کوچک زیباست!

از زندگی توی تهران خسته شدم دلم می خواد توی یه شهر تمیز و کوچیک زندگی کنم. همیشه اعتقاد داشتم که توی شهرای کوچیک زندگی بهتره روابط انسانی تره. کلا اداره اون شهر باید خیلی راحتتر باشه تا یه شهر شلوغ و بی درو پیکری مثل تهران.

 فکر می کنم یه دلیلی که باعث می شه خیلیا بخوان برن اروپا یا آمریکا زندگی کنن اینه که شهرای اون وریا خیلی تمیز و طبیعتشون خیلی قشنگه. من به این نتیجه رسیدم که یه دلیل مهم این می تونه کوچیک و کم جمعیت بودن شهر باشه. بزرگترین شهر کانادا از نظر جمعیت تورنتواِ که حدود 2.5 میلیون نفر جمعیت داره که در مقایسه با تهران بزرگ و کرج بزرگ!! هیچه. مثلا کانادا جون تو وبلاگش نوشته که تو یه شهر کوچیک کانادا زندگی می کنه که فقط110 هزار نفر جمعیت داره. 

 من فکر میکنم تو شهرای کوچیک خودمونم می تونیم یه همچین شرایطی پیدا کنیم. مامانم میگه تو شهرای کوچیک آدم زود خسته می شه چون تصاویر تکراری می شن از هر طرف می ری می رسی به آخر شهر. من اینو قبول ندارم. اگه شهری به اندازه کافی مناطق سرسبز و زیبا اطرافش داشته باشه یا شهرای کوچیک دیگه اطرافش باشه آدم تا خسته شد می تونه فورا تا شهر دیگه بره و برگرده.

 بعضیا می گن تو شهرای دیگه امکانات نیست این تا حدی درسته ولی برای یه آدمی که مثل الانِ من که تو خونه نشسته این امکانات به چه دردی می خوره. یه چیز خیلی مهم کتابخونست که فکر کنم همه جا باشه. (اگه اشتباه می کنم تذکر بدین) بعدم اینترنت اگه باشه همه چی حله انگار کل دنیا رو تو خونت داری.

 مشکل دیگه اینه که می گن مردم تو شهرای کوچیک خیلی فضولن و به همه کار آدم کار دارن. اینو تا حدی قبول دارم ولی مگه تو شهرای بزرگ این قضیه نیست؟ همین علی آقا بقالمون. مغازش روبروی خونه ماست صب به صب که میریم بیرون برامون کارت می زنه شبم که میایم کارت می زنه که کی برگشتیم. کلا مغازه دارای محلمون خیلی فضولن هر کی میاد و میره چک می کنن. البته یه خوبی هم دارن که دیگه دزد نمیاد البته دزد بزرگ وگرنه از این خرده دزدا که تا حالا کلی کفش از تو ساختونمون بردن!

  تابستون رفته بودیم طرفای اردبیل. ما ترک نیستیم ولی از اونطرفا خیلی خوشمون میاد و زیاد میریم. یه چند روزی مشکین شهر بودیم. شهر کوچیک و آرومیه. خلوت. ساکت. ماست و سرشیر و عسل هم که هر روز به راه بود یه دلی از عزا در آوردیم!! غیر از اینا طبیعت بسیار زیباش، آبگرمای قشنگش. سیبای خوشمزش و سبلان که تو اون چند روز زیر مه پنهان شده بود، آسمون پر ستارش. همه و همه برای من رویایی بود. از همه مهم تر سکوت و آرامشش بود. هر چند که خونه ها خیلی فقیرانه و درب و داغون بودن و اکثرا روکار نداشتن. ولی من عاشق شهرشون شدم.

 خیابانی در مشکین شهر

 بعد اشتباها یه سر رفتیم کَلِیبَر. فکر می کردیم نزدیکه ولی چند ساعت تو راه بودیم. یه قلعه اونجا هست که مال بابک خرم دین بوده (تو تاریخ خونده بودیم!) می گفتن خیلی قشنگه که متاسفانه نتونستیم بریم بالا ببینیم چون دیر شده بود و به شب می خوردیم. ولی خود شهر محشر بود. فکر کنید وسط یه سری کوه یه شهر نقلی قشنگ. اون موقع فصل زغال اخته بود و همه جا زغال اخته می فروختن. کبابای خیلی خوبی هم داشتن که تو دهن آب می شد. خیلی هم ارزون. البته وقتی بفهمن مال اونجا نیستین دو برابر باهاتون حساب می کنن! همون طور که با ما کردن. خیلی بده که توی شهری با مسافر این طوری برخورد بشه. اون آدم فکر می کرد ما میریم دیگم برنمی گردیم که شرمنده بشه نمی دونست تو اینترنت پخش می شه!! می گفتن روز تولد بابک کلی آدم اینجا جمع میشه عجیبه نمی دونستم هنوز براش تولد  میگیرن. لابد هنوز یه عده خرم دینی هستند نمی دونم اطلاعاتم تو این زمینه ناقصه کسی اگه می دونه بگه اینجا بذارم.

  مسیر کلیبر 

 از شهرای غربی کشور هم خیلی خوشم میاد هرچند هنوز هیچ کدومو ندیدم ولی می دونم که طبیعت قشنگی دارن. خوب اگه شما هم از شهرای کوچیک و قشنگ کشور خبر دارین. شهری که برای زندگی مناسبه و امکاناتش نسبتا خوبه رو به من معرفی کنید شاید یه روز این قدر دل و جرات پیدا کردم که جلای وطن کردم!

رفتن یا ماندن مساله این است.

اونایی که تو جو دانشگاه شریف بودن می دونن که یه مرض واگیرداری به نام اپلای کردن اونجا هست که بد کوفتیه. آدمو از زندگیو خورد و خوراک میندازه. همه یه جورایی تصمیم دارن برن.

 این مرض تو فوق لیسانس حادتر میشه. (بدبختانه منم از همون موقع شریفی شدم البته اسماً! ) بعد از اینکه دفاع کردم موندم حیرون که چه کنم بمونم یا برم. استادم می گفت دکترای اینجا به درد نمی خوره حتما برو. خانوادم می گفتن آخه تو که یه روزم تنهایی زندگی نکردی. تا حالا خرج خودتو در نیاوردی شبا از تاریکی می ترسی. چه طور می خوای بری اون سر دنیا تنهایی گلیمتو از آب بکشی بیرون مگه الکیه! یه دختر تنها اون ور دنیا خدا به دور! از طرفی اگه نتونی بورس بگیری که احتمال زیاد نمی تونی چه طور می خوای خرج یه سال اولو جور کنی؟ برای کانادا فکر کنم یه چیزی حداقل حدود 9 ملیون بشه.

 یعنی باید اول کلی اینجا کار کنم بعد پول جمع کنم و بعد برم. که این کلی وقت می بره. درصورتی که اینجا خیلی راحت می تونم به سرعت دکترامو بگیرمو برم سر زندگیم. از طرف دیگه خودم احساس می کنم اگه دانشگاههای اونورو نبینم چیز مهمّیو از دست دادم.

 دلم می خواد اونجا هم زندگی کنم ببینم زندگی اونجا چه جوریه مردم چی کار می کنن فرقشون با ما چیه که اینقدر وضعشون از ما بهتره. فکر می کنم باید اول اون مدینه فاضله ای که خیلیا می گنو ببینم تا بتونم برگردمو سعی کنم درست رفتار کنم.

 با خیلیا حرف زدم نظرات بسیار متفاوته. چند تا وبلاگ هم تو اینترنت دیدم که خیلی قشنگ در مورد نحوه زندگی اون وریا توضیح داده بودن. یکیش اینه که کاملا رفتنو تشویق کرده و این یکی که نه زیادم توصیه نمی کنه. نظرات جالب و متفاوتن.

 ولی هر روز وقت نازنین من می گذره و من هنوز به این نتیجه نرسیدم که برای اون ور زبان بخونم یا برای این ور درسای دکترا رو. این همون تردیدیه که منو رها  نمی کنه. و زمان در گذره.

کار، کارِ انگیلیساس!

هنر من اینه که نکات مهمو تو چیزایی که به نظر بقیه پوچ و مسخره میاد پیدا می کنم. برای مثال تو سریالها هرچی کم بیننده تر باشه بیشتر تحریک میشم که نگاش کنم. کلی هم روم اثر مثبت دارن. مثلا اگه یادتون باشه یه سریال بود دیروز، امروز، فردا که حداقل از اطرافیانم و دوستام تو دانشگاه هیچگی نمی دید. بعد من می دیدم و نتایج اخلاقیشو براشون تشریح می کردم!

 سریال جواهری در قصر یکی از اون سریالهاست. البته شایدم شمام مثل من باشید و ببینین نمی دونم. تو خونة ما که من باید گوشی بذارم ببینم چون همه شاکی می شن! داداشم می گه باز این کچلا اومدن! با اون عمامه هاشون! همة عمرشونو تلف می کنن که یه کار بیهوده رو یاد بگیرن، انواع آب برای آشپزی: آب سرد آب گرم آب ولرم آب برف آب برگدار! و ... چقد وقت واسه چیزای بیهوده میذارن. بانوی  آیندة دربار، بانوی اول دربار، بانوی آخر دربار، بانوی منشیهای دربار، نوکر بانوی اول دربار! مسخره بازیه!

 ولی من برعکس جمعه شب کلی چیز یاد گرفتم. صحنه ای که یانگوم (هنر پیشة نقش اول) تمام بذرها رو دسته بندی کرده بود و داشت با نظم و ترتیب بسیاری تک تک اونا رو با روشای مختلف آزمایش می کرد خیلی روم اثر گذاشت. اهمیت نظم و ترتیبو با همة وجود حس کردم نه اینکه فقط تو کتابا بخونم.

  مثلا هممون می دونیم تو آخرین وصایای حضرت علی اولین جمله این بوده که: اوصیکم به تقوی الله و نظم امورکم. من مطمئنم اگه مسیحیا بودن اینو آویزة گوششون می کردن ولی حالا ما مسلمونا. حتی خیلی مذهبیامون هم خیلی منظم که چه عرض کنم، منظم هم نیستیم.

  تو همین تهران کافیه یه نگاهی به کوچه و بازار بندازین یا همین الان یه نگا به میز کارت بنداز. یا بعضی مغازه ها. یارو قراره یه عمر تو این مغازه زندگی و کار کنه ولی پا نمیشه یه دستمال به شیشه ها بکشه یه رنگ به دیوار بزنه. تو یه دخمة تاریکو نمور نشسته منتظر که در واشه مشتری بیاد تو از صب تا شب همین کارشه انتظار! (اینا فقط اون حدیث پیامبر که بهترین عبادت انتظاره رو شنیدن ولی حالا برا چیو کی؟ نفهمیدن).

 ولی این ژاپنیا بدجوری منظمن. همیشه دلم می خواسته خیلی منظم باشم (البته تاحالا که نشده!). آدم دهنش سرویس میشه نظمو ترتیب اینا رو میبینه. یا همین اینگیلیسیا. اوناهم خیلی منظمن. البته شاید قدیمیاشون بیشتر چون جدیداشونو ندیدم. کتابایی که خوندم مال قدیما بوده. مثلا تو غذا خوردنشون مثل ما نبودن که یه سفره پهن کننو بعد تو یه چشم به هم زدن با خاک یکسانش کنن. با کلی تشریفات و دنگ و فنگ. سرویس چایخوری، سرویس ناهارخوری، چنگال ماهی، چاقوی گوشت، قاشق دسر، یا تو لباس پوشیدن: لباس روزای یکشنبه، کلاه روزای یکشنبه و تو هزار کوفتو زهرمار دیگه.

 کتابای رولد دال و خوندین؟ (یه نویسندس که کتابای جالبی برای نوجوونا نوشته) تو کتاب پسر که زندگینامة خودشه میگه پدرم اصرار داشت که ما حتما تو مدارس انگلیسی زبان درس بخونیم (با اینکه انگلیسی نبوده و نروژی بوده) میگفت پدرم عقیده داشت یه چیز عجیبی تو این انگلیسیا هست یه جوهرة خاصی. یه چیزی تو نحوة تدریسشون هست که اینطوری دارن مالک همة دنیا میشنو دنیا رو تحت سلطه گرفتن.

 فکر کنید انگلیس که کلش اندازة یکی از استانای ماست کل دنیا رو گرفته با کمی اغماض میتونیم بگیم که آمریکاییها و کاناداییها و استرالیاییها بچه های همون انگلیسیایی هستن که تو اون یه وجب جا زندگی می کردنو حالام خدا رو بنده نیستن!

یا ژاپنیا که تو اون یه وجب جزیرشون دارن از سرو کول هم بالا میرن، حداقل نصف اقتصاد دنیا تو مشتشونه. 

 چرا؟ غیر اینه که اونا منظمنو ما نا منظم؟ اونا برا هر چیزی برنامه دارن و ما نه؟ اونا هرچیزی می خوان خلق کنن صد بار چکش می کننو ما یه بار اونم بی حوصله فقط کل کارو انجام میدیم تازه اگه بدیم؟ نمی دونم این تو خون ماست؟ تو فرهنگ ماست؟ تو پیشینة ماست؟ آخه چرا ما ایرانیا اینقد شل و ولیم؟ چرا اینقدر بی وجدانیم. چرا اینقد پستیم چرا اینقدددددددددددد (یکی جلو منو بگیره اعصابم رفت رو ویبره!)

 

من انتخاب می کنم پس هستم!

 شده تو زندگیتون به جایی برسید که مجبور شید بین دو یا چند چیز مختلف مجبور به انتخاب شید؟ اونم انتخابایی که باعث می شن سرنوشتتون کاملا عوض شه و تو یه لاین جدید قرار بگیرید؟

 برای من فراوون رخ داده انتخاب (انتخاب بین رشته ها، دانشگاه ها، شهرها، ادامه دادن تحصیل تو این رشته یا اون رشته، اصلا ادامه دادن، ازدواج یا تحصیل و حتی انتخابای روزمره)  و من از روزایی که مجبورم انتخاب کنم متنفرم دلم می خواست یه نفر که به اندازة خدا قبولش دارم بهم بگه این کارو بکن منم چشم بسته قبول کنم.

 یه مدتی به فال حافظ رو می آوردم اینقدر فال گرفته بودم که همة شعرا رو حفظ بودم که مثلا این شعر تو فلان جریان هم اومده بود زیر همة شعرا هم نوشته بودم چی واسه چی اومده. بعد یه مدت نتایجو که مقایسه کردم متوجه شدم نه بابا این حافظ همة ملّتو گذاشته سر کار. اینه که حافظو بوسیدم گذاشتم سر طاقچه و دیگه واسه فال گرفتن بهش نزدیک نشدم.

 یه مدت رو آوردم به استخاره. انواع استخاره با قرآن با تسبیح و ...، یه حاج آقایی هم تو قم پیدا کرده بودم که دفتر و تشکیلاتی داشت و عجیب استخاره هاش درست در میومد. البته دیگه تو این مساله مث حافظ نبودم که واسه گربه امم استخاره بگیرم بلکه همة شرایطو رعایت می کردم: تفکر، تأمل، مشورت با صاحبان فن. در نهایت در صورتی که هنوز شک داشتم استخاره. این جریان حداقل 5-6 ماه طول می کشید و من تو این مدت خیلی زجر می کشیدم چون انتخاب خیلی سخته. از همه سختتر وایسادن سر انتخابیه که کردی.

 بعد چند سال دیدم خدا داره تو این روشم هم گربه رقصونی می کنه یعنی جواب استخاره ها طوری در میومد که در نهایت باید بازم خودم تصمیم می گرفتم! جوابا اینطوری بود:

نمی توان برای آن نتیجه ای تصور کرد!

نمی شود گفت که آتیه اش چگونه خواهد بود!

خوب یا بد بودن آن مبهم است!

 میبینید! انگار خدا می خواست من واقعا خودم انتخاب کنم. انگار خدا می خواست بگه انسان یعنی انتخاب. تا انتخاب نکنی معلوم نمی شه چند مرده حلاجی. انسان بودن خیلی سخته خیلی. اینو وقتی انتخاب می کنی می فهمی. لقد خلقنا الانسان فی کبد.

 من فکر می کنم با هر انتخاب درست یه پله به تکامل و با هر انتخاب غلط یه پله به سقوط نزدیک میشیم.