فمارای مجدد

بالاخره اومدم سر کار. دو روز خونه استراحت کردم. امروز فکر می کردم حالم کاملا خوبه و با بچه ها رفتیم بیرون و یکم راه رفتیم اما الان خیلی سرم گیج میره و خوب نیستم. نباید به این زودی ناپرهیزی می کردم. فیلم عملو دیدم البته کامل باز نمیشه باید برم بیمارستان دوباره سی دی رو بگیرم. ولی خیلی جالبه دقیقا مثل فیلم ماتریکس که یه عامل خارجی وارد بدنش میشه. یه دونه های ریز و رگهای پررنگی بودن که اونها رو تو فیلم نشون میده که میسوزونه. دکتر نصر که اومد دیدنم گفت ظاهراً لوله ها باز بودن! این درحالیه که عکس رنگی اونها رو کاملا بسته نشون داده بود. خلاصه اوضاع یکم عجیبه. البته من در این مدت رژیمهای مهندس کمالی نژاد رو هم داشتم که می گفت مشکل گرفتگی لوله ها رو برطرف می کنه. حالا دکتر نصر گفت باید سه ماه دوباره فمارا بخورم تا ببینیم چی میشه. توکل به خدا. دلم نمیخواد دوباره فمارا بخورم. حس خوبی بهش ندارم. حالا شاید فردا دوباره برم پیش مهندس. خانم دکتر اداره مون هم گفت رازیانه و شیرین بیان بخور کافیه. فقط استرس نداشته باش. همه روی استرس نداشتن تاکید می کنن. به نظر خودم زیاد ندارم ولی خب تمرکزم روی این قضیه داره زیاد میشه.

شبی در بیمارستان

امشب اولین شب زندگیمه تو بیمارستان میخوابم. دکتر اقصی برای لاپاروسکوپی یه شب نگه میداره هرچند اکثر دکترا این کارو نمی کنن. بعد از عمل حالم خوب بود و مشکل خاصی نداشتم فقط درد مثانه اذیتم میکرد که گفتن عوارض بیهوشیه. سر عمل بینیم هم این مشکلو داشتم که خیلی اذیتم کرد. هرچی لگن گذاشتن نتونستم آخر سر با اصرار خودم رفتم دستشویی ولی اونجا هم نتوستم. دردسرتون ندم اینقدر فشار بهم میومد که با التماس ازشون خواستم سوند بذارن. اونم منی که اینقدر از سوند وحشت داشتم ولی خدا رو شکر اینقدر که فکر میکردم. بد نبود و باعث شد ادرار تخلیه بشه و دردم خوب بشه. دقیقا 2 لیتر و 4 ج..ش داشتم. خدایا ممنونم که به اندازه خودم بهم بیماری و رنج دادی که قدر عافیت رو بدونم و بتونم مریضای دیگرو حتی شده یکم درک کنم.

خدایا خدای بزرگ و مهربون برای تویی که رحمان و رحیمی کاری نداره که همه مریضا رو شفا بدی. خدایا همه مریضهایی که رو تخت بیمارستانا منتظر یه لحظه سلامتی و برگشتن به خونه هاشون هستن سلامتی بده و همه شون رو شفا بده. خصوصا مریضای سرطانی و بچه های کوچیک. 

هم اتاقی من یه خانوم شمالی که سرطان سینه داشته و روبروی اتاق ما اتاق ICU نوزادانه. خدای خوب و مهربون من به حق این شب عزیز که میلاد عزیزترین بنده ته همه اونا رو شفا بده.

آمین یا رب العالمین.

لاپاروسکوپی با دکتر اقصی

بالاخره قرار شد لاپاروسکوپی کنم! فردا وقت عمل دارم. بیمارستان دی. قراره فردا 6 صبح اونجا باشیم. دکتر اقصی عملم می کنه. به مامان اینا نگفتم. به رئیسم گفتم که عمل دارم. و رئیس مستقیمم که خانومه اینقدر سوال کرد که بالاخره فهمید قضیه چیه! هم اتاقیم هم از صحبتهای اون فهمید و لو رفتم. باورش نمی شد اینقدر تودار باشم! هر هفته چهارشنبه ها با برادر شوهرها می رفتیم خونه مادر شوهرم این هفته خدا رو شکر یکیشون نمی تونست بیاد و ما دیشب رفتیم و به مادرشوهرم سر زدیم و اونام قراره فردا شب برن خونش. به مامان و مادرشوهرم هم گفتیم که ما عروسی دعوتیم. هنوز به خواهرم نگفتم. علی می گه لازم نیست اونم خودش درگیره و هزارتا کار داره و من خودم هستم. ولی حالا شاید بهش بگم بیاد. خواهرم پارسال به خاطر سقط مشکل داری که داشت لاپاروسکوپی کرده بود که البته موفقیت آمیز نبود. منم برای همین یه کم استرس دارم. هرچند چند وقت پیش یه خواب خوبی در این مورد دیدم، خواب دیدم در واقع احساس کردم توی خواب (یه جور شهود کردم شاید) که تمام مریضهایی که پیش دکتر اقصی لاپاروسکوپی می کردن عملشون موفقیت آمیز بود و همه خوب شده بودن. امیدوارم برای منم همین قضیه صادق باشه.