ظریف باشیم.
حتما این آیه قرآنو رو شنیدید که می گه: خدا هرکس را بخواهد هدایت می کند.
گاهی اوقات با خوندن این آیه ته دلم یه کم ناراحت می شدم که یعنی چی؟ خدام پارتی بازی می کنه. هرکیو بخواد، هدایت می کنه و هر کیم نخواد، نمی کنه. عجب عدالتی!
اما حالا می فهمم که معنای این آیه چیه. گاهی اوقات ما در زندگی کارهایی انجام می دیم که از نظر خودمون ممکنه هیچ ارزشی نداشته باشه ولی خدا همون کار کوچولو رو می بینه و براش خیلی مهمه. اصلا اون چیزی که معلوم می کنه خدا کیو می خواد و کیو نمی خواد به نظر من همین رفتارها و افکار کوچیک و ظریف آدمهاست. چون خدا هم خیلی ظریف بین و لطیفه.
مثلا یه آدمی در ظاهر ممکنه آدم خوبی باشه. کمکهای ملیونی به خیریه ها و مردم فقیر بکنه و به قولی دست خیر داشته باشه، به آدمای بدبخت بیچاره کمک کنه و مدام تو خونش خیرات و تکیه و ... برقرار باشه ولی همین آدم اصلا حواسش نباشه که بار تمام این مهمونیا و نذری دادنا رو دوش زنشه، اونه که باید تهیه تدارک ببینه و زحمت بکشه گاهی این آدما حق زن و بچه شونو پایمال می کنن. یا همین آدم یه روز برفی که هوا خیلی سرده و همه حیوونا به خونه ها پناه آوردن درو به روی یه گربه بی پناه ببنده یا اونو که میو میوش همه جا رو پر کرده کیش کنه که خواب شبشو نپرونه. به نظر من شاید این بی رحمی به ظاهر کوچولو دل خدا رو به درد بیاره. شاید از اون آدم بدش بیاد. شاید فکر کنه که اون آدم آدم باارزشی نیست و دیگه اونو نخواد...
به نظر من همین خوبیهای کوچولواِ که باعث می شه خدا حتی یه آدمی رو که در ظاهر خیلی گناهکاره رو ببخشه و در واقع اونو بخواد و عاشقش بشه. آدمی که در ظاهر بده یا در نظر دیگران آدم خوبی به حساب نمیاد ولی یه روز حرکتی می کنه که خدا خیلی خوشش میاد و می گه من این آدمو می خوام. مثلا یه روز از این همه بدیش شرمنده می شه و با اینکه هنوز گناهکاره ولی پیش خودش به بدیش اعتراف می کنه و از این همه بدی خسته می شه. دلش می خواد خوب باشه.
من فکر می کنم ظرافت و دیدن نکات باریک در مورد خدا، خدا رو خیلی تحت تاثیر قرار میده. جایی که هیچ کس توجهی نداره. چیزی که هیچ کس نمی بینه یا نمی خواد ببینه. اما یه آدمی پیدا بشه که ببینه و درک کنه. فکر می کنم خدا برای این درک، احترام زیادی قائل بشه.
اینکه یه آدمی مثلا توی شلوغ پلوغی مترو اون موقع که هیچ کس فکر کسی نیست احساس ناراحتی و خفگی یه بچه 4-5 ساله و رو وسط جمعیت درک کنه و بهش جا بده یا خستگی رو تو نگاه یه پیرزن ببینه و براش بلند شه.
این که با ظرافت با خدا برخورد کنی به نظر من خیلی مهمه. الهی قمشه ای حرف خوبی می زد. می گفت فرق شیطون با آدم چی بود؟ هر دو نافرمانی کردن. ولی شیطون به خدا گفت: چون تو منو گمراه کردی...(فمن اغویتنی...). ولی آدم گفت: خدایا من به خودم ظلم کردم.... این شد که این آدم شد و اون رونده از درگاه. خدا آدمو خواست ولی شیطونو نه. در صورتی که اگه باور کنیم همه چیز دست خداست حرف هردوشون درست بوده.
پس آدم باشیم. آدم ظریف بود.
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
البته خطری که اینجا وجود داره اینه که در دام این ظرافت بیفتیم و هر کار کوچیکی که انجام دادیم فکر کنیم خیلی کار مهمی کردیم این باعث میشه که دیگه دنبال کارای بزرگ نریم و به کارای ظریف(!) خودمون بسنده کنیم و مدام سر خدا منّت بذاریم. در واقع دچار عُجب بشیم. عُجب یعنی مغرور شدن به طاعت و عبادت خود. پس در واقع باید خیلی ظریفتر باشیم تا تفاوت این دو تا رو درک کنیم. توعمق قضیه که بری می بینی خیلی پیچیده است که درست عمل کنی نهایتا به این نتیجه می رسی که بهتره حساب کتابو رها کنی و تمام سعیتو بکنی که فقط خوب باشی!