سلام

حدود یک سال و ۷ روزه که اینجا ننوشته ام. شاید اهمیتی هم نداشته باشه چون خواننده زیادی ندارم. درواقع برای دل خودم می نویسم. چون بعد از مدتها وقتی پستهای قبلی رو می خونم سیر جالبی رو در حوادث زندگیم می بینم. خیلی جالبه که بگم تقریبا ۷ ماه بعد از اینکه آرزو کردم تو یه شهر کوچیک زندگی کنم این موقعیت برام پیش اومد که توی یه شهر خیلی کوچیک زندگی کنم. ۲ ماه بعد از اینکه از بیکاری اظهار خستگی کردم تو یه شرکت دولتی بزرگ استخدام شدم. جالب اینه که دوره کارآموزیمون ۶ ماه توی دو تا شهر دیگه بود.

موقعیت خیلی جالبی بود. شاید یه روز سر فرصت در موردش بنویسم. که چه روزهایی رو گذروندم. چه تجربیاتی بدست آوردم و حتی عشق رو تجربه کردم. ولی حالا فقط می خوام چند کلمه بنویسم و وبلاگمو به روز کنم و گرد و خاکاشو بتکونم.

نمی دونم کسی این کلمات رو می خونه یا نه ولی ظاهرا خدا داره می خوندشون. چون تقریبا هر آرزویی کردم و هرچی خواستم بهش رسیدم، پس خداجون ازت می خوام سال دیگه این موقع اینجا بنویسم که به اونی که می خوام هم رسیدم.