عکس رنگی
خلاصه اومدم اداره و مرخصی نوشتم و به رئیسم گفتم من اگه برنگشتم تا ظهر رد کنین. و رفتم. مامان هم که از همه جا بی خبر بود گفته بودم بیاد که همراه داشته باشم. خودشون گفتن همراه میخواد. زیاد نمی ترسیدم می دونستم یه دردی مثل درد پری داره. برای همین یه دونه ژلوفن با هماهنگی مسوول اونجا خوردم. عجیبه که بهم نه آنتی بیوتیک داده بود نه مسکن. معمولا میدن.
خلاصه رفتم تو اتاق و لباس مخصوص پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم. دختری که دستیار دکتر بود خیلی مهربون بود. دکتر با کمی تاخیر اومد و کلی شوخی کرد که مش کردن بیشتر درد داره و این اصلا چیزی نیست و ...
خلاصه شروع کرد، اول که اسپکولوم رو گذاشت یه کم درد داره ولی خب تا اینجا مثل معاینه است. بعد وقتی مایع رو تزریق کرد داخل درد داشتم. یه دردی مثل درد پری و یه کم عجیب انگار به عصب دندونت دست بزنن یه کم بیحس شدم. دوباره سرنگشو پر کرد و تزریق کرد. از تو صفحه بغل دستگاه میدیدم که ماده حاجب داره پخش میشه. قیافه دکتر و دستیار یه کم نگران بود. هی میدویدن میرفتن تو اتاقک و عکس میگرفتن.
گفتم دکتر چطوره؟ گفت خوبه مشکلی نداره. لوله ها بازه.
کارشون که تموم شد لباس پوشیدم و رفتم بیرون. دیدم علی هم از سر کار اومده و کنار مامان نشسته. خیلی ذوق کردم. قرار نبود بیاد. می دونستم سرش شلوغ بوده و از خیلی کارا زده که تونسته خودشو برسونه.
رفتم دستشویی. یه کم خونریزی داشتم. قبلا از تو سایتها خونده بودم که باید نوار همراهم باشه و خوشبختانه آورده بودم. نمی دونم چرا اینجا چیزی در این مورد نگفته بودن.
خلاصه یه ساعتی منتظر بودیم و جواب آماده شد و گرفتیم و دربست گرفتیم رفتیم خونه. خاله مرضیه خونمون بود. گفت که برام خیلی دعا می کنه و اینکه نگران نباشم همه همینطورن.
عصری جوابو بردم مطب دکتر. تنهایی رفتم. تو گزارش عکس همه چی رو نرمال نوشته بود. چند ساعتی معطل بودم. وقتی نوبتم شد منو فرستاد پیش خانم دکتر انصاری. اول ازم پرسید درد داشتی؟ گفتم نه خیلی. مثل درد پری.
یه نگاهی به عکس و جوابش انداخت و گفت: متاسفانه لوله هات مسدوده. من خشکم زد. گفتم چی؟ ولی دکتر اونجا بهم گفت لوله ها بازه و مشکلی ندارم. گفت ایناهاش اینجا نوشته و خط آخر گزارشو نشونم داد. تنها کلمه ای که نتونسته بودم بخونم همون بود! و نوشته بود مسدود! گیج شده بودم هی میگفتم پس چرا دکتر بهم اونطوری گفت. (ای دروغگوی پست! آخه چرا بعضی دکترا به آدم دروغ میگن خب اینطوری که بدتره.)
خلاصه، دکتر انصاری با ترحم نگاهی بهم کرد و گفت سه ماه فمارا بخور اگه نشد بعد بیا IVF. من دهنم باز مونده بود. هنوز تو گیج و ویجی اخبار دریافتی بودم. گفت بعضی وقتا بعد عکس رنگی این امکان هست که باز شده باشه ولی به نظر ناامید میومد. بعداً دکتر اداره گفت تو عکس چیزی دیده نمیشه که باز شده باشه.
تشکر کردم و اومدم بیرون. ته دلم خوشحال بودم که نگفته باید لاپاروسکوپی کنم. از لاپاروسکوپی تجربه خوبی نداشتم. شیرین خواهرم رو تو بیمارستان دیدم که چقدر درد کشید. خانوم باقری که نسخه ها رو می نوشت برام دو دوره فمارا نوشت.
نمیدونم چی میشه. چند روز بعدی با اخباری که از جاریم که پزشکه و خواهرم که خودش این مراحلو طی کرده شنیدم که کمی نگران و ناراحتم کرد. کلی آبغوره گرفتم و به امیر برادرم که داروسازی می خونه و نهایتاً مامان هم گفتم. چند روز اول ترس از بیماریهایی که ممکن بود به خاطر قرصها و داروها دچارش بشم و خطرات پیش رو کمی منو ترسوند ولی نهایتاً یه وقت از دکتر نصر گرفتم و تمام سوالهامو ازش پرسیدم که اونم با صبر و حوصله ای مثال زدنی جوابمو داد و خیالمو راحت کرد. هرچند بیشتر نظرش این بود که بد نیست اول لاپاروسکوپی کنی. نهایتا با هم به این نتیجه رسیدیم اول آی وی اف کنم اگه نگرفت لاپارا.
امیر از استادشون که استاد داروهای گیاهیه برام یه دارو گرفته که میگه لوله ها رو باز می کنه. فعلا دارم اونو می خورم و سعی می کنم آرامشمو حفظ کنم و به بعد فکر نکنم. امیدوارم یه معجزه ای اتفاق بیفته که تو همین سه ماه خدا لطفشو شامل حالم کنه و منو از انجام کارهای بعدی معاف کنه.
می دونم که همه چی دست خداست و این یه امتحانه از طرف خدا برای آزمودن میزان ایمان من. من ایمان دارم که اگه خدا بخواد تمام اینا باد هواست و من هیچ مشکلی برای طبیعی بچه دار شدن ندارم. میدونم که اگه خدا بخواد حتی به یه پیرزن نازا هم می تونه فرزند بده، بنابراین
خدای خوب من ازت خواهش می کنم به یاد اون لطف ازلی که ما داری بخواه که این دوران سختیها زودگذر باشه و به من بدون نیاز به هیچ قرص و دارو و جراحی ای فرزندانی سالم و صالح و خوش قدم و خوش عاقبت و خوش روزی عطا کن تا نور چشم من و علی باشن و ما رو پیشوای متقین قرار بده. الهی آمین.
خدایا تا حالا خیلی از خواسته هامو بعد از صبری که کردم بهم عطا کردی. مطمئنم که این بار هم نا امیدم نمی کنی.
خدای خوبیها دوستت دارم.