دور جدید از زندگیمون شدیم.

 http://up.fbironi.ir/pic1/1/1/484737_274588946003778_950488382_n.jpg

انتقال

روز 15 پری رفتم سونو. خانم الماسیان تو بیمارستان مهر بود. یکم زن عجیب غریبی بود. من تا اومدم بخوابم شروع کرد منو دعوا کردن که چرا اینقدر وول می خوری؟! منم همینجور هاج و واج مونده بودم! می گفت مگه صدبار تاحالا اینجا نیومدی چقدر من برای شماها توضیح بدم. من خیلی آروم گفتم ولی من بار اوله که اینجا میام! دیگه هیچی نگفت و کارشو انجام داد و گفت خوبه آماده ای. جوابو سریع بردم مطب. شنبه بود. برای جمعه همون هفته بهم وقت انتقال داد. قرار شد از دوشنبه آمپول پروژسترون بزنم و جمعه ساعت 8 صبح با مثانه نیمه پر بیمارستان باشم.

جمعه صبح قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار شدم. ساعت 5.15 بود. نماز خوندم. دوباره خوابیدم تا ساعت 6.5. بعد با علی بیدار شدیم و صبحونه خوردیم. دستشویی رفتم و مثانمو کامل تخلیه کردم. میدونستم تا نوبتم بشه مثانه پر شده! وضو گرفتم و یه آرایش سبک کردم و ساعت 7.5 راهی شدیم.

ساعت حدود 8 بود بیمارستان بودیم. رفتم تو زیرزمین و از خودپرداز 1 میلیون دستمزد دکتر رو واریز کردم و فیش گرفتم. با آسانسور اومدم بالا. مدارک رو تحویل دادم. دو تا زوج دیگه هم اونجا بودن. من شب قبلش به علی گفته بودم که نگرانم جنینها عوض بشن. علی با شیطنت گفت ببین بد نیست با اینا عوض شه ها جفتشون قیافشون از ما بهتره!!!

تا نوبتم بشه سعی کردم یکم قرآن بخونم. سوره آل عمران و سوره طه رو خوندم. ساعت 10.5 بالاخره صدام کردن. رفتم تو و لباس اتاق عملو پوشیدم. از یکی از نرسهای اتاق عمل که خیلی خوش اخلاق بود در مورد نگرانیم پرسیدم. برام توضیح داد که همه چی براساس اسم بیمار اسم گذاری میشه و احتمال اشتباه خیلی کم هست. البته منکر نشد که احتمالش در هیچ جا صفر نیست. از پرستاری که بهم کمک می کرد (خانوم غلامی) که خیلی باهام مهربون و صبور بود پرسیدم لازمه یکم مثانمو خالی کنم چون احساس فشار دارم. گفت نه بعد عمل فقط 20 دقیقه لازمه بخوابی بعد می تونی بلند شی.

ساعت 11 بالاخره روی تخت دراز کشیده بودم. مثانم درد می کرد بخصوص که دختری که سونو می کرد خیلی روش فشار میاورد. بهم رحمم رو نشون داد و برام توضیح داد که چیکار می کنن. همشون خیلی مهربون بودن. سعی می کردم زیر لب آیت الکرسی و حمد و سوره بخونم. دکتر اقصی داشت با یکی از پرستارا در مورد جشنواره کن و آخرین فیلم وودی آلن صحبت می کرد و حرفش گل انداخته بود! دختری که سونو می کرد بالاخره با ترس و لرز صداش زد. دکتر اومد. ساعت حالا 11.15 بود. جمعه 24 اردیبهشت 95. روز تولد امام سجاد. 5 شعبان. لحظه ای که بالاخره من مامان شدم! حتی اگه شده برای 15 روز. یه جسم درخشان از طریق لوله وارد رحمم شد. بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و ناخودآگاه گفتم الحمدلله. کاری که شاید هرکسی نتونه موقع لقاح انجام بده ولی اینم حُسن آی وی افه!

خانوم غلامی اومد و بهم گفت مامان جان بیا روی این تخت بخواب! گفت از الان به بعد مامانی! آروم رفتم روی تخت کناری و بردنم تو ریکاوری. چند تا مریض دیگه هم اونجا بودن. اکثرا بار چندمشون بود. یکی شون که کنار من خوابیده بود بار چهارمش بود. البته اولین بارش بود که پیش اقصی اومده بود. گفت که اسپرم اهدایی استفاده کرده. کاری که ظاهرا فقط تو این مرکز انجام میدن. م گفت دکتر اقصی خیلی منصفه. پیش دکتر کشاف تا حالا 52 میلیون خرج کرده بود. هر بار زیفت رو 15 میلیون و لاپاروسکوپی رو 22 میلیون می گرفته! درحالی که اقصی با 6600 منو لاپاروسکوپی کرد اونم تو بیمارستان دی. یه شبم اونجا خوابیدم. من تا حالا فکر می کردم داره زیادی پول می گیره بنده خدا.

خلاصه 25 دقیقه ای اونجا خوابیدم که دیگه مثانم داشت می ترکید و نمی تونستم تحمل کنم. مثانه من خیلی ضعیفه همیشه بعد عملها وقتی زیاد ادرار توش می مونه هنگ می کنه و درد وحشتناک و اسپاسم. خانوم غلامی اومد و بلندم کرد. گفت خیالم راحت باشه که به اندازه کافی خوابیدم. منو برد دستشویی. تو دستشویی هم چند بار تلاش کردم. اومدم بیرون و دوباره رفتم و دوباره تلاش. از دکتر پرسیدن گفت عیب نداره یکم شیرو باز کن صدای آب بیاد و آب گرم بریز رو خودت درست میشه.

برام 4 روز استعلاجی نوشتن. هرچند دکتر می گفت هیچ استراحتی نیاز نداره. زندگی کاملا عادی. فقط چیز سنگین بلند نکن و خودتو خسته نکن و آرامش داشته باش همین. حموم، پله، مسافرت و ... هیچ منعی نداره.

یکی از اونایی که اونجا بود دفعه چهارمش بود می گفت دارم میرم مهمونی. هفته دیگم می رم مسافرت!

خلاصه این بود داستان نی نی آوردن ما. فقط توکل کردیم بر خدا. ان شالله که هرچی خیره همون اتفاق بیفته.

http://roboep.ir/Content/UserFiles/Images/%D8%AF%D9%88%D9%82%D9%84%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-36.jpg

اینم داروهایی که استفاده می کنم:

آمپول پروژسترون روزی یکی عضلانی

استرادیول والرات 1.53 روزی 4 تا دو تا صبح دو تا شب

پروپرانولول روزی یکی

اسید فولیک 5 روزی یکی

آمپول کلگزان یا همون هپارین خودمون روزی یکی روی شکم

سه شب شیاف دیکلوفناک بعد عمل

قرص پرگناکیر روزی یکی (البته این با هپارین تضاد داره باید از دکتر بپرسم قطعش کنم)

ورود به مرحله دوم

عمل انتقالم خورد به عید و دکتر گفت بهتره که صبر کنی بعد عید شروعش کنی. چون خودشم می خواست فروردین رو بره مسافرت. بنابراین منم صبر کردم. امروز 27 فروردینه. اولین آمپول که دیفرلین هست رو زدم و منتظرم پری بشم. بعد باید یه سری قرص بخورم تا روز 13-14-15 برم برای سونو. دیشب شب آرزوها بود. برای خودم و بقیه آدمها دعا کردم. ولی توکلم به اونه و هرچی که بشه سعی می کنم راضی باشم به رضای او.

امروز یه مناسبت دیگه هم داره. امروز هفتمین سالگرد آشنایی من و علیه! بنابراین قراره بریم سعدآباد. البته اولین روز ما سعدآباد نرفتیم و رفتیم کافی شاپ هتل لاله ولی جلسه بعد رفتیم سعدآباد و تا چند ماه پاتوقمون همونجا بود. هر دومون اونجا رو خیلی دوست داریم. قراره ناهار بخوریم و بعد بریم اونجا. چند روزه نم نم بارون میاد و هوای تهران به قدری لطیف و زیباست که آدم حیفش میاد تو خونه بمونه. برگ تمام درختها نو شده و همه جا پر از گلهای بنفشه و لاله و نرگسه. تهران تو این فصل خیلی زیباست.

امیدوارم این فصل برای منم یه فصل به یاد موندنی بشه و موفق بشم که به چیزهایی که می خوام برسم.

خدای خوب انجام این کار رو برای من آسون کن.

گذر از مرحله اول

خب، الان حدود 10 روز از عمل پانکچرم میگذره. دو سه روز اول خیلی خوب بودم ولی کم کم دردهای شکمم شروع شد و شکمم شروع کرد به بزرگ شدن. شاید یه دلیلش این بود که تمایلم به خوردن لیموترش با نمک فراوون زیاد شده بود برای همین هم هم معدم درد می کرد و هم شکمم آب آورد. درمونگاه خودمون رفتم دکتر حسینی بهم دو روز استعلاجی داد. علی گفت بیمارستان مهر هم برو. رفتم اونجا و آزمایش دادم. برام سرم زدن. گفتن خونت غلیظه. هموگلوبینم 15 بود که برای من که همیشه 12-13 بودم ظاهراً زیاد بود. دکتر انصاری گفت فردا بیا هپارین بهت بدیم. خلاصه فرداش هپارین رو شروع کردم. فکر نمی کردم کارم اینقدر گره بیفته. از اول بیخود هی رفتم بیمارستانا. خلاصه الان شکمم شده اندازه شکم علی! اونم بهم میخنده! تا حالا من به اون میخندیدم حالا اون به من!

بعداً نوشت:

تازه فهمیدم که خوب شد دکتر رفتم و خوب شد که بهم کلگزان داد. احتمال آمبولی و سکته وجود داشت اگه هپارین نمیزدم. خدا رو شکر بعد از دو سه روز آب خوردن زیاد و زدن هپارین و استراحت کردن خیلی بهتر شدم. آب معدنی گرفتم که بتونم زیاد بخورم. آب شیر اینقدر سنگینه که از گلوم پایین نمیره.

راستی از 14 تا تخمک 9 تا جنین تپل مپل برامون درست کردن!

مرحله اول

خب بالاخره روز موعود هم رسید! صبح روز شنبه 28 آذر 94 بعد از اینکه نمونه رو از علی تو خونه گرفتیم و با توجه به اینکه گفته بودن زیر دو ساعت نمونه رو برسونید بیمارستان و بیمارستان هم تو طرح بود ساعت 6.5 یه آژانس گرفتیم و ساعت 7:15 بیمارستان بودیم. تا ساعت 9.5 حدوداً پشت در منتظر بودیم. علی که دیشب پروازش تاخیر داشت حسابی خسته شده بود و داشت مریض هم میشد. یه دختر دیگه و منو صدا کردن. اول عمل اون انجام شد. دختره یکم حالش بد شد و کلی کولی بازی درآورد. بعد یه دختر دیگه اومد که با دکتر کتابی عمل داشت. یکی درمیون عمل دکتر کتابی و دکتر انصاری بود. بعد نوبت من شد. روی تخت عمل دراز کشیدم و داروی بیهوشی رو تزریق کردن. دکتر گفت به چیزهای خوب فکر کن. داشتم فکر می کردم که به چی فکر کنم که یه ماده داغی وارد رگهای اصلی و قلبم شد. جریان تا مغزم ادامه داشت و بعد دیگه چیزی نفهمیدم. وقتی بهوش اومدم اون دختر دومی کنارم بود و باهام حرف میزد. شروع کردم به حرف زدن با اون. هنوز منگ بودم. کل عمل یه ربع بیشتر طول نکشید. سرم من درست کار نمی کرد. تکنسین اومد و درستش کرد.

یه نیم ساعتی تو اونجا بودیم. یه درد خفیف زیر شکمم داشتم. دختری که بعد من اومد دونر بود. یعنی اومده بود تخمک بده برای دخترخالش. دختر خاله ای که با شوهرش دخترخاله- پسرخاله و دختر عمو- پسرعمو بودن. ظاهراً دو بار سقط کرده بود و مشکل ژنتیکی داشت. دخترخالهه البته نمیدونسته که قراره عملی در کار باشه. طفلک فکر میکرده که فقط یه آمپول بهش میزنن و خلاص. خودش دو تا بچه داشت. نمی دونم چرا هیچ کنترلی روی این دونرها نمیشه. شنیدم حتی از مادر و خواهر هم تخمک میگیرن. در صورتی که از نظر شرعی به نظرم درست نیست. انگار که شوهرت با مادرت ازدواج کنه یا با خواهرت. بعدها بچه های اینها چه نسبتی با مادرشون دارن. جالبه که حتی در مورد اسپرم هم هیچ کنترلی وجود نداره. تو می تونی اسپرم هرکیو دوست داشتی برداری بیاری!

خلاصه بعد عمل رفتیم پایین و یه چای گرم خوردم و بعد هم برگشتیم خونه. علی داشت مریض میشد و آه و ناله رو شروع کرده بود. من دیگه مریضی خودم یادم رفته بود! این مردا وقتی مریض میشن همه باید بسیج بشن منم که حوصله خودمم نداشتم.

خلاصه ناهار یه سوپ ساده گذاشتم و بعد ناهار خوابیدم تا عصر. گفته بودن 14 تا تخمک داشتم و چون تخمدانها و رحم ملتهب و بزرگ شدن باید دو دوره دیگه صبر کنم. نمونه علی هم خوب بود. 55 میلیون که نصفشون فعال بودن. قرار شد چهارشنبه بریم کارت فریز بگیریم چون جنینها قراره فریز بشن. یعنی چند تا جنین خوب می تونن درست کنن؟

خدایا توکل به خودت چند تا سالم و صالح و خوش قدم و خوش روزی و عاقبت بخیرشو برام سوا کن.

اولین سونو

خب بعد از یک هفته تزریق آمپولها بالاخره وقت سونو رسید تا ببینیم وضعیت تخمکها چطوریه. دکتر نصر از وضعیت رحم خیلی راضی بود. اندازه تخمکها رو هم یادداشت کرد و دوباره برای هفته بعد آمپولها رو تجدید کرد. قرار شد شنبه بریم بیمارستان برای انجام عمل تخمک گیری. علی پنج شنبه جمعه ماموریته، امیدوارم هواپیماش تاخیر نداشته باشه! 

تا چهارشنبه باید آمپولها رو تزریق کنم، یکی هم پنج شنبه آخر شب باید بزنم. اون آمپولی که به بازو باید بزنیم یکم درد داره، اونو علی برام میزنه که خداییش خوب میزنه چون  باید خیلی آروم تزریق بشه، ولی اونایی که تو شکم باید بزنممو خودم میزنم که خدا رو شکر تا حالا مشکلی نداشتم.

دیشب خواب میدیدم حاملم! در واقع اگه با اولین کاشت باردار بشم این روزا جزو بارداریم حساب میشه!

توکل به خدا.

امرور هوا خیلی آلوده بود ولی الان داره بارون میاد، خدای خوب و مهربون ازت متشکرم.

دید و بازدید...

تو این سه روزی که به خاطر 28 صفر و شهادت امام رضا تعطیل بود گفتیم بریم به دایی سر بزنیم. صبح با امیر و زهرا راه افتادیم و قرار شد تو راه صبحانه بخوریم. رفتیم تا کرج و بعد از خوردن صبحانه زهرا جرات کرد به دایی زنگ بزنه، دایی جفت پاشو کرد تو یه کفش که نمیخوام کسی خونم بیاد و ما رو برگردوند! مام برای اینکه اینهمه راهو بیخود نیومده باشیم رفتیم خونه عمه! اونام کلی خوشحال شدن. داماد جدیدشون هم اونجا بود. بعد از اونجا سر راه برگشت رفتیم خونه عمو. عمو به زور ما رو برای ناهار نگه داشت! بازوی مرغ باکته درست کرد، ساعت 4 ناهار خوردیم. خلاصه کلی خوش گذشت بهمون. بعد هم برگشتیم خونه. 

روز اول آی وی اف

امروز به شدت برف می بارید. این اولین برف امساله. صبح یه آزمایش بتا دادم تا دیگه خیالم راحت بشه. بتام 2.3 بود. عصری رفتم مطب دکتر اقصی و بالاخره بعد از کلی معطلی لحظه موعود فرا رسید. خانوم توسلی داروهام رو ریز به ریز برام توضیح داد و یکی از آمپولهامو برام همونجا تزریق کرد. آمپول گونال اف. توی شکم یا رون تزریق میشه و خبر خوب اینکه اصلا درد نداشت. باید با یه زاویه 45 درجه خیلی آروم بکنی تو پوست. خوشبختانه سر سوزنش خیلی ریزه و راحت و بدون درد تو پوست فرو میره. ده ثانیه باید نگهش داری و بعد بیاریش بیرون. قرار شد یکشنبه دیگه برای سونو دوباره برم مطب. جمعه و شنبه هم یه آمپول دیگه هست که باید بزنم تو بازوم. داروخونه یکی از داروهام رو کامل نداشت با اینحال داروهام شد 2 و 100.

کلا احساس خوبی دارم و خیلی آروم و خوشحالم. احساس می کنم یه دوره جدید از زندگیم داره شروع میشه و من برای ورود به اون خیلی مشتاقم.

آخرین روزنه امید...

دو سه هفته ای هست که ورزش رو دوباره شروع کردم و احساس خیلی خوبی دارم. بدنم قشنگ فرم گرفته. البته وزن کم نکردم ولی سایزم بهتر شده. یه هفته ای بود که احساس می کردم سینههام بزرگ و متورم شده. از طرفی نزدیک عادتم بود و از طرفی فکر می کردم مال ورزش و دستگاهاس ولی ته دلم اون پایین مایینا یکم دلم به این خوش بود که شاید این از نشانه های بارداری باشه! دو سه روزی به خاطر اربعین تعطیل بود. البته من جمعش شیفت بودم. از روز چهارشنبه که اربعین بود آخر شب یکم لک دیدم ولی گفتم اینا علایم لانه گزینه! خلاصه سعی کردم امیدمو از دست ندم. اما امروز که شنبه هست دیگه این لکها بیشتر شدن و من دارم کم کم به این فکر می کنم که دیگه باید آخرین بارقه های امید به بارداری طبیعی رو از دست بدم و خوشحال و پرانرژی برم سراغ آی وی اف.

البته از اول هم قرارمون همین بود. قرار بود تا آخر تابستون با درمان گیاهی پیش برم و بعد از یه سفر طولانی برم سراغ درمان اصلی. وقتی از سفر برگشتیم روز ششم هفتم بودم بنابراین گرفتن داروها منتقل شد به ماه بعد. تو این ماه هم بازم امیدمو از دست ندادم. همش منتظر یه معجزه بودم. اما انگار قسمت اینه که من به این روش باردار بشم. پس اگه لکه بینیم بیشتر بشه فردا عصر میرم پیش اقصی و داروها رو میگیرم.

توکل به خدا!

تاریخ نگار

13 تیر --> ورود به پرداختها و اتاق افسانه

22 مرداد --> اولین شبی که در آینه ورزان ماندیم.