مرحله اول

خب بالاخره روز موعود هم رسید! صبح روز شنبه 28 آذر 94 بعد از اینکه نمونه رو از علی تو خونه گرفتیم و با توجه به اینکه گفته بودن زیر دو ساعت نمونه رو برسونید بیمارستان و بیمارستان هم تو طرح بود ساعت 6.5 یه آژانس گرفتیم و ساعت 7:15 بیمارستان بودیم. تا ساعت 9.5 حدوداً پشت در منتظر بودیم. علی که دیشب پروازش تاخیر داشت حسابی خسته شده بود و داشت مریض هم میشد. یه دختر دیگه و منو صدا کردن. اول عمل اون انجام شد. دختره یکم حالش بد شد و کلی کولی بازی درآورد. بعد یه دختر دیگه اومد که با دکتر کتابی عمل داشت. یکی درمیون عمل دکتر کتابی و دکتر انصاری بود. بعد نوبت من شد. روی تخت عمل دراز کشیدم و داروی بیهوشی رو تزریق کردن. دکتر گفت به چیزهای خوب فکر کن. داشتم فکر می کردم که به چی فکر کنم که یه ماده داغی وارد رگهای اصلی و قلبم شد. جریان تا مغزم ادامه داشت و بعد دیگه چیزی نفهمیدم. وقتی بهوش اومدم اون دختر دومی کنارم بود و باهام حرف میزد. شروع کردم به حرف زدن با اون. هنوز منگ بودم. کل عمل یه ربع بیشتر طول نکشید. سرم من درست کار نمی کرد. تکنسین اومد و درستش کرد.

یه نیم ساعتی تو اونجا بودیم. یه درد خفیف زیر شکمم داشتم. دختری که بعد من اومد دونر بود. یعنی اومده بود تخمک بده برای دخترخالش. دختر خاله ای که با شوهرش دخترخاله- پسرخاله و دختر عمو- پسرعمو بودن. ظاهراً دو بار سقط کرده بود و مشکل ژنتیکی داشت. دخترخالهه البته نمیدونسته که قراره عملی در کار باشه. طفلک فکر میکرده که فقط یه آمپول بهش میزنن و خلاص. خودش دو تا بچه داشت. نمی دونم چرا هیچ کنترلی روی این دونرها نمیشه. شنیدم حتی از مادر و خواهر هم تخمک میگیرن. در صورتی که از نظر شرعی به نظرم درست نیست. انگار که شوهرت با مادرت ازدواج کنه یا با خواهرت. بعدها بچه های اینها چه نسبتی با مادرشون دارن. جالبه که حتی در مورد اسپرم هم هیچ کنترلی وجود نداره. تو می تونی اسپرم هرکیو دوست داشتی برداری بیاری!

خلاصه بعد عمل رفتیم پایین و یه چای گرم خوردم و بعد هم برگشتیم خونه. علی داشت مریض میشد و آه و ناله رو شروع کرده بود. من دیگه مریضی خودم یادم رفته بود! این مردا وقتی مریض میشن همه باید بسیج بشن منم که حوصله خودمم نداشتم.

خلاصه ناهار یه سوپ ساده گذاشتم و بعد ناهار خوابیدم تا عصر. گفته بودن 14 تا تخمک داشتم و چون تخمدانها و رحم ملتهب و بزرگ شدن باید دو دوره دیگه صبر کنم. نمونه علی هم خوب بود. 55 میلیون که نصفشون فعال بودن. قرار شد چهارشنبه بریم کارت فریز بگیریم چون جنینها قراره فریز بشن. یعنی چند تا جنین خوب می تونن درست کنن؟

خدایا توکل به خودت چند تا سالم و صالح و خوش قدم و خوش روزی و عاقبت بخیرشو برام سوا کن.

اولین سونو

خب بعد از یک هفته تزریق آمپولها بالاخره وقت سونو رسید تا ببینیم وضعیت تخمکها چطوریه. دکتر نصر از وضعیت رحم خیلی راضی بود. اندازه تخمکها رو هم یادداشت کرد و دوباره برای هفته بعد آمپولها رو تجدید کرد. قرار شد شنبه بریم بیمارستان برای انجام عمل تخمک گیری. علی پنج شنبه جمعه ماموریته، امیدوارم هواپیماش تاخیر نداشته باشه! 

تا چهارشنبه باید آمپولها رو تزریق کنم، یکی هم پنج شنبه آخر شب باید بزنم. اون آمپولی که به بازو باید بزنیم یکم درد داره، اونو علی برام میزنه که خداییش خوب میزنه چون  باید خیلی آروم تزریق بشه، ولی اونایی که تو شکم باید بزنممو خودم میزنم که خدا رو شکر تا حالا مشکلی نداشتم.

دیشب خواب میدیدم حاملم! در واقع اگه با اولین کاشت باردار بشم این روزا جزو بارداریم حساب میشه!

توکل به خدا.

امرور هوا خیلی آلوده بود ولی الان داره بارون میاد، خدای خوب و مهربون ازت متشکرم.

دید و بازدید...

تو این سه روزی که به خاطر 28 صفر و شهادت امام رضا تعطیل بود گفتیم بریم به دایی سر بزنیم. صبح با امیر و زهرا راه افتادیم و قرار شد تو راه صبحانه بخوریم. رفتیم تا کرج و بعد از خوردن صبحانه زهرا جرات کرد به دایی زنگ بزنه، دایی جفت پاشو کرد تو یه کفش که نمیخوام کسی خونم بیاد و ما رو برگردوند! مام برای اینکه اینهمه راهو بیخود نیومده باشیم رفتیم خونه عمه! اونام کلی خوشحال شدن. داماد جدیدشون هم اونجا بود. بعد از اونجا سر راه برگشت رفتیم خونه عمو. عمو به زور ما رو برای ناهار نگه داشت! بازوی مرغ باکته درست کرد، ساعت 4 ناهار خوردیم. خلاصه کلی خوش گذشت بهمون. بعد هم برگشتیم خونه. 

روز اول آی وی اف

امروز به شدت برف می بارید. این اولین برف امساله. صبح یه آزمایش بتا دادم تا دیگه خیالم راحت بشه. بتام 2.3 بود. عصری رفتم مطب دکتر اقصی و بالاخره بعد از کلی معطلی لحظه موعود فرا رسید. خانوم توسلی داروهام رو ریز به ریز برام توضیح داد و یکی از آمپولهامو برام همونجا تزریق کرد. آمپول گونال اف. توی شکم یا رون تزریق میشه و خبر خوب اینکه اصلا درد نداشت. باید با یه زاویه 45 درجه خیلی آروم بکنی تو پوست. خوشبختانه سر سوزنش خیلی ریزه و راحت و بدون درد تو پوست فرو میره. ده ثانیه باید نگهش داری و بعد بیاریش بیرون. قرار شد یکشنبه دیگه برای سونو دوباره برم مطب. جمعه و شنبه هم یه آمپول دیگه هست که باید بزنم تو بازوم. داروخونه یکی از داروهام رو کامل نداشت با اینحال داروهام شد 2 و 100.

کلا احساس خوبی دارم و خیلی آروم و خوشحالم. احساس می کنم یه دوره جدید از زندگیم داره شروع میشه و من برای ورود به اون خیلی مشتاقم.

آخرین روزنه امید...

دو سه هفته ای هست که ورزش رو دوباره شروع کردم و احساس خیلی خوبی دارم. بدنم قشنگ فرم گرفته. البته وزن کم نکردم ولی سایزم بهتر شده. یه هفته ای بود که احساس می کردم سینههام بزرگ و متورم شده. از طرفی نزدیک عادتم بود و از طرفی فکر می کردم مال ورزش و دستگاهاس ولی ته دلم اون پایین مایینا یکم دلم به این خوش بود که شاید این از نشانه های بارداری باشه! دو سه روزی به خاطر اربعین تعطیل بود. البته من جمعش شیفت بودم. از روز چهارشنبه که اربعین بود آخر شب یکم لک دیدم ولی گفتم اینا علایم لانه گزینه! خلاصه سعی کردم امیدمو از دست ندم. اما امروز که شنبه هست دیگه این لکها بیشتر شدن و من دارم کم کم به این فکر می کنم که دیگه باید آخرین بارقه های امید به بارداری طبیعی رو از دست بدم و خوشحال و پرانرژی برم سراغ آی وی اف.

البته از اول هم قرارمون همین بود. قرار بود تا آخر تابستون با درمان گیاهی پیش برم و بعد از یه سفر طولانی برم سراغ درمان اصلی. وقتی از سفر برگشتیم روز ششم هفتم بودم بنابراین گرفتن داروها منتقل شد به ماه بعد. تو این ماه هم بازم امیدمو از دست ندادم. همش منتظر یه معجزه بودم. اما انگار قسمت اینه که من به این روش باردار بشم. پس اگه لکه بینیم بیشتر بشه فردا عصر میرم پیش اقصی و داروها رو میگیرم.

توکل به خدا!