گربه نارنجی

من اصولا عادت دارم زیاد دیگرانو نصیحت کنم، کمک کنم و نذارم زندگیشون تلف بشه! همیشه دلم می خواسته درس بدم و چون هنوز موقعیتش پیش نیومده که این کارو بکنم علم فراوانم رو به زور (!) در اختیار دیگران قرار می دم!

 یه دختر خاله دارم که 5 سال از من کوچیکتره و چون خونشون نزدیک ماست از بچگی خیلی با هم رفت و آمد می کردیم. چندروز پیش که این حرفا رو داشتم بهش می زدم گفت من از بچگی اعتقاد داشتم که تو آدم خیر خواهی هستی ولی نمی دونم چرا همیشه منو بیچاره می کردی! آخه اون نمی تونست جلوی زبونشو بگیره همیشه گندهایی که زده بود به من می‌گفت منم از سر خیرخواهی به مامانم می گفتم! (چون هیچ وقت اعتقادی به پنهان کاری نداشتم. شعارم این بود که اگه همه، همه چیو بدونن هیچ وقت مشکلی پیش نمیاد.) اونم از سر خیرخواهی به خالم می‌گفت! خلاصه دوسه بار چه افتضاحی شد همش دعا می کنم دختر خالم منو ببخشه.

 جمعه رفته بودیم خونه عمم اینا. منم طبق عادت دختر عمه‌مو نصیحت و امر به معروف کردم! اول مقاومت  می کرد ولی جوری شد که تا آخر شب خودش به حرف من رسید. منم خیلی باد اوفتاد تو کلم که حرفم درست دراومده!

 بعد که اومدیم خونه دوستم زنگ زد که در مورد خواستگارش با من مشورت کنه. 2 ساعتم با اون حرف زدم هر چی‌ام می‌گفتم با کلی دلیل و برهان و منطق واسش اثبات می کردم به طوری که هردومون به شدت قانع شدیم! آخرشم گفت همه حرفایی که زدی درسته و من قبلشون دارم ولی عمل کردن بهشون خیلی سخته! خلاصه با صدای گرفته و وجدانی آسوده و راضی رفتم نمازمو بخونم (10.5 شب)، خیر خواهی واسه آدم حواس نمی ذاره!

 بعد یه لحظه گفتم قرآنو باز کنم ببینم نظر خدا چیه؟!

پرسیدم عاقبت این ازدواج چی می شه؟ حالا خودم 2 ساعت با شدت و حدت دوستمو از این ازدواج منع کرده بودم!

این آیه اومد (122 نحل): و او را در دنیا نیکویی عطا کردیم و در آخرت از صالحان و نیکان قرار دادیم.

آنگاه بر تو وحی کردیم از آیین پاک ابراهیم پیروی کن که او هرگز به خدای یکتا شرک نیاورد...

خلاصه فهمیدم که بیخودی اینقد مخالفت کردم شاید اونا در کنار هم خوشبخت بشن من بیخودی مخالفت کردم.

بعد پرسیدم خدایا یعنی همه حرفایی که من زدم بیخودی بود؟ این آیه اومد (14 نسا):

فایده و خیری در سخنان سری آنان نیست مگر کسی در صدقه دادن و نیکویی کردن و اصلاح میان مردم سخن سری گوید (و هر که در طلب رضای خدا چنین کند) به زودی خدا به او اجر عظیم کرامت فرماید.

خلاصه کلی پکر شدم فهمیدم حرفایی که از صب تا حالا زدم ذرّت پرت کردنی بیش نبوده. به دوستم اس ام اس زدم که من به این نتیجه رسیدم که با همین آدم ازدواج کن من مخالفتی ندارم!!

 فردا صبش با اعصاب خورد از خواب پا شدم داشتم صبونه درست می کردم تلویزیونم بی هدف روشن بود. صداشو میشنیدم دیدم یه  کارتون داره می ده به اسم گربه نارنجی ازین کارتونایی که واسه گروه سنی مهد کودکه! ولی خیلی جالب بود انگار در مورد من بود.

یکی بود یکی نبود یه گربه ای بود به اسم گربه نارنجی که جوابه همه چیو می دونست. حیوونای جنگلم هر وقت سوالی براشون پیش میومد ازش می پرسیدن اونم سریع جوابشونو می داد. (جالبه خیلی با اعتماد به نفس و در یک جمله بدون مکث!) مثلا یه روز یکی ازش پرسید: - گربه نارنجی چرا شبا هوا تاریکه؟

- واسه اینکه روزا هوا روشنه!

- گربه نارنجی چرا من دلم درد می کنه؟

- واسه اینکه زیاد غذا خوردی!

- گربه نارنجی چرا ماهیا شنا می کنن؟

- واسه اینکه تو آبن!

خلاصه این گربه نارنجی فکر می کرد که همه چیو می دونه و کم کم به خودش مغرور شد و باد افتاد تو کلش چون فکر  می‌کرد دانا‌تر از خودش دیگه وجود نداره. کم کم سر گربه نارنجی شروع کرد به باد کردن هر سوالی هم که جواب می داد کلّش بیشتر باد می کرد تا اینکه یه روز عین بادکنک رفت تو آسمون. حیوونا خیلی سعی کردن که کمکش کنن ولی اون هی بالا و بالاتر می رفت. خلاصه ظاهرا (اینجاها شو خوب نشنیدم) اون بالا می فهمه که خیلی به خودش مغرور شده و اینکه جواب همه سوالا به این راحتیام نیست.

 حیوونا دوباره ازش پرسیدن: - گربه نارنجی چرا شبا تاریکه؟

- نمی دونم زیاد مطمئن نیستم!

- گربه نارنجی چرا من دلم درد می کنه؟

- والا نمی دونم....

و خلاصه گربه نارنجی به این طریق متنبه میشه و دیگه اینقدر مطمئن در مورد هر چیزی افاضه فضل نمی کنه!

نمی دونین منم چقدر متنبه شدم انگار که این کارتون برای من نازل شده باشه حالا هر وقت می خوام نظر قطعیمو ارائه بدم یه کم مکث می کنم و یاد گربه نارنجی می‌افتم!

امتحان زبان سفارشی

حدود یه ماهی بود که به این نتیجه رسیده بودم که تو همین ایران دکترا بخونم واسه همین شروع کردم به زبان خوندن ولی زیاد دست و دلم به کار نمی رفت نمی دونم چرا ولی ته دلم اصلا دلم نمی خواست قبول شم فکر اینکه عید امسالمم مثل 3-4 سال پیش خراب شه و اینکه هنوز از شر پایان نامه خلاص نشده دوباره درگیر کلاس و درس بشم اذیتم می کرد. دلم می خواست حداقل 1 سالی از درس دور باشم و کار کنم تا هم مستقل بشم هم دلم واسه درس خوندن تنگ بشه. خلاصه اینقد غرغر کردم و سر مامانم اینا منت گذاشتم که خدام گذاشت تو کاسم و امتحان زبانمو افتضاح کردم! باورم نمی شد دیگه اینقدم گند بزنم! ولی از 100 تا سوال شاید 3-4 تاشو با اطمینان زدم. سوالا اصلا استاندارد نبود از 100 تا سوال شاید 70 تاش لغت بود!

خلاصه فهمیدم که آدم اگه هر کاری رو اگه با تمام وجود نخواد و فقط به خاطر حرف دیگران یا عرف جامعه انجام بده توش موفق نمی شه. هرکس باید شجاعت اینو داشته باشه که تصمیم بگیره و پاش وایسه. مگه چند بار فرصت زندگی کردن داریم که نصفشو واسه گوش دادن به حرف این و اون هدر بدیم؟ آینده هرکس باید نتیجه تصمیمای خودش باشه وگرنه تا آخر عمر باید سر این و اون نق بزنه که شما باعث شدین من فلان اشتباهو بکنم. حالا نگین گربه دستش به گوشت نمیرسه می گه پیف پیف بو می ده ها!