خب تقریباً بعد از 5 سال دارم اینجا می نویسم. تو این مدت دو تا وبلاگ دیگه داشتم که یکیش با همسر جان بوده که خیلی فعاله! و حتی تا کسب مقام تو مسابقات وبلاگی هم پیش رفته. اما تصمیم گرفتم اینجا رو دوباره راه بندازم برای ثبت خاطرات خودم.

وبلاگ خوندن برای آدمایی مثل من که قبلا کتابخون حرفه ای بودن خیلی اعتیادآوره! اما این اشکال رو داره که بعد یه مدت می بینی فقط شدی خواننده حرفهای دیگرون و از خودت حرفی نداری بزنی. دقیقا مثل تابستونایی که اینقدر پشت سر هم کتاب می خوندم که کم کم متوجه می شدم دیگه اصلا زندگی کردن رو یادم رفته. آدم کاملا میره تو دنیای مجازی. برای همین چند روز کتابو می بستم و میرفتم تو متن جامعه زندگی می کردم! اینه که تصمیم دارم بیام و اینجا بنویسم. یه جور دفتر خاطرات اینترنتی.

دلیل دومم هم از اینجا نوشتن چیزیه که دو پست قبل تر گفته بودم. یه جورایی اعتقاد پیدا کردم هرچی اینجا می نویسم و می خوام بهش میرسم. یه جور انگار درخواست کردن از کائنات! جالبه که بدونین وقتی 1387/02/22 از خدا خواستم سال دیگه به اونی که می خواستم برسم. دقیقاً کمتر از یک سال بعد یعنی 1388/01/27 با همسرم آشنا شدم! 

خب حالا میرسیم به درخواست بعدی من از کائنات! خدایا می دونی که دلم یک الی دو عدد نی نی خوشگل تپل مپل می خواد که سالم و سرحال هم باشن. اگه یه دختر یه پسر هم بودن که چه بهتر. پس  خدایا ازت درخواست دارم سال دیگه خوش و خرم بچه به بغل خونه شوهرم باشم!  منتظرم! ممنونم!