اونایی که تو جو دانشگاه شریف بودن می دونن که یه مرض واگیرداری به نام اپلای کردن اونجا هست که بد کوفتیه. آدمو از زندگیو خورد و خوراک میندازه. همه یه جورایی تصمیم دارن برن.

 این مرض تو فوق لیسانس حادتر میشه. (بدبختانه منم از همون موقع شریفی شدم البته اسماً! ) بعد از اینکه دفاع کردم موندم حیرون که چه کنم بمونم یا برم. استادم می گفت دکترای اینجا به درد نمی خوره حتما برو. خانوادم می گفتن آخه تو که یه روزم تنهایی زندگی نکردی. تا حالا خرج خودتو در نیاوردی شبا از تاریکی می ترسی. چه طور می خوای بری اون سر دنیا تنهایی گلیمتو از آب بکشی بیرون مگه الکیه! یه دختر تنها اون ور دنیا خدا به دور! از طرفی اگه نتونی بورس بگیری که احتمال زیاد نمی تونی چه طور می خوای خرج یه سال اولو جور کنی؟ برای کانادا فکر کنم یه چیزی حداقل حدود 9 ملیون بشه.

 یعنی باید اول کلی اینجا کار کنم بعد پول جمع کنم و بعد برم. که این کلی وقت می بره. درصورتی که اینجا خیلی راحت می تونم به سرعت دکترامو بگیرمو برم سر زندگیم. از طرف دیگه خودم احساس می کنم اگه دانشگاههای اونورو نبینم چیز مهمّیو از دست دادم.

 دلم می خواد اونجا هم زندگی کنم ببینم زندگی اونجا چه جوریه مردم چی کار می کنن فرقشون با ما چیه که اینقدر وضعشون از ما بهتره. فکر می کنم باید اول اون مدینه فاضله ای که خیلیا می گنو ببینم تا بتونم برگردمو سعی کنم درست رفتار کنم.

 با خیلیا حرف زدم نظرات بسیار متفاوته. چند تا وبلاگ هم تو اینترنت دیدم که خیلی قشنگ در مورد نحوه زندگی اون وریا توضیح داده بودن. یکیش اینه که کاملا رفتنو تشویق کرده و این یکی که نه زیادم توصیه نمی کنه. نظرات جالب و متفاوتن.

 ولی هر روز وقت نازنین من می گذره و من هنوز به این نتیجه نرسیدم که برای اون ور زبان بخونم یا برای این ور درسای دکترا رو. این همون تردیدیه که منو رها  نمی کنه. و زمان در گذره.