یأس فلسفی!

چند وقتیه به چیزای عجیبی فکر می کنم. من قبلا (از عنفوان کودکی!) فکر می کردم که ما مردم آخرالزمان هستیم به خاطر همین همیشه خیالم راحت بود و می گفتم خب امام زمان میاد و همه چی درست میشه مام آدم میشیم و بعد می میریم و دنیا تموم میشه. هیچ وقت زیاد به بعد از خودمون فکر نکرده بودم. این مدت که بیکار موندم (بیکاری به مغزم فشار آورد!) فکر کردم بعد از من چی میشه؟ بچه هام بزرگ میشن و بعد پیر. به بچه هاشون میگن مادربزرگتون این طور بود و اونطور. بعد اونام می میرن. بعد نوه هام گه گاه هر 20 سال یه بار یاد من میفتن و با بچه هاشون در مورد من حرف می زنن. کم کم فکر کنم حدود 2-3 نسل بعد اثری از من حتی در خاطره ها هم باقی نمی مونه..... دنیا به راه خودش ادامه میده و هزاران سال میگذره و اثر من توی این دنیا کاملا از بین می ره.

 وقتی به این واقعیت رسیدم هضمش برام خیلی خیلی سخت بود. نمی تونم احساسمو بیان کنم. شمام باید عمیق به این قضیه فکر کنید تا احساسش کنید. نیستی خیلی خیلی دردناکه. میدونم که راه ما تو اون دنیا ادامه پیدا می کنه و باقی موندن ما تو این دنیا میتونه زیاد مهم نباشه ولی بازم درکش خیلی سخته.

 همیشه دلم می خواسته به عقب برگردم و اجدادم و نحوه زندگیشونو از نزدیک ببینم. گاهی فکر می کنم که اونا آدمای خیلی خیلی معمولی و آرومی بودن که توی دهی که پدربزرگم از اونجا اومده زندگی میکردن و سالهای سال زندگی آروم و ساده و معمولی داشتن. حتما آدمای بیسواد و معمولی ای بودن ولی بعد فکر می کنم بالاخره از بین این همه آدم حتما چندتایی هم بودن که زندگی غیر معمولی داشتن. یا اصلا قبل از اینکه به اون روستا بیان قبلش کجا بودن؟ دنبال اون اجدادم می گردم که پیشرو، جسور و غیر معمولی بودن. البته حتی اون آدمای به نظر من معمولی حتما برای خودشون و خانواده هاشون خیلی مهم بودن. مثل من که الان خودمو مرکز هستی می بینم حتما اونا هم همین طور بودن.

 پدر پدر من از دهی در شمال غربی تهران به اسم سنگان به تهران اومده. حتما خیلیا آبشار سنگان و دیدن هرچند من خودم هنوز نرفتم.

 اینا سووالاییه که گاهی ساعتها ذهنمو به خودشون مشغول می کنه. سوالایی که تا نمردم نمی فهمم. واقعا چه حیف L (البته تا وقتی که دستگاه دریافت و تفسیر امواج رها در فضا به تولید انبوه نرسیده) شاید بعضیا هم بگن چه مزخرفا! که چی؟ ولی چیزهایی که به نظر مسخره میان گاهی خیلی هم مهمن.

بیکاری بد دردیه!

سلام مدتیه که ننوشتم. اینترنت دم دستم نبود و مهمتر از همه حال نوشتن نداشتم.

 اون امتحان زبان سفارشی رو یادتونه؟ که گفتم خیلی بد دادم و اصلا قبول نمی شم و ال و بل. .... قبول شدم!!! هر سه تا دانشگاهی که امتحان داده بودم. اولیشو که خیلی بد داده بودم و گفتم چند تا سوال بیشتر بلد نبودمو وقتی شنیدم از تعجب داشتم شاخ در میاوردم.

 تازه چه جوری فهمیدنم جالب بود. 2-3 هفته از امتحان گذشته بود و منم درس خوندنو کامل کنار گذاشته بودم و داشتم با آرامش رمان می خوندم که همین طور اس ام اسی با دوستم بحثم شد یعنی دیدم هرچی می گم با لحن بدی جواب میده زنگ زدم بهش که چیه چته؟ گفت تو آدم دورویی هستی و تموم این مدت به من دروغ گفتی و ... واسه فوقم می خوندی به من نگفتی و غیره. حالا بیا ثابت کن بابا ننت خوب بابات خوب من کی دروغ گفتم من خدا وکیلی این مدت درس نخوندم (حتی تو وبلاگم هم نوشتم! البته اینو نگفتم چون اینجا هنوز خصوصیه) بیا از مامانم بپرس حتی گوشیو دادم به مامانم که بهش چغولی منو بکنه بگه من درس نمی خونم دارم کتاب داستان می خونم. دیدم نه فایده نداره یه چیزایی داره میگه برا خودش. یه دفعه وسط حرفاش گفت ایناهاش اینم یکی از دروغات. زبان قبول شدی! من اول فکر کردم شوخی می کنه اصلا باورم نمی شد بعد که خودم تو اینترنت دیدم فهمیدم قبول شدم. خلاصه اون دوستم که از سال اول دانشگاه یکی از دوستای نزدیکم بود باهام چپ افتاد.

  خلاصه با بیحالی شروع کردم به درس خوندن. چاره ای نداشتم هم حوصله نداشتم و هم مجبور بودم چون تا اردیبهشت بیکار بودم کاری جز خوندن نداشتم. خلاصه تا اواخر عید دست پا شکسته خوندم. خوب که عید زهرمارم شد به این نتیجه رسیدم که نمی رسم و تلاشم مذبوحانه اس. خلاصه با کلی دعوا مرافعه درسو گذاشتم کنار. (این مامان منم عجیب اهل علم و دانشه ها!).

 خلاصه از این جریان چند تا درس گرفتم یکی اینکه ظاهرا پایه زبانم قویه. دیگه اینکه شانسم خیلی خوبه (چون هرچی سوالا رو شانسی زدم درست از آب درومده بود!). دیگه اینکه تا انگیزه کافی نداشتم کاری رو انجام ندم خصوصا درس خوندن برای کنکور. رابعا اینکه هیچ وقت بیکار نمونم چون بیکاری انرژی و وقت و انگیزه آدمو تحلیل می بره. (بیکاری بد دردیه!)

 من واقعا نمی دونم بعضی از خانمها چه طوری سالها تو خونه میشینن بیکار. نگین خونه هزار تا کار داره. من خیلی هم از کار خونه بیخبر نیستم. بعله کسی اگه بچه کوچیک داشته باشه نمی تونه سرشو بخارونه. ولی بقیه کارای خونه واقعا آدمو تحلیل می برن.

 کار خونه کاریه که هیچ رشدی توش نیست.

 ازش به هیچ جا نمی رسی.

هیچ کس قدرشو نمی دونه.

 فقط وقتی انجام نشه معلوم میشه.

 یه کار تکراریه که اینقدر عادت میشه که مغز دیگه از هرگونه فعالیتی خودداری میکنه.

 من وقتی می بینم بعضی مردا نمی ذارن زنشون که هم اندازه اونا درس خونده و مدرک گرفته کار کنه دیوونه می شم. یکی از دوستام ادبیات خوند رتبه اول دانشگاهشون بود بهترین موقعیت رو برای ادامه تحصیل و کار داشت. اما متاسفانه یه پسری عاشقش شد (بابای عشق بسوزه). کلی منتشو کشید تا راضیش کرد و باهاش عروسی کرد. بعد از عروسی نذاشت دیگه دختره کار کنه. به همین راحتی! فک کنین 16 سال با انواع و اقسام بدبختیا درس بخونید که برای خودتون کسی بشین تو جامعه، بعد یکی بیاد بگه نه نمیشه عزیزم من دلم می خواد تو فقط واسه من قرمه سبزی بپزیو کاکل به سر بزایی. من اصلا و ابدا فمنیست نیستم. من معتقد به برابری معقول زن و مردم ولی این چیزا رو که میشنوم دلم می خواد سر این جور مردارو بکوفم به طاق. حالا دختره زخم معده و بیماری اعصاب گرفته.

  یه دوست دیگم که دختر خیلی فعالی بود میگه شوهرم میگه تو اگه کار کنی دیگه هیچ وابستگیو نیازی به من نداری اون وقت دیگه نمی تونم کنترلت کنم. (بازم دمش گرم که راستشو میگه مث اون یکی نمی گه تو خوشگلی دلم نمی خواد با مردای غریبه کار کنی) میگه همین که هر هفته میای ازم پول می خوای من لذت می برم! (تو رو خدا ببینین مردم از چه چیزایی لذت می برن!).

 حالا می گم اینا شوهراشون بددلن، دخترا حجابشون درست نیست. یکی از بچه های لیسانسمون که چادریه و باباشم آخونده شوهرشم خیلی مومن و درس خونه و داره دکترای برق می گیره. میگه شوهرم میگه درس بخون تا هرجا خواستی خیلی ام تشویقش میکنه بهش فشار میاره که درس بخون ولی کار نمی ذارم بکنی. این یکی دیگه نوبره. آخه آدم مگه مرض داره درس بخونه با این همه سختیو فلاکت که بعد بشینه قیمه بپزه؟ (نگفتم قرمه سبزی که تکراری نشه!).

 واقعا بعضی از این مردا خیلی خودخواهن. تازه میگن خوش به حالت تو خونه نشستی می خوریو می خوابی جای خنک زیر کولر! از آدمایی که خودشونو جای دیگران نمیذارن متنفرم. این آقایون خودشون حاضرن تا آخر عمر تو خونه بشینن و خرده فرمایشات همسرشونو اجرا کنن؟

 من خودم ممکنه یه روزی به حسب مورد ترجیح بدم تو خونه بشینم و کار نکنم ولی اگه کسی مجبورم کنه که کار نکنم حتما باید کار کنم. نمی دونم شاید یه کم لجباز باشم ولی دوست دارم خودم تصمیم بگیرم دلم می خواد خودم راهمو انتخاب کنم نکه یکی دیگه برام تعیین تکلیف کنه.

به قول داداشم من زیر بار ظلم نمیرم!