سلام دوستان!
ببخشید که دیر دارم می نویسم. تا اونجا گفتم از بیمارستان اومدم خونه. دو سه روز بعد رو کمی استراحت کردم. البته نه مطلق. برای غذا و دستشویی بلند شدم و حتی راه می رفتم. صبحانه کره و مربای به می خوردم و برای غذا بیشتر گوشت گوسفند و کته خوردم. در کنارش روغن زیتون و زیتون هم بود. شام رو بیشتر سوپ خوردم. کمپوت گلابی هم گرفته بودم که به هضم کمک می کنه. گلابی تازه هنوز نیومده بود. با این تدابیر اصلا یبوست نگرفتم. سعی کردم زیاد غذا نخورم. مقدار کم از هر چیزی که فکر می کردم برام خوبه.
من نشاسته نخوردم. به جای اون بِه خوردم. بِه رو چهارقاچ کردم و تخم هاشو درآوردم و خیس کردم تا ابدار شه. بعد روزی یه دونه شو آب گرفتم و خوردم. گاهی با سیب هم مخلوط می کردم که مزش بهتر شه. به بهترین میوه برای تقویت رحمه. منتها اگه خودشو بخورید یبوست می گیرید برای همین به توصیه استاد برادرم که استاد طب قدیمه این طوری خوردمش.
تخم مرغ و مرغ هم اصلا نخوردم. سفیده تخم مرغ برای جنین خیلی بده. برعکس اون چیزی که الان مرسومه و برای سفت شدن بچه سفیده تخم مرغ می خورن. سفیده تخم مرغ روی کدینگ ژنتیک بچه اثر میذاره و بچه خصوصیات مرغ رو پیدا می کنه برای همینه که الان اکثر بچه ها ناآرومن.
روز چهارم که دوشنبه بود دیگه سعی کردم کاملا زندگی عادی داشته باشم. شبش با علی رفتم پیاده روی. از میدون خودمون دو سه تا میدون رو به سمت بالا رفتیم. البته همه جا نشستیم و استراحت کردم. اما همون شب وقتی برگشتم کمی لک دیدم که صبح روز بعد ادامه داشت بنابراین زنگ زدم بیمارستان. خانومه گفت ما که گفتیم خودتونو خسته نکنین. گفتم آخه گفتین زندگی عادی! کلگزانو قطع کن و پروژسترونو دو تا کن تا وقتی که خونریزیت قطع شه و بعد دوباره برگرد به دستور قبلیت. خوشبختانه فقط در حد لکه بینی موند و زود قطع شد ولی برای اطمینان روز پنجم و ششم رو هم استراحت کردم و نرفتم سر کار.
هفته بعد شنبه و یکشنبه سر کار بودم. شنبه صبح با سرویس رفتم. سرویسمون یه مینی بوس قدیمیه و خیلی لق و لوقه. تا اونجا مردم و زنده شدم. یعنی کنده شد؟ نمیدونم. عصری با دخترخالم برگشتم.
دوشنبه صبح زود از خواب پریدم. 4.5 صبح بود. رفتم دستشویی. یه دفعه تو حالت خواب و بیدار دیدم هفت هشت تا تیکه خون قرمز رنگ اومد و رفت. خیس عرق شدم. یعنی چی شد؟ تموم شد؟ روز قبل آبگوشت داشتیم و زیاد اومد و شب هم خوردیم. برای همین تا صبح نفخ داشتم. آبگوشت یکی از غذاهای ممنوعه که متاسفانه من خورده بودم.
اومدم بیرون. علی داشت آماده می شد که برای دو روز بره ماموریت. وقتی بهش گفتم سعی کرد دلداریم بده. که شاید چیزی نباشه ما باید برای هر چیزی آماده باشیم. ولی خیلی ناراحت شد و از این که نمی تونست پیشم بمونه وجدانش ناراحت بود.
رفتم روی تخت دراز کشیدم. سعی کردم خوشبین باشم. علی اومد پیشم و بازم باهام صحبت کرد ولی مجبور بود زودتر بره.
تا ساعت 6.5 صبر کردم و دعا خوندم. بعد به خواهرم اسمس زدم. اونم که خواب و بیدار بود چند دقیقه بعد بهم زنگ زد. گفت اصلا تکون نخورم و تاقباز بخوابم و شیاف پروژسترون بذارم. اسمس زدم به برادرم که داروسازی می خونه و اونم سریع برام شیاف رو آورد در ضمن از استادش هم پرسیده بود و برام بارهنگ آورد. با دستور یه قاشق مرباخوری ریگشور شده با یه قاشق مرباخوری شکر در یه فنجون آب بعد از صبحانه و شام تا یک هفته.
شیاف رو رکتال استفاده کردم چون در حالت خونریزی از جلو جذب نمیشه و خوابیدم. به اداره زنگ زدم و گفتم که تا آخر هفته نمیام.
تو اینترنت خوندم که خونریزی ممکنه علامت این باشه که یکی از جنین ها دفع شده. سعی کردم به این فکر کنم که یکی دیگه سالمه و همونجا سر جاش مونده.
خواهرم گفت نمیشه تنها بمونی باید یکی بیاد کارهاتو بکنه بنابراین به مامانم گفت. ولی اینقدر بد گفته بود که اونا زهره ترک شده بودن.
خلاصه مامان و بابا و بچه خواهرم که پیش اونا بود اومدن پیشم. مامانم گفت نگران نباش چیزی نیست خیلیا اینطوری هستن و طبیعیه. به بیمارستان زنگ زدم. گفت تا سه روز آمپولتو سه تا کن و کلگزان رو هم قطع کن. تا عصری استراحت کردم و عصری رفتم آزمایشگاه. دکتر برام روز 16 ام آزمایش نوشته بود ولی من روز 11ام رفتم تست دادم. جواب آزمایش با ناباوری کامل من 218 بود! یعنی مثبت!!!!
هنوز تو شوک بودم. یعنی چی؟ پس اون خونریزی چی بوده؟ نمی تونستم باور کنم. گفتم شاید در حال افتادن باشه بنابراین روز بعد هم رفتم آزمایش دادم. بازم در کمال ناباوری 335 بود!!! یعنی روند پیش رونده داشت! خدای من! من برای اولین بار در زندگیم باردار شده بودم!!!
روز بعد که چهارشنبه بود رفتم پیش دکتر. دکتر بهم تبریک گفت و گفت چرا خوشحال نیستی؟ گفتم یعنی همه چی تمومه؟ گفت نتیجه مثبته. خلاصه اینکه کلگزانو فعلا برام قطع کرد. ویتامین دسه رو گفت هر روز بخورم که من نخورده بودم. پرگناکیر رو گفت فعلا لازم نیست بیشتر ممکنه باعث تهوع بشه. اسید فولیک 5 جزو واجباته. تا تشکیل قلب بچه اصلا نزدیکی نداشته باشین حتی تحریک شدن هم می تونه خطرناک باشه. استرادیول روزی 4 تا. گفت تو سونو نتیجه نهایی معلوم میشه. خانوم توسلی که دید هنوز استرس دارم گفت می خوای سونو کنی خیالت راحت شه. گفتم آره. منو فرستاد تو سونو. دکتر سونو عوض شده یه دختر جوون بود. برام همه چیزو بررسی کرد. گفت دیواره رحمت ضخیم شده که نشون میده بارداری. یه نقطه کوچیک هم دید که یه میل بود که گفت احتمال داره ساک حاملگی باشه ولی خیلی کوچیکه و تازه تشکیل شده احتمالا همین امروز. خلاصه تا حدی خیالم راحت شد ولی اینقدر این پروسه طولانی و پراسترس بود که نتونستم یهو خوشحال شم و باور کنم.
روز بعد به مادرشوهرم که با مامانم و دوستاش رفته بودن مشهد خبر دادم. اینقدر خوشحال شد که گریه می کرد. اون یکی از کسایی بود که شبانه روز برام دعا میکرد. تو همون هفته دو نفر دیگه از دوستام هم جداگانه مشهد رفته بودن و برام دعا کرده بودن.
هفته بعد سر کار رفتم. روز 19 ام یه بتا دیگه دادم. نتیجه 5133 بود!
صبحها با ماشین و بعدازظهرها با سرویس میومدم. روز آخر سرویسمون خالی بود و اینقدر تو دست انداز و چاله چوله افتاد که دلم درد گرفته بود. اینقدر شوک شده بودم که نتونستم پیاده شم و دربست بگیرم. ولی حس خیلی بدی داشتم. واقعا نمی دونم اونجا اتفاقی افتاد یا نه؟ بعدش خونریزی نداشتم ولی یه احساس سوزش و یه حس بد داشتم. شایدم بیشترش استرس بود. تعطیلات آخر هفته رو بیشتر استراحت کردم. امروز روز 22امه. هنوز نمی دونم الان مادر هستم یا نه. روز سه شنبه می خوام برم پیش دکتر نصر. شاید برام سونو هم بکنه. تا اون موقع باید قلب هم تشکیل شده باشه. شایدم نه. نمی دونم توکل به خدا. برام دعا کنین.
در هر صورت از روزی که وارد این ماجرا شدیم هر روز نگرانی و استرس با ما بوده. همش نگرانیم انگار دوران آرامش و بیخیالی تموم شده و ما وارد یه دور جدید از زندگیمون شدیم.
